
گزیدههایی از آثار جیدو کریشنامورتیبه فارسی و انگلیسیادمین:@PanevisAdminصفحهٔ اینستاگرام:https://www.instagram.com/krishnamurti.persianنقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.کانال محمدجعفر مصفا:@Mossaffadotcomنیکول لپرا:@NicoleLePera
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 36 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/17 تا 2026/08/12
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 36 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
It is one of the most difficult things to be free, to forget everything that one has known, inwardly of yesterday, to die to every experience one has had, pleasurable or painful. But only then is the mind free to live, to act totally. To do this requires an awareness without choice, a passive awareness in which all the secret longings, urges, compulsions, wishes and desires are revealed, where the mind does not choose but merely observes. The moment you choose, you have subtly established authority, and therefore the mind is no longer free. To be aware inwardly of every movement of thought, the implications of every word, the significance of every desire and wish, and not to deny or accept, but pursue, watch choicelessly, this frees the mind from authority. It is only when the mind is free that it can discover what is true and what is false, and not before; and this freedom is not at the end but at the beginning.Jiddu KrishnamurtiFrom Collected Works, Vol. 12آزاد بودن، و از آن دشوارتر، در درون از هرآنچه تا دیروز شناختهای رها شدن، و نسبت به هر تجربهای ــ خواه لذتبخش و خواه دردناک ــ مُردن، از دشوارترین کارهاست. تنها در چنین حالتی است که ذهن آزاد میشود تا زندگی کند و بهگونهای کامل و یکپارچه عمل نماید.تحققِ این امر، مستلزمِ آگاهیِ بدونِ انتخاب است؛ آگاهیِ آرام و پذیرندهای که در آن، همهٔ اشتیاقهای نهفته، کششها، اجبارهای درونی، آرزوها و امیال، خود را آشکار میکنند؛ آگاهیای که در آن، ذهن نه انتخاب میکند و نه داوری، بلکه فقط مشاهده میکند.همین که دست به انتخاب میزنید، بهگونهای ظریف و پنهان، مرجعی از اقتدار را پذیرفتهاید؛ و از همان لحظه، ذهن دیگر آزاد نیست.آگاه بودن از هر حرکتِ اندیشه، از دلالتهای هر واژه، از معنای هر میل و هر آرزو، بیآنکه آنها را انکار کنید یا بپذیرید، بلکه فقط با پیگیری و مشاهدهٔ بیطرفانه و بیگزینش، ذهن را از سلطهٔ اقتدار رها میسازد.تنها هنگامی که ذهن آزاد باشد، میتواند دریابد چه چیز حقیقت است و چه چیز ناحق یا نادرست؛ و پیش از آن، چنین امکانی وجود ندارد. و این آزادی، چیزی نیست که در پایانِ راه به آن برسیم؛ بلکه نقطهٔ آغازِ راه است.جیدو کریشنامورتی+ دربارهٔ «آگاهیِ بدونِ انتخاب» این ویدیو را تماشا کنید.@Krishnamurti
Awareness implies observing the world as it is, to know the world, the trees, nature, the beauty and the ugliness, to be aware of your neighbour, what they are wearing, and also to be aware of what you are, inwardly. If you are so aware, you will see that there are a great many reactions – like and dislike, punishment and reward – in that awareness. Can you be aware without any choice, a choiceless awareness, just to be aware without choosing, without prejudice? To become totally aware of your consciousness means: can consciousness become aware of itself? Which means also can thought, your thinking, become aware of itself?Jiddu Krishnamurti From Meeting Lifeآگاهی یعنی مشاهده کردنِ جهان همانگونه که هست؛ شناختنِ جهان، درختان، طبیعت، زیبایی و زشتی؛ آگاه بودن از همسایهتان، از آنچه بر تن دارد، و نیز آگاه بودن از آنچه در درونِ خودتان هست.