ماجرای رابطه هاتونو میخونم@mimvavbot
انتشار: 2026/07/03 14:42 UTC
ماجرای رابطه هاتونو میخونم@mimvavbot
پستهای تلگرام — ✨کیمیاگر
بزرگ که میشی سر میزنی به جایی که توش کوچولو بودی؛ حس میکنی بعد بزرگ شدنت همه چی کوچولو شدههم خاطره های شیرینهم خاطره های تلخهمشون کوچولو شدنپ.ن: بزرگ شدن تو همچین محیطی قطعا روی خلاقیت تاثیر میذاره#خونه_مادر_بزرگ_مهسا
این قسمت: مهمان زندگی پونهبافتن موهاش که تموم شد رژگونه صورتیشو از کشو برداشت و شروع کرد به استفاده کردنرفت آشپزخونه و ۷ نوع مربا آورد و شروع کرد به بسته بندی کردن؛ همهرو خودش درست کرده بود…! بعدشم ادکلنشو روی لباس اتو کشیده شدش خالی کرد و درحالی که داشت آواز میخوند شروع کرد به پوشیدنشونپرسیدم آفتاب از کدوم طرف دراومده؟ آرایش میکنی، مربا میپزی، آواز میخونی…! آفتاب گرم از لابه لای درختای خونشون رد شد و از پنجره افتاد روی لبخند پر ذوقش برگشت نگاهم کرد و گفت: پیرزاد اومده…! من هیچ وقت این مرد افسانه ای رو ندیدم فقط میدونم پونه ای رو که آروم و قرار نداره ، کنار خودش آروم نگهداشته پونه ای که از مرد ها و پسرا ها بیزاره برای دیدنش آرایش میکنهپونه ای که اهل بازی راه انداختنه تنها بازی که تونسته باهاش راه بندازه لی لی بازی کردن تو باغ دل اون مرده دقیقا مثل یک دختربچه…! خودمو از روی فرش اتاقش جمع کردم و نشستم جلوش پرسیدم: پیرزاد؟ همون که تا طلوع خورشید تلفنو قطع نمیکنه و با صدای نفسای هم میخوابید؟ با ذوق شروع کرد به تکون دادن سرش گفت: سری پیش که دیدمش جلوی یه اتوگالری نگهداشته بود تا سوار ماشینش شدم شروع کردم به بوسیدنش اونمنه یکی نه دوتا، پشت سرهم اندازه کل دلتنگی چندماهم؛ دیدم تکون نمیخوره؛ ازش پرسیدم چیزی شده؟ گفت: اون اتوگالری رو نگاه کن؛ دارن نگاهمون میکنن؛ نیم ساعت پیش باهاشون یه ماشین معامله کردم…! اصلا دعوام نکرد و منو از خودش جدا نکرد نگفت که همکارام دارن نگاهمون میکنن که مبادا تو ذوقم نخوره؛ من چجوری میتونم عاشق این مرد نباشم…؟ وقتی از پونه میپرسیدیم چرا فلانی رو بلاککردی چرا جواب اون یکی رو نمیدی چرا هیچ کدوم از کسایی رو باهاشون حرف میزنی رو دوست نداری؟ میگفت: آخه چجوری میتونم همچین آدمایی رو دوست داشته باشم؟ ولی پیرزاد مسئله و سوال پونه رو تغییر داد…! پونه میگفت هیچ وقت طوفانی بودن دریای درون پیرزاد رو ندید فقط و فقط تو این ۱۰ سال هرازگاهی صدای موج از ساحل به گوشش رسیده پیرزاد اجازه نمیداد پونه خواسته هاشو به زور ازش بگیره؛ خودش برای پونه فراهم میکرد مثلا وقتی پونه دنبال بهونه برای دعوا کردن و ناز کردن بود؛ پیرزاد خودش موقعیت رو برای پونه فراهممیکرد و بعدش شروع میکرد به کشیدن ناز پونه…! باید آماده میشدم و برمیگشتم خونه تا پونه راحت به قرارش برسه اما دل تو دلم نبود که یه هفته ای که پیرزاد اینجاست زودتر سپری بشه تا من پونه رو دوباره بذارم جلوم و بگم : بگو؛ بهم از حست به خودت کنار اون آدم بگو از حست به زندگی کنار اون آدم بگو بهم بگو چرا عاشقشی؟؟؟ دوباره بگوطاقت نیاوردم وقتی داشتم کفشمو میپوشیدم بهش گفتم: میدونم یه هفته قراره نباشی و میدونی این هفته همش قراره برام سوال پیش بیاد یکی از سوالای تکراری رو الان بپرسم؟نذاشت سوال مطرح کنم خودش خندید و گفت: اون هیچ وقت سنشو اندازه من یا کمتر از من پایین نمیاره مگراینکه با من لی لی بازی کنه و هیچ وقت مقابل من واینمیسته مگر برای بوسیدن من…! پاشنه کفشمو درست کردم و سفت بغلش کردم و رفتم ۴ سال از اون روز میگذره و هنوز وقتی پونه رو میبینم ازش همین سوال هارو میپرسم و همین جواب هارو میگیرم (:✨ مهساوحدت
