روزنگاری های بی هودهجواد رنجبر درخشیلر صبحانه را با صادق خوردم. صبحانه خوری که نباید به اندازه شام…
انتشار: 2026/07/30 07:15 UTCدریافت: 2026/08/09 23:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 23:50 UTC
روزنگاری های بی هودهجواد رنجبر درخشیلر صبحانه را با صادق خوردم. صبحانه خوری که نباید به اندازه شام عروسی پول بگیرد!میدان تجریش زیرپایمان بود یا در چشم اندازمان. با صادق از نهم مهر ۱۳۷۷ دوستم. گاهی سال ها از هم بی خبر بوده ایم و گاهی از تمام جزییات هم خبردار.وکیل شده است.من به شوخی می گویم: مجرم شوی!این دفعه که گفتم، کمی جدی شد و گفت: خودت چی، که حرف زدنت از سیاست مثل خوابیدن منه!گفتم: خوابیدن تو؟گفت: یادت نیست چند سال قبل با گروهی می رفتم ایران گردی؟ یادم افتاد، ولی دوست داشتم خودش تعریف کند، دوباره.ادامه داد: یه گروه بودند و من هم باهاشون می رفتم ایرانگردی. شب ها تخت می گرفتم می خوابیدم و صبح بیدار می شدم. یه شب ناگهان از خواب بیدار شدم و دیدم همه گروه در حال داد و ستد عاطفی هستند…گفتم: چه ربطی به حرف زدن من از سیاست دارد؟گفت: همان طور که من در خواب غفلت بودم و فقط از منظره های طبیعی لذت می بردم، تو هم در سیاست ساده لوحانه داری از اصول اولیه لذت می بری و خبر نداری در سیاست کی با کی داد و ستد می کند…حرفش درست بود.من و صادق با دو دوست دیگر همیشه از هم تندترین انتقادها را کرده ایم. اگر رشدی کرده ایم از این انتقادها بوده، شاید!گفتم: صادق! بگذار یک نفر ساده لوحانه به ارزش های فراموش شده دل خوش باشد..گفت: باشه، ولی آخرش خوش نیست…گفتم: آخر شاهنامه هم خوش نیست…با صادق در کوچه های پیرامون کاخ سعدآباد راه رفتیم.گفت: چی می خونی این روزها؟گفتم: دیروز «یوغ جنگ» نوشته آندری یف را خواندم. عجیبه که تجربه های جنگ کم و بیش بین همه ملت ها مشابهه!گفت: آخر این جنگ چی میشه؟گفتم: صلح!هر دو خندیدیم و ناگهان یاد خندههای دهه هفتاد افتادم. روزهایی که زندگی دانشجویی را در سینما و تئاتر و کتابفروشی ها و تنها کافه کتاب آن روزها می گذراندیم. کافه کتابی که خانم شهلا لاهیجی ساخته بود؛ بالای سینما ایران در جاده شمیران. (خیابان کورش)خنده هنوز بود و هنوز سم سیاست زدگی عامیانه رگ های ما را تصرف نکرده بود.صادق پرسشش را تکرار کرد.گفتم: بعید می دانم آمریکایی ها بعد از دیدن قدرت اتحاد ملی و قدرت نظامی ایران بخواهند غلط زیادی بکنند. ولی مهم تر از چند و چون جنگ این است که وقتی دشمن رویارو ایستاده است حافظ زندگی باشیم. نباید گذاشت زندگی فدای جنگ شود!با صادق خداحافظی کردم.سوار شد و چند دقیقه بعد تلفن کرد: شب بیا بریم خانه پدری! هنوز کتاب ها و نوارهام اونجاست. به یاد قدیم ها سیگاری بکشیم.گفتم: حتما می آم، ولی سیگار را از ۱۲ آبان ۱۴۰۴ ترک کردم. t.me/melliiran