اگر چنین آگاهیای داشته باشید، خواهید دید که در آن آگاهی، واکنشهایِ فراوانی وجود دارد؛ مانندِ دوست داشتن و دوست نداشتن، پاداش و تنبیه.آیا میتوانید بدونِ هیچ انتخابی آگاه باشید؟ آگاهیِ بیگزینش؛ یعنی فقط آگاه بودن، بیآنکه انتخاب کنید، بیآنکه با پیشداوری بنگرید.آگاه شدنِ کامل از إشعارِ خود، یعنی این: آیا إشعار میتواند از خودش آگاه شود؟ و این همچنین بدان معناست که آیا اندیشه، یعنی فرایندِ اندیشیدنِ شما، میتواند از خودش آگاه شود؟جیدو کریشنامورتی از «دیدار با زندگی»@Krishnamurti
What is essential is to see that one is confused, that all activity, all action which springs from confusion, must also be confused. It is like a confused person seeking a leader– his leader must also be confused. So it is essential to see that one is confused and not try to escape from it, not try to find explanations for it, but be passively, choicelessly, aware. Then you will see quite a different action springs from that passive awareness. If you make an effort to clarify the state of confusion, what you create will still be confused. But if you are aware of yourself, choicelessly, passively aware, then that confusion unfolds and fades away. You will see, if you experiment with this – and it will not take a long period of time because time is not involved in it at all – that clarification comes into being. But you must give your whole attention, your whole interest, to it.Jiddu Krishnamurti From Collected Works, Vol. 5آنچه اساسی است، این است که انسان ببیند دچارِ سردرگمی است؛ و هر فعالیت، هر عملی که از این سردرگمی سرچشمه بگیرد، ناگزیر خود نیز سردرگم خواهد بود. درست مانندِ فردی سردرگم که در جستوجویِ یک رهبر است؛ رهبرِ او نیز ناگزیر سردرگم خواهد بود.پس ضروری است که انسان ببیند دچارِ سردرگمی است و نکوشد از آن بگریزد، نکوشد برایِ آن توضیح و توجیهی پیدا کند، بلکه فقط با آگاهیِ منفعل و بیگزینش نسبت به آن حضور داشته باشد. آنگاه خواهید دید که از دلِ آن آگاهیِ منفعل، کنشی کاملاً متفاوت پدید میآید.اگر برایِ روشن کردنِ وضعیتِ سردرگمی تلاش کنید، آنچه پدید میآورید همچنان سردرگم خواهد بود. اما اگر نسبت به خودتان، بیگزینش و بهگونهای منفعل، آگاه باشید، آن سردرگمی بهتدریج خود را آشکار میکند و سپس فرو مینشیند.اگر این را خودتان بیازمایید، خواهید دید ــ و این کار اصلاً به زمانِ طولانی نیاز ندارد، زیرا زمان هیچ نقشی در آن ندارد ــ که روشنی و وضوح خودبهخود پدید میآید. اما باید تمامِ توجه و تمامِ علاقهٔ خود را به این امر معطوف کنید.جیدو کریشنامورتی از مجموعه آثار، جلدِ پنجم@Krishnamurti
Any system, any method, that teaches you how to meditate is obviously false. One can see why, intellectually, logically, for if you practise something according to a method – however noble, however ancient, however modern, however popular – you are making yourself mechanical; you are doing something over and over again in order to achieve something. In meditation, the end is not different from the means. But the method promises you something; it is a means to an end. If the means is mechanical, then the end is also something brought about by the machine; the mechanical mind says, ‘I’ll get something.’ One has to be completely free from all methods, all systems; that is the beginning of meditation; you are already denying something which is utterly false and meaningless. And there are those who practice ‘awareness’. Can you practise awareness? If you are practising awareness, you are all the time being inattentive. Be aware of inattention; do not practice how to be attentive. If you are aware of your inattention, out of that awareness there is attention; you do not have to practise it.Jiddu Krishnamurti From "The Flight of the Eagle"هر نظام و هر روشی که به شما بیاموزد چگونه مراقبه کنید، آشکارا نادرست است. دلیلِ آن را میتوان از نظرِ عقلانی و منطقی دریافت؛ زیرا اگر چیزی را مطابقِ یک روش تمرین کنید ــ هرقدر هم آن روش والا، کهن، نو یا محبوب باشد ــ خودتان را به موجودی مکانیکی تبدیل میکنید؛ کاری را بارها و بارها تکرار میکنید تا به چیزی دست یابید.اما در مراقبه، مقصد از مسیر جدا نیست؛ پایان با وسیله تفاوتی ندارد. درحالیکه هر روش، چیزی را به شما وعده میدهد؛ یعنی وسیلهای است برای رسیدن به هدفی. اگر وسیله مکانیکی باشد، هدف نیز چیزی خواهد بود که ماشین پدید آورده است. ذهنِ مکانیکی میگوید: «من به چیزی دست خواهم یافت.»انسان باید کاملاً از همۀ روشها و همۀ نظامها آزاد باشد؛ این، آغازِ مراقبه است. در همان آغاز، شما چیزی را که کاملاً نادرست و بیمعناست، نفی کردهاید.و کسانی هم هستند که «آگاهی» را تمرین میکنند. مگر میتوان آگاهی را تمرین کرد؟ اگر مشغولِ تمرینِ آگاهی باشید، در تمامِ آن مدت، در حقیقت بیتوجه هستید. از بیتوجهیِ خود آگاه باشید؛ تمرین نکنید که چگونه توجه داشته باشید. اگر از بیتوجهیِ خود آگاه باشید، از دلِ همان آگاهی، توجه زاده میشود؛ دیگر نیازی نیست آن را تمرین کنید.جیدو کریشنامورتیاز کتابِ «پروازِ عقاب»@Krishnamurti
طبیعتچه مهربان هستیم بهطور طبیعی؛ بهویژه وقتی از شهرها دوریم، در میان دشتها و روستاهای کوچک.جیدو کریشنامورتی@Krishnamurti
What is meditation, and why should one meditate? Is it natural? Like breathing, like seeing, like hearing, is it natural? And why have we made it so unnatural, taking postures, following systems of Buddhist meditation, Tibetan meditation, Christian meditation, Tantric meditation, and the meditations set by your favourite guru? Aren't all those really abnormal? Why should I take a certain position to meditate? Why should I practice, practice, practice? To arrive where? Can I follow a system – twenty minutes in the morning, twenty minutes in the evening – to have a quiet mind? Having achieved a quiet little mind, I can go off and do other mischief all day long. Is there a way of meditating that is none of these things?Jiddu Krishnamurti From "Total Freedom"مراقبه چیست، و چرا انسان باید مراقبه کند؟ آیا مراقبه امری طبیعی است؟ همانگونه که نفس کشیدن، دیدن و شنیدن طبیعیاند، آیا مراقبه نیز طبیعی است؟ پس چرا آن را تا این اندازه غیرطبیعی کردهایم؛ با اتخاذِ حالتهای خاصِ بدن، با پیروی از نظامهای مراقبۀ بودایی، مراقبۀ تبتی، مراقبۀ مسیحی، مراقبۀ تانتریک، و مراقبههایی که استادِ محبوبتان تجویز کرده است؟آیا همۀ اینها در واقع اموری غیرطبیعی نیستند؟ چرا باید برای مراقبه در وضعیتِ خاصی بنشینم؟ چرا باید مدام تمرین کنم، تمرین کنم، تمرین کنم؟ برای رسیدن به کجا؟آیا میتوانم از یک نظام پیروی کنم ــ بیست دقیقه صبح، بیست دقیقه عصر ــ تا ذهنی آرام به دست آورم؟ و بعد، وقتی به چنین ذهنِ آرامِ کوچکی دست یافتم، باقیِ روز را بروم و هرگونه خرابکاریِ دیگری بکنم؟آیا شیوهای برای مراقبه وجود دارد که هیچیک از اینها نباشد؟جیدو کریشنامورتیاز کتابِ «آزادیِ کامل»@Krishnamurti
