مکالمه ای کوتاه بود، میان من و پدرم؛ من ناتوان بودم از برای جلب رضایت او در زندگی و اما به هرحال و…
انتشار: 2026/08/10 16:38 UTCدریافت: 2026/08/17 21:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 21:10 UTC
مکالمه ای کوتاه بود، میان من و پدرم؛ من ناتوان بودم از برای جلب رضایت او در زندگی و اما به هرحال و ناگاه به او گفتم: اصلا انسان بچه دار می شود که چه شود در نهایت؟نفع فرزند داشتن در چیست و با خود چه گمان بردی که حاصله ش شد مایه ی ننگی چون من در زندگی ت؟او چیزی نگفت.اندکی بعد با خونسردی و نهایت طمانینه گفت: من تو را بزرگ کردم و حالا میتوانی بروی، آن هم هرجا که میخواهی، ملالی نیست.تعجب کردم و با گمانی شکسته به او گفتم: کودک افتاده در جوی لجن هم بزرگ می شود روزی و شکم خالی با سنگ پُر می شود سالی.دیگر نگاهمان به هم نمی افتاد، من سرد بودم و پدرم سنگین.و ترازوی زندگی، حالا، حبس کرده بود هر دو ما را در خود.نه من میخواستم چشم در جهان گشایم و نه او میخواست ننگ مایه ای در زندگی گذارد.نه من میخواستم و نه او.
