تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 01:25 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
حرفی اگر هست؛ @naomitheblue
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 2 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
یک بسته سیگار، مثل تفنگ چخوف برای مدتهای طولانی توی یخچال مانده بود. فقط دو نخ از بسته کم شده بود، آنها را هم موقع باز کردن بسته به کسی بخشیده بودم که حالا مدتهاست باهم حرف نزدهایم. دیروز که باران ناگهانی، عصر تابستان را شوکه کرد، حس کردم باید یک نخ سیگار بکشم. بالاخره وقتش رسیده بود که از تفنگ چخوف در خط داستانیام استفاده کنم. سیگار را لای لبهایم گذاشتم و با فندک آشپزخانه که شعلهای بلند و پر زور داشت، روشنش کردم. بعد پنجرهی آشپزخانه را باز کردم و رو به قطرههای باران که هر لحظه درشتتر میشد، سیگار کشیدم. بعد از چند پوک کوتاه، فهمیدم گاهی بیدلیل نیست که در داستانی، تفنگی را به دیوار بیاویزیم و برای همیشه از آن استفاده نکنیم. دود کردن سیگار دیگر لذت سابق را نداشت. نه شبیه لذت آن روزهایی که با میم توی کوچهها و خیابانهای اصفهان میچرخیدیم و سیگار میکشیدیم. من مارلبروی گلد و او فیلترپلاس. چنان شیفتهی آن لحظهها بودیم که حتی مدیرارشد بازاریابی مارلبرو هم انتظارش را نداشت. چون آن لحظه متعلق به سیگارها و دودهایشان نبود. آن لحظه متعلق به من بود و میم که چیزهای یواشکی را دوست داشتیم. فقط برای اینکه کسانی آزادی را از ما گرفته بودند و باید از آنها انتقام میگرفتیم. میم همیشه بعد از تمام شدن سیگارش، رژلبش را از کیفش درمیآورد و همانطور نشسته پشت فرمان رژ میزد. من هم عطرش را میگرفتم و چند پیس بزرگ دور گردنم میزدم. شاید حالا که سهم زیادی از آزادیهایم را پس گرفته بودم، لذت سیگار کشیدن در آن زیادی ناچیز بهنظر میآمد. دود سیگار را رو به آسمان شرجیشدهی شهر بیرون دادم و تفنگ چخوفم را با نخهای باقیماندهاش پشت پنجره گذاشتم. باران ناگهانی هم تمام شده بود و همهچیز به وضع سابقش برگشته بود.