Systems imply repetition, practice, following a method. If you follow a method, a system, a practice, it becomes a routine. And when the mind becomes a mechanical thing, then you have conflict, then there is an escape through sex, or through other forms of activity. Therefore, at all costs, avoid any system of meditation, because a mechanical mind can never find out what truth is. The mechanical mind can become very disciplined and orderly, but that orderliness is in contradiction to the order we were talking about. In the orderliness of repetition, there is contradiction between what you are and what you should be, between the ideal, the perfect, and all the rest. There is contradiction in that, and where there is contradiction there is distortion, and therefore a tortured mind. And a tortured mind can never find out anything. So don’t belong to any system; don’t follow any guru.Jiddu Krishnamurti From "Inward Revolution"نظامها و روشها، مستلزمِ تکرار، تمرین و پیروی از یک شیوهاند. اگر از یک روش، یک نظام یا یک تمرین پیروی کنید، آن کار به عادتی تکراری تبدیل میشود. و هنگامی که ذهن به چیزی مکانیکی بدل شود، آنگاه تعارض پدید میآید؛ و در پیِ آن، انسان از راهِ سکس، یا از راهِ شکلهای دیگرِ فعالیت، به گریز روی میآورد.بنابراین، به هر قیمتی که شده، از هرگونه نظامِ مراقبه پرهیز کنید؛ زیرا ذهنِ مکانیکی هرگز نمیتواند حقیقت را کشف کند. ذهنِ مکانیکی ممکن است بسیار منضبط و منظم شود، اما آن نظم، در تضاد با نظمی است که دربارهاش سخن میگفتیم. در نظمِ حاصل از تکرار، میانِ آنچه هستید و آنچه باید باشید، میانِ آرمان، کمال، و همهٔ آن چیزهای دیگر، تعارض وجود دارد. و هرجا تعارض باشد، تحریف نیز هست؛ و در نتیجه، ذهنی رنجدیده و عذابکشیده پدید میآید. و ذهنِ رنجدیده هرگز نمیتواند چیزی را کشف کند.پس به هیچ نظامی وابسته نشوید؛ از هیچ مُرشدی پیروی نکنید.جیدو کریشنامورتیاز کتابِ «انقلابِ درونی»@Krishnamurti
One of the results of fear is the acceptance of authority in human affairs. Authority is created by our desire to be right, to be secure, to be comfortable, to have no conscious conflicts or disturbances, but nothing which results from fear can help us to understand our problems, even though fear may take the form of respect and submission to the so-called wise. The wise wield no authority, and those in authority are not wise. Fear, in whatever form, prevents the understanding of ourselves and of our relationship to all things. The following of authority is the denial of intelligence. To accept authority is to submit to domination, to subjugate oneself to an individual, to a group, or to an ideology, whether religious or political; and this subjugation of oneself to authority is the denial, not only of intelligence, but also of individual freedom.Jiddu Krishnamurti From "Education and the Significance of Life"یکی از پیامدهای ترس، پذیرشِ اُتوریته در امورِ انسانی است. اُتوریته از میلِ ما به برحق بودن، احساسِ امنیت، آسودگی، و نداشتنِ هیچ تعارض یا آشفتگیِ مشعرانه پدید میآید. اما هیچچیز که از ترس برخاسته باشد، نمیتواند به ما در فهمِ مسائلمان یاری رساند؛ حتی اگر ترس در قالبِ احترام و فرمانبری از بهاصطلاح خردمندان ظاهر شود. خردمندان هیچ اُتوریتهای اعمال نمیکنند، و آنان که صاحبِ اُتوریتهاند، خردمند نیستند.