ایران عزیزم نمیشود تو را دوست نداشت. بارها سعی کردهام دیگر نداشته باشم، نشد. نمیشود طوری وانمود…
انتشار: 2026/07/24 10:30 UTCدریافت: 2026/08/15 00:59 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:59 UTC
ایران عزیزم نمیشود تو را دوست نداشت. بارها سعی کردهام دیگر نداشته باشم، نشد. نمیشود طوری وانمود کرد انگار که به من ربطی نداری. بارها خواستم ربطی نداشته باشی، نشد. نمیشود به تو فکر نکرد. بارها خواستهام سرم را به زندگی خودم گرم کنم و دیگر به تو فکر نکنم، نشد. اتفاقی اینجا به دنیا آمدم. و اتفاقی دارم ادامه میدهم. و حالا که زندگیام بازیچهی دست اتفاقات شده، نمیشود که تو را دوست نداشته باشم. این هم احتمالا دست خودم نمیتوانسته باشد. اینکه به کجاها و چه چیزهایی دلبسته شوم. شاید در چین به دنیا میآمدم و الان تعصب پِکَن را میکشیدم. این احتمال وجود داشت که در نروژ به این جهان بیایَم. در آنصورت میتوانستم خوشحال باشم. حداقل اغلب اوقات. من هم اینجا خوشحال بودهام، گاهی. اما آدمِ همیشه خوشحالی نبودهام، هیچوقت. خوشحالی را میشناسم. با آن غریبه نیستم. اما همیشه هم آن را نداشتهام. خوشحالیها شبیه میوههای لوکس توی میوهفروشیها، برای من بیشتر فقط تماشاکردنی بودهاند. خوشحال که میشوم انگار همهچیز دربارهی من است. خوشحالها را میشناسم. اما برایم حسرتانگیز نیستند. حسرت ملتی را دارم که فیلسوفها در آن نان بپزند و فیلسوفها در آن طبابت کنند و فیلسوفها در آن بنویسند و فیلسوفها بخوانند و فیلسوفها در پیادهروهایش راه بروند و فیلسوفها در خیابانهایش برانند و فیلسوفها در آن عاشق بشوند و بچه فیلسوفها در آن بازی کنند و هیچ فیلسوفی این آرزو را به گور نَبَرد. اینجا دنیا آمدم شاید برای آنکه سوالهایم از اول هم همینجا قرار بوده که پاسخ داده شوند. آمدنم اتفاقی بود. و از آن پشیمان نیستم. اما کاش مرگم اختیاری و برای تو باشد. که خوشا مُردن. خوشا از عاشقی برای تو مُردن. زندگی در کنار تو و برای تو را بسیار دوست داشتم. و خوش گذشت. و اگر لازم شود با مرگ خود از آن محافظت خواهم کرد. تو را دوباره خوشحال خواهم دید. لحظهای به آن شکی ندارم. .