__ حضور مداوم، آثار ایرج زند، گالری بنیاد ایرج زند __ حضور مداوم، آثار ایرج زند، گالری بنیاد ایرج…
انتشار: 2026/06/26 19:08 UTCدریافت: 2026/08/15 01:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:25 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 2 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — در غیاب آبیها
یک بسته سیگار، مثل تفنگ چخوف برای مدتهای طولانی توی یخچال مانده بود. فقط دو نخ از بسته کم شده بود، آنها را هم موقع باز کردن بسته به کسی بخشیده بودم که حالا مدتهاست باهم حرف نزدهایم. دیروز که باران ناگهانی، عصر تابستان را شوکه کرد، حس کردم باید یک نخ سیگار بکشم. بالاخره وقتش رسیده بود که از تفنگ چخوف در خط داستانیام استفاده کنم. سیگار را لای لبهایم گذاشتم و با فندک آشپزخانه که شعلهای بلند و پر زور داشت، روشنش کردم. بعد پنجرهی آشپزخانه را باز کردم و رو به قطرههای باران که هر لحظه درشتتر میشد، سیگار کشیدم. بعد از چند پوک کوتاه، فهمیدم گاهی بیدلیل نیست که در داستانی، تفنگی را به دیوار بیاویزیم و برای همیشه از آن استفاده نکنیم. دود کردن سیگار دیگر لذت سابق را نداشت. نه شبیه لذت آن روزهایی که با میم توی کوچهها و خیابانهای اصفهان میچرخیدیم و سیگار میکشیدیم. من مارلبروی گلد و او فیلترپلاس. چنان شیفتهی آن لحظهها بودیم که حتی مدیرارشد بازاریابی مارلبرو هم انتظارش را نداشت. چون آن لحظه متعلق به سیگارها و دودهایشان نبود. آن لحظه متعلق به من بود و میم که چیزهای یواشکی را دوست داشتیم. فقط برای اینکه کسانی آزادی را از ما گرفته بودند و باید از آنها انتقام میگرفتیم. میم همیشه بعد از تمام شدن سیگارش، رژلبش را از کیفش درمیآورد و همانطور نشسته پشت فرمان رژ میزد. من هم عطرش را میگرفتم و چند پیس بزرگ دور گردنم میزدم. شاید حالا که سهم زیادی از آزادیهایم را پس گرفته بودم، لذت سیگار کشیدن در آن زیادی ناچیز بهنظر میآمد. دود سیگار را رو به آسمان شرجیشدهی شهر بیرون دادم و تفنگ چخوفم را با نخهای باقیماندهاش پشت پنجره گذاشتم. باران ناگهانی هم تمام شده بود و همهچیز به وضع سابقش برگشته بود.
انگار سالهاست جوانی نکردهایم. انگار اصلاً جوان نبودهایم هرگز؛ نه خودمان، نه پدرومادرهایمان، نه کودکانی که پس از ما آمدهاند و حالا قد کشیدهاند و سهمشان را بهحق از زندگی و دنیا میخواهند. هیچکداممان جوانی نکردهایم. جوانیمان به روزهایی در تقویم تبدیل شد، به اتفاقات، به نامها. گاهی در شادترین لحظهها، بغضی بیخ گلویمان را سفت گرفته، بغضی که جوانی از دست رفته است، جوانهای از دست رفته. آیا کسی یا کسانی از شما تابهحال آن شادی را تجربه کرده که آغشته به زَهر هیچ مصیبتی نباشد؟ ما از کودکی ناگهان به پیری پرتاب میشویم، اما هرگز چهرهی شاداب جوانی را با چشمهایی که از شور زندگی میدرخشند و باید توی آینهها ببینیم، از یاد نمیبریم. چهرهای که مال خودمان است، چهرهای که باید از عشق سرخ و از زندگی سبز و از رؤیا آبی میشد، اما دزدیده شد و گم شد و رفت.
آشکار است که ارزشهای زنان اغلب با ارزشهایی که بهدست جنسیت دیگر وضع شده، متفاوت است. طبیعتاً چنین است. با اینحال، این ارزشهای مردانه است که غالب میشود. مثال پیشپاافتادهاش این است که فوتبال و ورزش مهم هستند و مدپرستی و خرید لباس بیارزش. و این ارزشها ناگزیر از زندگی به داستان منتقل میشوند. منتقد میپندارد فلان کتاب مهم است چون درباره جنگ است و بهمان کتاب بیاهمیت است؛ زیرا به احساسات زنان در اتاق نشیمن میپردازد.__ ویرجینیا وولف، اتاقی از آن خود
توی فیلم The Room Next Door جولین مور توی موقعیتی قرار میگیرد که کنترلی روی آن ندارد. هر روز صبح که در اتاق کناری از خواب بیدار میشود، شک دارد دوستش هنوز زنده باشد. قسمتی از وجودش منتظر است و قسمتی از آن میخواهد زندگی معمولی خودش را داشته باشد. جهان را تماشا کند، کتاب بنویسد، فیلمهای غیرجدی ببیند، ورزش کند. ولی آن قسمت منتظر، مدام جلو میآید و نظم زندگی را برهم میزند. آن لحظه انگار مرز توانستن و نتوانستن گم میشود. نتوانستنی که آدم بارها سنگینیاش را روی هستیاش احساس کرده. از اینکه پیوسته یادمان برود روی کدام اتفاقها تأثیری مستقیم و جدی داریم و کدامشان از دایرهی تواناییمان خارجاند، کلافهکننده است. اما برای آن قسمت از زندگی که کاری ازمان برمیآید باید به طنابهایی چنگ بزنیم که حتی اگر در طول زمان پوسیده شدهاند، باز بتوانند نگهمان دارند. هر روز صبح بیدار میشویم، درحالیکه دنیا توی اتاق کناری دارد کاری میکند، کاری خارج از ارادهی ما، ولی همچنان میتوانیم پاهایمان را روی زمین بگذاریم. هنوز میتوانیم دستمان را جلوی خورشید بگیریم و شعاع ظریف نور را از لای شکاف انگشتهایمان تماشا کنیم. هنوز در توانستن گوشهای کوچک از جهان زندهایم. هنوز.
چون خاک آرام نشینبر همه کتابهایمهمه فکرها، همه کارها و کاغذها.چون خاک آرام نشینبر سطح صاف همه شعرهایمهمه خیالها، همه روزها و آرزوها.چون خاک آرام نشینبر لبه مضرس عشقبر پیشانی خمیده اندوهو بر تمامی تن من که عاقبت از آن توستکه همیشه دلتنگ توست.— مراد فرهادپور، ایدههای شعری