این قسمت: سوخاری با یکی دیگهاین میتونه داستان دختری باشه که مدام بخاطر علاقه خرج کردنش و محبت کردنش سرزنش شدهمدام بهش گفتن: چون کم توقع بودی و صدات در نیومده تورو نخواسته و رفته سراغ یکی دیگهفکر کن به یکی بگی علت اینکه دوست داشته نشدی این بود که طرفو دوست داشتی…! داستان دختری که به دوست پسرش گفته بود اگه بخاطر بدهی میلیاردی که داری زندان بری من منتظرت میمونم و بعد متوجه شد که وقتی هفته ای یک بار میتونست با دوست پسرش وقت بگذرونه؛ دختر دیگه ای ۶روز از ۷ روز از دوست پسرش سهم داشتهشایدم۴روزو ۲روز دیگه یه دختر دیگهداستان تلخ شد نه؟ شاید دلت نخواد بقیشو بخونیصبر کن اگه با تلخی قهوه حال میکنی بقیشم بخونماجرا از جایی تلخ تر میشه که دختر قصه ما شروع میکنه به مقایسه کردن خودش با دختری که تو ماشین دوست پسرش دوتایی باهم سوخاری خوردن و بعدشم یه شب مثلا روماتیک داشتن این داستان میتونه داستان مردی باشه که اهل «بودن» نیست اهل «داشتن»هستش و تا میبینه یکی از عروسکاش رفته دورتر وایستاده یا داره میره، چشماش تیز میشه و یه تکونی به خودش میدهمیتونه داستان مردی باشه که اعتمادبنفس و سطح هستی خودشو از اینکه دخترا بخاطرش گریه کنن تامین میکنهو با احساس تعلق بسیار بیگانه ستحالش خوب نیست نه؟ انگار که تب داشته باشهاین میتونه داستان مردی باشه که سرش درد میکنه برای دِراما نه «امنیت» نه «دلگرمی» صبر کن قبل از اینکه این قهوه بدون شکر رو این تلخی توی دهنتو تف کنی ببین که چقدر باید دنیای یه نفر تاریک باشه که نتونه «صمیمیت و اخلاص» رو پردازش کنه و هضم کنه و معدش پسش میزنه و واقعا بهم میریزهپس مرد قصه از این زندگی قراره چی بفهمه؟ فکر کن در خونتو باز کنی روی هرکسی و اونا باکفش بیان تو ازشون بپرسی خونمو تایید میکنی؟اونا بگن اره بعد بندازیشون بیرونخونه ی تو گِلی شد متوجه هستی؟ آیا قصد زندگی کردن و موندن تو اون خونه زندگی و دنیارو داری؟ گِلی شده ها…!دختر ماجرای ما غصه میخوره ، خودشو دعوا میکنه، نمیدونه خودشو ببخشه یا اون مرد سوخاری دوست رونمیدونه بره یا بمونهنمیتونه بره و نمیتونه بمونهاگه بخوام شِکر اضافه کنم به این قهوه بازهم این یه قهوه ی تلخه؛ بی فایده ست بی فایده مثل تلافی کردن…!دختر ماجرای ما میخواد تلافی بکنه اگه زورش نرسه کل گِل خونه ی مرد ماجرا میشینه روی تن دختر ماجرا…! ولی حالا اگه من بخوام شِکر اضافه کنم به این قهوه ؛ اجازه نمیدم دختر ماجرا به اداهای نمایشی مرد قصه واکنش نشون بدهبا انگشت دختر ماجرا هیچ دلخوری و خشمی رو تایپ نمیکنمبه استوری مسافرت مرد سوخاری دوست با دخترای دیگه ریپلای نمینویسمتا سر و کله خودش پیدا بشه که میشهچون دختر ماجرای ما باید بره دور تر از دورترین عروسک ها وایستهکفش های خودشو تمیزکنهمیدونی با کفش گِلی تر و کثیف تر توخونه ی کثیف رفتن هیچ چیزی رو تغییر نمیدهو وقتی که مرد خسته ی گِلی اومد در خونه ی گِلی شده ی خودشو دوباره باز کرد؛ دختر ماجرا با قهوه ی پر شِکر توی دستش عقب عقبکی راه بره تا مرد ماجرا از خونه آلوه خودش بیاد بیرون و انقدر راه بره تا کفشاش تمیز بشه…! ولی اگه انتخابتون قهوه ست؛ بدونید که بالاخره این یک نوشیدنیِ تلخه (:پ.ن: این داستان براساس واقعیت یکی از عزیزانی نوشته شده که به من مراجعه کردهو من چقدر خوشحال میشم عزیزانی که مثل آقای سوخاری دوست خونشون گِلی شده هم به من مراجعه کنن؛ نه نصیحت میشن نه قضاوت؛ البته اگه دلشون میخواد یه سر و سامونی به خونه زندگیشون بدن🌸✨مهساوحدت

