خنجر واسه این سینه کافی نیستعاشق کُشی رسم تلافی نیستای چشم از دیدن خلاصم کناز چشم پوشیدن خلاصم کنحس…
انتشار: 2026/07/31 05:56 UTCدریافت: 2026/08/06 14:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 14:52 UTC
خنجر واسه این سینه کافی نیستعاشق کُشی رسم تلافی نیستای چشم از دیدن خلاصم کناز چشم پوشیدن خلاصم کنحسین صفا
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — Joke The Life
من همیشه از همان روزیکه یاد آورده ام ، خود رادرون چاه میدیدمبه عمق چاه تنهاییبدون نور، خداونداشنیدی هر دعایم راتو را هر روز میدیدمچگونه می کند رویشهزاران گل، در باغمتو نوری ای خداونداتو را در رود میبینمزلالی، جاری و کافیبرای شستن راهیکه آلوده ست به درد ماتو را چون عود میبینممعطر میکنی ما راغبار هر هوا را تانکردی تازه و صافیتو را در هر تپش بینم
لجباز، یک دنده و سرتق...مشتاق به تاریخ و موزه از برای فهم هرچه بیشتر چیزی که گذشته است.فهم گذشته و درک تاریخ ، هنر زیستن می دهد به آدمی و به این خاطر است همیشه در گذشته ها سیر میکردم.موهایی لَخت و ساده، قیچی خورده ای ناشیانه بر پیشانی که دستکاری خودم بود ، مجله ی دانستنی ها یا کتاب دایرة المعارفی در دست.گشاده روی و مشتاق، برای بیشتر دیدن و بیشتر فهمیدن، حراف اما شنوا برای کشف حقیقت.آن روز اولین باری بود که شاهنامه خوانی را از نزدیک میدیدم و میشنیدم؛ اینکه رستم سر از تن دیو سپید جدا کرد و از آن کلاه خودی برای خود ساخت.اکنون بهتر میفهمم چیزی تغییر نکرده است؛ من هنوز هم همانم و هنوز هیچ نمیدانم...موزه نظامی - باغ عفیف آباد شیراز
آه عزیزم، حالا مرز ها را می پیمایم و حد فاصل خود را بیش از پیش مراعات می کنم.من نمیخواستم وقف کنم هر آنچه را که روحم با خود محول داشت و نمیخواستم بر وفق مراد دنیا چرخیده باشم؛ من مترسک نیستم و گاه از مترسک بودن میترسم.آه عزیزم، از من نباید بر دل گیری، من دلگیرم و خاصیت من این است، من متولد شده ام تا مبحث رنجش عزیزانم را نو آوری کنم؛ من را به حال تنهایی م بگذار و بگذار سنگینی هوا را خودم با خودم متحمل باشم.خورشید می تابد، هوا گرم است و تنها شبنمِ سحر می تواند حال من را از نو بیاراید.آه عزیزم، مداد رنگی هایت را با خودت بیاور؛ نفس هایت را گم کرده ام، مداد هایت را بیاور و هر تنفست را بیامیز با رنگ های مورد علاقه ات.تو میگفتی ارغوانی رنگ مورد علاقه ات است و از آن روز به بعد، ارغوانم را گم کرده ام.من چشمانی آسوده از رنگ ها دارم و برای من شاید همین مقدار هم کافی ست؛ مگر یک مترسک چه رنگی را باید بشناسد؟!و همین هاست که کار دستم داده است...
از چشم افتادینرفتی از دلم اما به رزم غیر میجنگمفراموشت کنم حتیکسی دیگر مرا با خودبه خواب خوش می خواندنخواهم کرد باور کهنباشم من شکار، در بَرگرفته غم مرا دَربَرفرشته کرد مرا باوردعایم کن مرا مادرکه شاید شب برگردم نمیدانی چه شد امادوباره بر نمی گردمچرا که شب برگردمبه یادت بر می گردمبگیرم فاصله از شبطلوعی می شوم هر دممن از تاریکی میترسمیه کاری کن که برگردم
اسیران وقت آزادینمیدانند قدرش راچرا که کرده اند عادتبمانند در زندان هاچرا باید کنار توبدانم قدر دنیا رانمیدانستم و حالابرایم هستی دنیا هاجهان و روزگارم راهمیشه از تو میخواهمچگونه بی تو باشم منمنی که سر پناه بودمدوباره از تو بودم دورکجا بودم؟ یه جای دورکه حتی آینه من رافراموش کرده و رنجور
معلق گرچه بوده آسمانمدریچه های دنیا را ندانماگر دانسته بودم که نبودمنمیدانی، چه میدانی، خدایم
