این قسمت: سوخاری با یکی دیگهاین میتونه داستان دختری باشه که مدام بخاطر علاقه خرج کردنش و محبت کردنش…
انتشار: 2026/06/24 20:33 UTCویرایش: 2026/07/31 23:57 UTCدریافت: 2026/08/15 01:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:03 UTC
این قسمت: سوخاری با یکی دیگهاین میتونه داستان دختری باشه که مدام بخاطر علاقه خرج کردنش و محبت کردنش سرزنش شدهمدام بهش گفتن: چون کم توقع بودی و صدات در نیومده تورو نخواسته و رفته سراغ یکی دیگهفکر کن به یکی بگی علت اینکه دوست داشته نشدی این بود که طرفو دوست داشتی…! داستان دختری که به دوست پسرش گفته بود اگه بخاطر بدهی میلیاردی که داری زندان بری من منتظرت میمونم و بعد متوجه شد که وقتی هفته ای یک بار میتونست با دوست پسرش وقت بگذرونه؛ دختر دیگه ای ۶روز از ۷ روز از دوست پسرش سهم داشتهشایدم۴روزو ۲روز دیگه یه دختر دیگهداستان تلخ شد نه؟ شاید دلت نخواد بقیشو بخونیصبر کن اگه با تلخی قهوه حال میکنی بقیشم بخونماجرا از جایی تلخ تر میشه که دختر قصه ما شروع میکنه به مقایسه کردن خودش با دختری که تو ماشین دوست پسرش دوتایی باهم سوخاری خوردن و بعدشم یه شب مثلا روماتیک داشتن این داستان میتونه داستان مردی باشه که اهل «بودن» نیست اهل «داشتن»هستش و تا میبینه یکی از عروسکاش رفته دورتر وایستاده یا داره میره، چشماش تیز میشه و یه تکونی به خودش میدهمیتونه داستان مردی باشه که اعتمادبنفس و سطح هستی خودشو از اینکه دخترا بخاطرش گریه کنن تامین میکنهو با احساس تعلق بسیار بیگانه ستحالش خوب نیست نه؟ انگار که تب داشته باشهاین میتونه داستان مردی باشه که سرش درد میکنه برای دِراما نه «امنیت» نه «دلگرمی» صبر کن قبل از اینکه این قهوه بدون شکر رو این تلخی توی دهنتو تف کنی ببین که چقدر باید دنیای یه نفر تاریک باشه که نتونه «صمیمیت و اخلاص» رو پردازش کنه و هضم کنه و معدش پسش میزنه و واقعا بهم میریزهپس مرد قصه از این زندگی قراره چی بفهمه؟ فکر کن در خونتو باز کنی روی هرکسی و اونا باکفش بیان تو ازشون بپرسی خونمو تایید میکنی؟اونا بگن اره بعد بندازیشون بیرونخونه ی تو گِلی شد متوجه هستی؟ آیا قصد زندگی کردن و موندن تو اون خونه زندگی و دنیارو داری؟ گِلی شده ها…!دختر ماجرای ما غصه میخوره ، خودشو دعوا میکنه، نمیدونه خودشو ببخشه یا اون مرد سوخاری دوست رونمیدونه بره یا بمونهنمیتونه بره و نمیتونه بمونهاگه بخوام شِکر اضافه کنم به این قهوه بازهم این یه قهوه ی تلخه؛ بی فایده ست بی فایده مثل تلافی کردن…!دختر ماجرای ما میخواد تلافی بکنه اگه زورش نرسه کل گِل خونه ی مرد ماجرا میشینه روی تن دختر ماجرا…! ولی حالا اگه من بخوام شِکر اضافه کنم به این قهوه ؛ اجازه نمیدم دختر ماجرا به اداهای نمایشی مرد قصه واکنش نشون بدهبا انگشت دختر ماجرا هیچ دلخوری و خشمی رو تایپ نمیکنمبه استوری مسافرت مرد سوخاری دوست با دخترای دیگه ریپلای نمینویسمتا سر و کله خودش پیدا بشه که میشهچون دختر ماجرای ما باید بره دور تر از دورترین عروسک ها وایستهکفش های خودشو تمیزکنهمیدونی با کفش گِلی تر و کثیف تر توخونه ی کثیف رفتن هیچ چیزی رو تغییر نمیدهو وقتی که مرد خسته ی گِلی اومد در خونه ی گِلی شده ی خودشو دوباره باز کرد؛ دختر ماجرا با قهوه ی پر شِکر توی دستش عقب عقبکی راه بره تا مرد ماجرا از خونه آلوه خودش بیاد بیرون و انقدر راه بره تا کفشاش تمیز بشه…! ولی اگه انتخابتون قهوه ست؛ بدونید که بالاخره این یک نوشیدنیِ تلخه (:پ.ن: این داستان براساس واقعیت یکی از عزیزانی نوشته شده که به من مراجعه کردهو من چقدر خوشحال میشم عزیزانی که مثل آقای سوخاری دوست خونشون گِلی شده هم به من مراجعه کنن؛ نه نصیحت میشن نه قضاوت؛ البته اگه دلشون میخواد یه سر و سامونی به خونه زندگیشون بدن🌸✨مهساوحدت