ترس، در هر صورتی که باشد، مانعِ شناختِ خودِ ما و رابطۀ ما با همۀ چیزهاست. پیروی از اُتوریته، انکارِ هوشمندی است. پذیرفتنِ اُتوریته یعنی تن دادن به سلطه؛ یعنی مطیعِ فردی، گروهی یا ایدئولوژیای شدن، خواه دینی باشد و خواه سیاسی. و این به انقیاد کشیدنِ خویشتن در برابرِ اُتوریته، نهتنها انکارِ هوشمندی، بلکه انکارِ آزادیِ فردی نیز هست.جیدو کریشنامورتی @Krishnamurti
ناشناسی ما میخواهیم مشهور شویم، به عنوان نویسنده، به عنوان شاعر، به عنوان نقاش، به عنوان سیاستمدار، به عنوان خواننده یا هر چه دوست دارید. چرا؟چون ما به کاری که انجام میدهیم واقعاً عشق نداریم. اگر شما به آواز خواندن عشق بورزید، یا به نقاشی، یا به نوشتن شعر، اگر شما واقعاً آن را دوست داشته باشید... ...دغدغهای ندارید که مشهور باشید یا نباشید. اینکه بخواهیم مشهور باشیم، جلف، مبتذل و احمقانه است...هیچ معنایی ندارد.اما به دلیل اینکه ما به کاری که انجام میدهیم عشق نداریم، میخواهیم خودمان را به وسیلهٔ شهرت غنا ببخشیم.آموزش کنونی ما فاسد است چرا که به ما تعلیم میدهد به موفقیت عشق بورزیم و نه به آنچه که انجام میدهیم.نتیجه بسیار مهمتر از عمل شده است.میدانید، خیلی خوب است که درخشش خود را زیر کاسهای پنهان کنیم. ناشناس باشیم.عشق ورزیدن به کاری که انجام میدهیم، و نه اینکه آن کار را در معرض نمایش بگذاریم.خوب است که بدون هیچ نام و شهرتی مهربان باشیم.شما، البته، به اینصورت مشهور نمیشوید. عکس شما در روزنامهها ظاهر نمیشود.شما فقط انسانی هستید خلاق که به طور ناشناس زندگی میکند... ...و در این حالت، غنا و زیبایی عظیمی نهفته است.جیدو کریشنامورتی@Krishnamurti
"Speculation and imagination are a hindrance to truth. The mind that speculates can never know the beauty of what is; it is caught in the net of its own images and words. However far it may wander in its image making, it is still within the shadow of its own structure and can never see what is beyond itself. The sensitive mind is not an imaginative mind. The faculty to create pictures limits the mind; such a mind is bound to the past, to remembrance, which makes it dull. Only the still mind is sensitive." J. KrishnamurtiCommentaries on Living: Second Seriesحدسوگمان و خیالپردازی، مانعِ حقیقتاند. ذهنی که در گمانهزنی به سر میبرد، هرگز نمیتواند زیباییِ «آنچه هست» را بشناسد؛ زیرا در دامِ تصویرها و واژههای خود گرفتار است. هرقدر هم که در تصویرسازیهای خویش دور و دراز پرسه بزند، باز هم در سایۀ ساختارِ خود باقی میماند و هرگز نمیتواند آنچه را فراتر از خودِ اوست، ببیند. ذهنِ حساس، ذهنی خیالپرداز نیست. تواناییِ ساختنِ تصویر، ذهن را محدود میکند؛ چنین ذهنی به گذشته، به یادآوری، وابسته است، و همین آن را کُند میسازد. تنها ذهنِ آرام و ساکت است که حساس است.جیدو کریشنامورتی@Krishnamurti
امشب جلسهٔ دومِ خواندن و بررسی این کتاب است.علاقمندان به شرکت در این جمع به »مدیر ثبتنام جلسات« پیام دهند.@Krishnamurti
روشنفکر، هنرمندجیدو کریشنامورتی@Krishnamurti
