نیست اهل بیت را رنگین تر از وی، مصرعیگر بُوَد بر صدر نُه معصوم جای او، بجاست#صائبفرارسیدن اربعین حس…
انتشار: 2026/08/04 05:56 UTCدریافت: 2026/08/15 02:26 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:26 UTC
نیست اهل بیت را رنگین تر از وی، مصرعیگر بُوَد بر صدر نُه معصوم جای او، بجاست#صائبفرارسیدن اربعین حسینی را به امام زمان(عج) و پیروان واقعی امام حسین علیه السلام تسلیت میگوئیم!🌐 وژگوننوشت📺 @Mda_Vazvan
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — وژگوننوشت
امام صادق علیهالسلام:❑ در شگفتم از کسی که از چهار چیز میهراسد، اما چگونه به چهار چیز پناه نمیبرد! در شگفتم از کسی که میترسد، اما چرا به این سخن خداوند عزّوجلّ پناه نمیبرد: «خداوند ما را بس است و او چه نیکو کارگزاری است»؟(آل عمران ۱۷۳) زیرا شنیدم که خداوند جلّ جلالُه به دنبال این آیه میفرماید: «پس با نعمت و بخششی از جانب خدا، [از میدان نبرد] بازگشتند، در حالی که هیچ آسیبی به آنها نرسیده بود».(آل عمران ۱۷۴) و در شگفتم از کسی که اندوهگین میشود، اما چرا به این سخن خداوند عزّ و جلّ پناه نمیبرد: «معبودی جز تو نیست، منزّهی تو، راستی که من از ستمکاران بودم»؟(انبیاء ۸۷) زیرا شنیدم که خداوند عزّوجلّ به دنبال آن میفرماید: «پس [دعای] او را برآورده کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را چنین نجات میدهیم».(انبیاء ۸۸)و در شگفتم از کسی که به او نیرنگ زده میشود، اما چرا به این سخن خداوند پناه نمیبرد: «و کارم را به خدا میسپارم، همانا خداوند به [حال] بندگان بیناست»؟ زیرا شنیدم که خداوند جلّ و تقدّس به دنبال آن میفرماید: «پس، خداوند او را از عواقب سوء آنچه نیرنگ میکردند، حفظ نمود».(غافر ۴۵)و در شگفتم از کسی که خواهان دنیا و زیب و زیور آن است، چرا به این سخن خداوند تبارک و تعالی پناه نمیبرد: «آنچه خدا خواهد، نیرویی جز به [قدرت] خدا نیست»؟(کهف ۳۹) زیرا شنیدم که خداوند عزّ اسمه به دنبال آن میفرماید: «اگر مرا از حیث مال و فرزند کمتر از خود میبینی، امید است که پروردگارم بهتر از باغ تو به من عطا فرماید».(کهف ۴۰) منبع: #الخصال ۲۱۸/۴۳🌐 وژگوننوشت📺 @Mda_Vazvan
❑ چند بار پیش آمده که باور کنیم آزادانه میاندیشیم، غافل از اینکه ذهن، پیش از هر مواجهه با واقعیت، اسیر سازوکارهایی است که ادراک را جهت میدهند؟ بیکن در قرن هفدهم، این پدیده را با مفهوم «بتهای ذهن» صورتبندی کرد و نشان داد خطاهای شناختی، نه در فقدان اطلاعات، که در ساختار پیشینیِ خودِ ذهن ریشه دارند. روانشناسی شناختی امروز، این بتها را با «سوگیریهای ناخودآگاه» بازتعریف کرده و تأکید دارد که بیشتر قضاوتهای ما، نتیجه پردازش خودکار ذهن است، نه استدلالی آگاهانه.