آه عزیزم، تنفس دیگر معنایی ندارد و اینجاست جایی که معنا نیز معنا را میبازد و سرانجام، دنیا، از نو خ…
انتشار: 2026/07/26 18:04 UTCویرایش: 2026/07/31 23:59 UTCدریافت: 2026/08/03 18:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 18:17 UTC
آه عزیزم، تنفس دیگر معنایی ندارد و اینجاست جایی که معنا نیز معنا را میبازد و سرانجام، دنیا، از نو خودش را خواهد ساخت.که خیال واهی ست، و زندگی از من سالخورده ای ساخته است به دور از مصونیتِ زنده نماندن.فواصل بسیاری ست میان زندگی کردن و زنده ماندن؛ و باید گذشت از روزها و ماند در زمستان و شنید صدای قدم های بهار را که خواهد آمد روزی؛ روزی که دیگر چیزی از سالخورده ای باقی نمانده و مُفَصل اند استخوان ها در شهر.آه عزیزم، هر استخوان، قدمتی ست به نفس های ممتد و هر دندانی، قدمتی ست به درازای گفتن؛ و باید میفهمیدم که تلخ باید نوشت و شیرین زندگی کردن.آه عزیزم، برای من دیر است و اکنون دیر است و چیزی جز ارث جمع کردن، برای میراث خود باقی نگذاشته ام؛ من، مغروق قساوت خود ساخته ی خود، عمر خود را گذارندم و حالا می گویم، آه عزیزم.این تنها کاری ست که از من بر می آید.