Freedom has no authority. It has never known authority. It is not the rejection of authority, but the non-existence of it. Both authority and law, outer and inner, are put together by thought. The outer authority, sometimes rational, sometimes irrational, has its place and its responsibility; one cannot brush it aside, and the intelligence of freedom knows its limitation and its necessity. The inner authority, which is subtler and deeper, is much more complex. Guidelines, which seem to give certainty and assurance, become a pattern, the norm, which becomes the authority. This authority may be traditional, a person, a symbol or an idea. The mind, being aware consciously or unconsciously of its own disturbance and disorder, brings about both the outer and the inner authority. A disorderly group soon finds a leader, who then directs and controls it. The reaction to this is not freedom. The understanding of the nature of this disorder and the disturbance, and the going beyond them, is freedom. The acceptance of authority is caused by disturbance and disorder. The effect is authority, and the reaction to that is to conform or to deny. This very denial assumes another form of authority. Where there is no freedom, there must be authority.Jiddu Krishnamurti From "The Whole Movement of Life Is Learning"آزادی هیچ اُتوریتهای ندارد. آزادی هرگز اُتوریته را نشناخته است. آزادی، ردِّ اُتوریته نیست؛ بلکه نبودِ اُتوریته است. هم اُتوریته و هم قانون، چه بیرونی و چه درونی، ساختهوپرداختهٔ اندیشهاند.اُتوریتهٔ بیرونی، گاه معقول و گاه نامعقول، جایگاه و مسئولیتِ خود را دارد؛ نمیتوان آن را بهسادگی کنار گذاشت. و هوشمندیِ آزادی، هم محدودیتِ آن را میشناسد و هم ضرورتِ آن را.امّا اُتوریتهٔ درونی، که ظریفتر و عمیقتر است، بهمراتب پیچیدهتر است. رهنمودها، که در آغاز بهنظر میرسد یقین و اطمینان میبخشند، بهتدریج به یک الگو، یک هنجار، تبدیل میشوند؛ و همان هنجار، اُتوریته میگردد. این اُتوریته ممکن است سنّت باشد، یا شخصی، یا نمادی، یا اندیشهای.ذهن، چون مشعرانه یا نامشعرانه از آشفتگی و بینظمیِ خود آگاه است، هم اُتوریتهٔ بیرونی را پدید میآورد و هم اُتوریتهٔ درونی را. گروهی آشفته، خیلی زود رهبری برای خود پیدا میکند؛ و آن رهبر، گروه را هدایت و کنترل میکند. واکنش به این، آزادی نیست.آزادی، در فهمِ ماهیتِ این بینظمی و آشفتگی، و فرارفتن از آنهاست.پذیرشِ اُتوریته، از آشفتگی و بینظمی سرچشمه میگیرد. پیامدِ آن، اُتوریته است؛ و واکنش نسبت به آن، یا همنوایی و تبعیت است، یا انکار. امّا همین انکار نیز خود، شکلِ دیگری از اُتوریته را بهوجود میآورد.هر جا آزادی نباشد، اُتوریته ناگزیر حضور خواهد داشت.جیدو کریشنامورتیاز کتابِ «تمامِ حرکتِ زندگی، آموختن است»@Krishnamurti
کریشنامورتیخوانیامشب اولین جلسهٔ لایو کریشنامورتیخوانی برای کتاب «سکون و حرکت» برقرار است.🪷 گروه کریشنامورتیخوانی گروهی برای جمعخوانی و تأمل بر آثار جیدو کریشنامورتی است، شامل مباحث عمیق خودشناسی.کتاب حاضر:کتاب «سکون و حرکت» 💭 جلسات لایو بحث و گفتوگو: یکشنبهها و سهشنبهشبها (ساعت ۸ شب به وقت ایران)🔍 با استفاده از اپلیکیشنهای تلگرام + گوگلمیت⏰ فایلهای صوتی جلسات بحث و گفتگو حتی بدون شرکت در جلسات لایو، همیشه برای اعضاء قابل دسترسی هستند.🎙آرشیو کامل فایلهای صوتی🎁 عضویت رایگان در دو گروه مکمل: رابطهٔ عاطفی + «رمانخوانی و فیلم»برای ثبتنام، پیام دهید به:👉 @PanevisAdminکانال جیدو کریشنامورتی:@Krishnamurti+ امشب اولین جلسهٔ کتاب «سکون و حرکت» است. به علاقمندان توصیه میشود از ابتدای این کتاب در مباحث شرکت کنید.