❑ بیکن این آفات معرفتی را در چهار مقوله دستهبندی کرد: «بتهای قبیله» که ریشه در سرشت مشترک انسان دارد؛ همان خوی نظمبخشی به جهان، حتی در دل آشوب. در روانشناسی معاصر، این پدیده با «سوگیری تأییدی» پیوند خورده؛ یعنی گرایش به جستجوی دادههایی که باورهای پیشین را تقویت کنند. «بتهای غار» اما به زیستجهانِ شخصی هر فرد بازمیگردد؛ مجموعه تجربهها و خلقوخویی که ادراک را به سمتِ نسبیتی اجتنابناپذیر سوق میدهد.❑ «بتهای بازار» شاید تأثیرگذارترین و در عین حال پنهانترینِ این بتها باشند؛ چرا که از زبان و نظامِ نشانهها زاده میشوند. بیکن هشدار میدهد که واژگان، چون سکههایی بیارزش، در گردشِ میان جماعت، معنایِ راستینِ خود را از دست میدهند و به ابزارهایی برای پوشیدهسازیِ معنا بدل میشوند. از منظر نشانهشناسی، این بتها با «هژمونیِ معنایی» پیوند میخورند؛ جایی که کلیشهها و شعارهای تکراری، دریچهای برای سلطه بر افکار جمعی میگشایند.❑ امروز، در فضای دیجیتال، «بتهای بازار» و «بتهای نمایش» بیش از هر زمان دیگری مجال بروز یافتهاند. الگوریتمها، هر کاربر را در غار شخصی خود حبس میکنند و بازخوردهای تطبیقیِ گروهی، توهمِ درستیِ مطلق را بازتولید میکنند. اینجا، یقینِ خطرناک از جهلِ صرف زیانبارتر است؛ چون راهِ پرسش را میبندد و امکانِ بازنگریِ انتقادی را از سوژه سلب میکند.❑ اما بیکن صرفاً به توصیفِ این آفات اکتفا نکرد؛ راهِ رهایی را نیز ترسیم نمود: بازگشت به «تجربه و مشاهده مستقیم» و کنارگذاشتنِ پیشداوریها. روانشناسیِ فراشناختی امروز، این رویه را با «تفکر انتقادی» و «نظارت بر فرایندهای ذهنی» پیوند میزند. این روش، شکاکیتِ افراطی نیست، بلکه فروتنیِ معرفتی است؛ پذیرشِ اینکه هر یک از ما در غارِ ذهنِ خویش، اسیرِ پردههایی هستیم که جز با مکث و پرسش، برطرف نمیشوند.❑ شاید بزرگترین میراثِ بیکن برای روزگارِ ما، بازگرداندنِ «پرسش» به مرکزِ زیستِ فکری است؛ پرسشی که دیوارهایِ یقینهایِ خوشایند را فرو میریزد و از ما میخواهد پیش از هر داوری، شرایطِ امکانِ شناختِ خویش را وارسی کنیم. حقیقت، از نگاه بیکن، هرگز در تملکِ قطعیِ هیچکس نیست، بلکه در فرایندی مداوم از آزمون، خطا و بازنگری حاصل میشود. آنکه از این پرسشگری فروگذار کند، در دامِ بتها اسیر میماند.❑ بتهای ذهن، صرفاً مفاهیمی انتزاعی در تاریخِ فلسفه نیستند؛ بلکه هر روز، در متنِ انتخابهایِ روزمره، قضاوتهایِ سیاسی و باورهایِ شخصی، خود را بازتولید میکنند. جامعهشناسیِ شناخت نشان داده که این بتها، در سطوحِ جمعی، به شکلِ «انگارههای اجتماعی» و «روایتهای مسلط» تداوم مییابند و نسلها را در چرخههای تکرارِ خطا نگه میدارند. در چنین شرایطی، آگاهیِ انتقادی نه یک فضیلت، که ضرورتی برای بقایِ عقلانیت در عصرِ سیطرهِ اطلاعاتِ نابهسامان است.❑ و در نهایت، آنچه بیکن به ما هدیه داد، نه یک دستگاهِ فلسفیِ بسته، که روشی برای زیستن در نسبتِ پویا با حقیقت است؛ روشی که ما را به فروتنی در برابرِ پیچیدگیهایِ جهان فرا میخواند. شاید مهمترین کارکردِ این نگاهِ نقادانه، آن باشد که بدانیم هر آنچه در ذهن داریم، ممکن است سایهای از بتها باشد، نه عکسِ حقیقت؛ و همین دانستن، نخستین گام برای رهایی از زنجیرهایِ نامرئیای است که خود، ناآگاهانه، بر فهمِ خویشتن نهادهایم.🌐 وژگوننوشت📺 @Mda_Vazvan
