کلیم کاشانی ، با مثالی زیبا در این رباعی زیبا ، می گوید که باید حق به صاحبش برسد:هنگام بهار، سِیر گلشن نکنیمتا بلبل را بخویش ، دشمن نکنیمتا نستانیم رخصت از پروانهدر خانه خود، چراغ روشن نکنیم
بیدل دهلوی ، از اینکه شمعِ عشقش خاموشی است، ناراحت است و به دنبال شعله ای از عشق می گردد تا او را دوباره عاشقی پاک کند:کیستکز راه تو چون خاشاک بردارد مراشعله جاروبی کند تا پاک بردارد مراشمع خاموشی به داغ سرنگونی رفتهامتاکجا آن شعلهٔ بیباک بردارد مرا
عمر ، در باختیم تا اکنونگه به افسون و گه به افسانه بعد از این ، گر به دست آریم دامن یار و کنج میخانه با مغان، باده مغانه خوریمتا به کی غصه زمانه خوریم؟(مغان: عارفان واصل، که شادی و سرور را پخش می کنند)
شرحی از اواخر قاجار، با شعر نسیم شمال:نیست اصلاً فکرِ اطفالِ فقیرنه وکیل و نه وزیر و نه امیرای خدا، دادِ فقیران را بگیرموش می داند که گیرد جان فیل ( فیل، از موش می ترسد چون اگر موش در خرطوم فیل برود، فیل را می کشد )
کسی که حرف حق می زند، هر چقدر هم که شیرین سخن باشد ، زبانش از دیدگاه دیگران ، تلخ است:شیرینم و مغز سخنانم تلخ استعیش همه عالم از زبانم تلخ استمن هم از خویش، در عذابم که مداماز گفتن حرف حق، دهانم تلخ استکلیم کاشانی