تمثیل پنکه هنگامی که یک پنکه به سرعت در حال حرکت است، تیغهها یکی به نظر میرسند. به همین صورت «خود»، «من»، به نظر میرسد یک موجود واحد است، اما اگر فعالیتهای آن آهسته شود، متوجه میشویم که موجودی یکپارچه نیست بلکه از بسیاری از خواستهها و تمناهای جداگانه و متضاد تشکیل شده است.جیدو کریشنامورتی@Krishnamurti
The word ‘authority’ means one who originates something – as in the word ‘author’ – and people follow, making what they say into an authority. And then it is dead. This is especially true here because if you follow what I say, it is finished. You must be very careful, if you want to go into this question of meditation, to be completely, wholly, inwardly free from all authority and comparison. I don't know if you can do it. Therefore, you must be extremely aware of the importance of authority in one direction – of the doctor or scientist – and understand the total unimportance of authority inwardly, whether it is the authority of another, which is fairly easy to throw off, or the authority of your own experience, knowledge and conclusions, which becomes prejudice. You must be equally free from the authority of another and your own authority.Jiddu Krishnamurti From "What Is Meditation?"واژۀ «اُتوریته» (authority) در اصل به معنای کسی است که چیزی را پدید میآورد؛ همانگونه که در واژۀ «نویسنده» (author) نیز این ریشه وجود دارد. سپس مردم از او پیروی میکنند و آنچه را او میگوید به مرجعِ اقتدار(اُتوریته) تبدیل میکنند. و از همانجا، آن امر میمیرد.این موضوع، بهویژه در اینجا، صدق میکند؛ زیرا اگر از آنچه من میگویم پیروی کنید، کار تمام است. اگر میخواهید در این پرسشِ دربارهٔ مراقبه ژرف شوید، باید بسیار مراقب باشید که در درون، بهطورِ کامل و بیهیچ استثنایی، از هرگونه اُتوریته(اقتدار) و مقایسه آزاد باشید. نمیدانم آیا میتوانید چنین کنید یا نه.ازاینرو، باید نسبت به اهمیتِ اُتوریته(اقتدار، مرجعیت) در یک حوزه ــ مانند اُتوریتۀ پزشک یا دانشمند ــ کاملاً آگاه باشید، و درعینحال، بیاهمیتیِ مطلقِ اُتوریته(اقتدار، مرجعیت) را در قلمروِ درون دریابید؛ خواه اُتوریتۀ فردِ دیگری باشد، که رها شدن از آن نسبتاً آسان است، و خواه اُتوریتۀ تجربه، دانش و نتیجهگیریهای خودتان، که به تعصب تبدیل میشود.شما باید به یک اندازه از اُتوریتۀ دیگری و از اُتوریتۀ خودتان آزاد باشید.جیدو کریشنامورتیاز «مراقبه چیست؟» @Krishnamurti
The observer, who has come into being through various images, thinks himself permanent, and between himself and the images he has created, there is a division, a time interval. This creates conflict between himself and the images he believes are causing his troubles. Then he says, ‘I must get rid of this conflict,’ but the very desire to get rid of the conflict creates another image. Awareness of all this, which is real meditation, has revealed that there is a central image put together by all the other images, and this central image, the observer, is the censor, the experiencer, the evaluator, the judge who wants to conquer or subjugate the other images or destroy them altogether. The other images are the result of judgments, opinions and conclusions by the observer, and the observer is the result of all the other images – therefore, the observer is the observed.Jiddu Krishnamurti From "Freedom from the Known"مشاهدهگر، که از خلالِ تصاویرِ گوناگون پدید آمده است، خود را موجودی پایدار میپندارد؛ و میانِ خود و تصاویرِی که آفریده است، جدایی و فاصلهای زمانی وجود دارد. این امر، میانِ او و تصاویرِی که میپندارد علتِ گرفتاریهای او هستند، کشمکش پدید میآورد.