مدار چشم امید از چراغدار سپهرسیاهگوشهٔ زندان، چه جای مهتاب است؟#هوشنگ_ابتهاج❑ زیبایی قلم استاد #محمد_راستی و صدای دلنشین استاد #محمدرضا_شجریان❑ منبع:@rasti_mohamad❑ @Hoseini_Pr
✍ انفعال اجتماعی و پیامدهای حذف مردم از فرایند تصمیمگیری شهری❑ شهر را نه ملک طلق مسئولان، که امانتی در دست ایشان باید انگاشت؛ امانتی که صاحبان اصلی آن، همان مردمان کوچه و بازارند. آنگاه که مدیران شهری، قدرت اندیشه و تصمیمگیری را در تمام مسائل، از مردم میگیرند و به جای ایشان، هر آنچه دلشان خواست، بر سر شهر میآورند، در واقع، خطی کشیدهاند میان مردم و سرنوشت ایشان که به نوعی سرنوشت خود مسئولان نیز هست. ❑ مسئولان یک شهر همواره باید این نکته را آویزهٔ گوش کنند که منتخب بودن، به معنی وکالت مطلق در تصمیمگیری نیست. به تعبیری دیگر وکالت مردم، هرگز واگذاری خرد جمعی به افرادی خاص نیست، بلکه تفویض اجراست، نه تفویض اندیشه.❑ در یک جامعه، هنگامی که فرد، از هرگونه تأثیر بر روند تصمیمگیری بازداشته شود، آرام آرام به «درماندگی آموخته» دچار میشود؛ یعنی باور میکند که هر اقدامی، بینتیجه است و رأی و نظر او، در گردش امور، هیچ نقشی ندارد. ❑ این باور، رفتهرفته، توان اندیشیدن را از او میستاند و او را به موجودی منفعل بدل میکند که چشم به دستور مسئولان دوخته، نه به افق پیش رو. در چنین فضایی، نه عقل جمعی به کار گرفته میشود، و نه تجربههای زیستهٔ مردم، در حل مسائل شهری، جایی مییابد.❑ پیامد این انفعال، تنها به سستی نگاه مردم محدود نمیماند؛ بلکه مسئولان نیز به مرور، به مدیریتی یکسویه و بینیاز از مشورت خو میگیرند و میپندارند که هر آنچه بر شهر میگذرد، تنها در حوزهٔ اختیار ایشان است. ❑ این نگاه، جامعه را به رخوتی فراگیر مبتلا میکند؛ رخوتی که در آن، نه نوآوری زاده میشود، نه نقدی شکل میگیرد، و نه اعتراضی به کاری میآید. شهر، دیگر میدان اندیشهوری جمعی نیست، کارگاهی است که فقط مهندسان آن، نقشه میکشند و باقی، تنها مجریان خاموش این نقشهاند.❑ هنگامی که مردم، از فرایند تصمیمگیری حذف شوند، «سرمایه اجتماعی» که همان اعتماد و همبستگی جمعی است، به سرعت تحلیل میرود. شهروندان، نسبت به مدیران، حس تعلّق خود را از دست میدهند و هرگونه طرح و برنامه، بیگانه با زیست روزمرهشان مینماید. در این فضای سرد و بیاعتماد، حتی بهترین تصمیمها نیز با دیده تردید نگریسته میشود؛ چه رسد به تصمیمهایی که واقعاً بر خلاف مصلحت مردم است.❑ جوامعی که در آنها، شهروندان، خود را در تصمیمگیریها سهیم نمیدانند، در بزنگاههای حساس و بحرانها، عرصه را خالی میکنند و مسئولان را در تنهایی خود، رها میسازند. این، بزرگترین ضربهای است که رویه تصمیمگیری یکجانبه، بر پیکر جامعه وارد میآورد؛ چرا که در آن لحظات دشوار که اتحاد و همراهی مردم، حیاتیترین دارایی یک شهر است، آن سرمایه، از پیش، تباه شده و جایی برای بازسازی آن نیست.