چشمانم سنگین اند، نگاهم افتاده، حواسم محدود و دست هایم آواره؛ این شاید ناگوار بود انسان تنها به دنی…
انتشار: 2026/08/06 20:37 UTCدریافت: 2026/08/17 21:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 21:10 UTC
چشمانم سنگین اند، نگاهم افتاده، حواسم محدود و دست هایم آواره؛ این شاید ناگوار بود انسان تنها به دنیا بی آید و بخواهد تنها از دنیا برود، اما این میل به عزلت، از کجا آمده است ؟خود را که به یاد می آورم، چیزی جز شلوغ کاری نبوده ام ؛ من، پر هیاهو و شلوغ تر از هر خیابان، در حال تردد از میان مخاطرات زندگی بوده ام و حالا با کمترین حد مخاطره پذیری، روزمره را با خود دنباله می دانم.شاید اگر طلوع خودش را به من نشان دهد، بی تفاوت از کنار آن بگذرم و حتی رسیدن بوی بهار نارنج ها بر مشامم، دیگر تداعی گر چیزی برایم نباشد.اما حالا راحت ترم و روز ها سریع تر می گذرند، زودتر پیر میشوم در اوج جوانی و احساس بدی حتی در خود نمی کنم، شاید کهنگی زمانی برای انسان سنگینی کند که همسری داشته باشد و فرزندی؛ به هر حال من نمیدانم و نمیفهمم چه شد که اینطور شد.من هرگز گمان نمی کردم زندگی چنان پیشامدی را بر سرم آوار سازد و حتی شکایتی هم بابتش نداشته باشم.روایت جوانه زدن را پاییز نمی شناسد و سقوط را بهار، هرگز نخواهد فهمید.اما برف، جریان رود را به خوبی می شناسد... و من، در اوج زمستان، در اوج یخ زدگی، هنوز که هنوزه جریان داشتن را میفهمم.