❑ مسئولان شهری، اگر خود را نه «حاکم»، که «خادم» مردم میدانند، باید بپذیرند که وظیفهٔ اصلی ایشان، تسهیل مشارکت جمعی است، نه حذف آن. مشورت با مردم، نه از سر تکلیف قانونی، که از سر باور به این حقیقت است که عقل جمعی، همواره از عقل فردی، سنجیدهتر و کارآمدتر عمل میکند. در غیر این صورت، هر تصمیمی، حتی اگر در ظاهر کارشناسی، درست بنماید، از آنجا که پشتوانه همدلی و همراهی مردم را ندارد، سرنوشتی جز شکست و ناکامی نخواهد داشت.❑ با تداوم رویهای این چنین، جامعه به نقطهای میرسد که نسلهای تازهٔ آن، نه تفکر انتقادی را به ارث بردهاند، نه رسم مشارکت را؛ بلکه تنها قانون سکوت و انتظار را آموختهاند. در چنین جامعهای، هیچ بحرانی، هیچ تهدیدی و هیچ فرصتی، پاسخ شایستهای نمییابد، چون مردمانی که تصمیمگیری را به دیگران سپردهاند، در لحظه نیاز، تنها نظارهگرند. ❑ در یک کلام؛ شهر، آنگونه که باور مسئولان و مدیران شهری است و در محافل و مجالس و مجامع مختلف، به عشوه از آن دم میزنند، تنها نه با زور بازو و گردش چشم و زبان ایشان، که با اندیشهها و همت مردمان بیدار و صاحبرأی، به سوی آبادانی گام برمیدارد. شهر تهی از خرد جمعی، هیچ آیندهٔ روشنی نخواهد داشت.🌐 وژگوننوشت📺 @Mda_Vazvan
میرکمندی و شعر مولانا❑ میرکمندی مردی بطین و دعوتخواره بود؛ از ظرفایِ مشهور هرات و به پُرخوردن شهرتی داشت تا غایتی که او را به مرض جوع نسبت میکردند. روزی فقیر به تقریبی از او پرسیدم که شما از بزرگان شعرا کدام را اعتقاد دارید؟ و نظم کدام بزرگ را بیشتر یاد دارید؟ گفت مرا شعر هیچ کس چنان خوش نیامده و نمیآید که شعر مولانا جلالالدین رومی و مدت شصت سال است که غیر از مثنوی و غزل مولانا نخواندهام و یاد نگرفته. گفتم: چند هزار بیت از غزل و مثنوی مولانا یاد دارید؟ گفت: از تمامت دیوان مولانا یک بیت و از تمامت مثنوی نیز یک بیت. گفتم آن کدام است: گفت: بیت دیوان این که:کوه بُوَد نوالهام، بحر بُوَد پیالهامهر دو جهان چو لقمهای، هست درین دهان من!و بیت مثنوی این که:چونکه لقمه میشود در تو گوهردم مزن چندانکه بتوانی بخور!▪️لطائف الطوائف: مولانا فخرالدین علی صفی، به سعی و اهتمام احمد گلچین معانی، نشر اقبال، ص ۳۵۴.❑ خدا کند ما هم مثنوی را چنان نخوانیم که جناب میرکمندیِ دعوتخواره میخوانده! ببینید طرف چقدر آدم باحالی بوده که به گفتهٔ خودش شصت سال مثنوی و غزل مولانا میخوانده اما از همهٔ دیوان و تمام مثنوی، تنها دو بیت را به خاطر سپرده که ظاهراً مربوط به لقمه و حوائج شکم است. این حکایت البته طنز است. با این حال، واقعیتی را در خود دارد. ما معمولا مطابق عادات و ذوق و سلیقهٔ ذهنیمان سراغ متنها میرویم. متنها را اغلب نه برای فهم درست زبان آن و راه یافتن به جهان ویژهای که خلق کرده، بلکه بر اساس یک سلسله پنداشتها و پیشفرضها میخوانیم. برای تأیید باورهایی که درست نمیدانیم از چه زمانی و از سوی چه کسانی در ما شکل گرفته است.❑ @Hoseini_Pr