سپس میگوید: «باید از این کشمکش رها شوم.» امّا همین میلِ رهایی از کشمکش، خود تصویری دیگر میآفریند.آگاهی از تمامِ این فرایند ــ که همان مراقبهٔ واقعی است ــ آشکار ساخته است که تصویری مرکزی وجود دارد که از مجموعِ همهٔ تصاویرِ دیگر شکل گرفته است. این تصویرِ مرکزی، یعنی مشاهدهگر، همان سانسورگر، تجربهکننده، ارزیاب و داوری است که میخواهد بر تصاویرِ دیگر چیره شود، آنها را به انقیادِ خود درآورد، یا بهکلی نابودشان کند.تصاویرِ دیگر، حاصلِ داوریها، عقاید و نتیجهگیریهای مشاهدهگرند؛ و خودِ مشاهدهگر نیز حاصلِ همهٔ تصاویرِ دیگر است.بنابراین، مشاهدهگر همان مشاهدهشونده است.جیدو کریشنامورتیاز کتابِ «رهایی از دانستگی»@Krishnamurti
One must discover whether there are two separate things, two separate movements: the observer and that which is observed. Are they separate? Or is the observer the observed? It is tremendously important to find this out for oneself; if one does, then the whole way one thinks undergoes a complete change. It is a most radical discovery, the result of which means the structure of morality and the continuation of knowledge have, for oneself, quite a different meaning. Find out if you have discovered this for yourself, or whether you have accepted what you have been told as fact. Have you discovered this for yourself without any outside agency telling you it is so? If it is your discovery, it releases tremendous energy, which before had been wasted in the division between the observer and the observed.Jiddu Krishnamurti From "Beyond Violence"انسان باید کشف کند که آیا دو چیزِ جداگانه، دو حرکتِ مستقل وجود دارد: مشاهدهگر و آنچه مشاهده میشود. آیا این دو از هم جدا هستند؟ یا مشاهدهگر همان مشاهدهشونده است؟فوقالعاده مهم است که انسان این را برای خودش کشف کند؛ زیرا اگر چنین کند، تمام شیوۀ اندیشیدنش دستخوشِ دگرگونیِ کامل میشود. این، کشفی است به راستی بنیادین؛ کشفی که در پرتوِ آن، ساختارِ اخلاق و تداومِ دانش، برای خودِ انسان، معنایی کاملاً متفاوت پیدا میکند.ببینید آیا خودتان این را کشف کردهاید، یا آن را صرفاً به عنوانِ یک واقعیت، چون به شما گفتهاند، پذیرفتهاید. آیا بدونِ آنکه هیچ مرجع یا عاملِ بیرونی به شما بگوید که چنین است، خودتان آن را کشف کردهاید؟اگر این، کشفِ خودِ شما باشد، انرژیِ عظیمی را آزاد میکند؛ انرژیای که پیش از این، در جداییِ میانِ مشاهدهگر و مشاهدهشونده به هدر میرفت.جیدو کریشنامورتیاز کتابِ «فراسوی خشونت»@Krishnamurti
Who is the observer? This is not deep philosophy, but just ordinary, daily life. Who is the observer? Who is the ‘I’ that says, ‘I look’? The ‘I’ that is looking is the accumulated experiences, condemnations, observations, knowledge and so on. It is the centre, the observer. He separates himself from the thing observed, saying, ‘I am observing my fear, my guilt, my despair.’ But the observer is the observed. If he is not, he recognises his despair. I know what despair is, what loneliness is, and that memory remains. The next time it arises, I say that I see something different from me. This division between the observer and the observed creates a conflict, and then I go off on a tangent, trying to find a way to resolve it. But the fact is that the observer is the observed. This is not an intellectual concept, but a fact.Jiddu KrishnamurtiFrom Collected Works, Vol. 17ناظر کیست؟ این پرسشِ عمیقِ فلسفی نیست؛ بلکه به زندگیِ معمولی و روزمرهٔ ما مربوط است. ناظر کیست؟ این «من»ی که میگوید: «من نگاه میکنم» چیست؟ این «من»ی که نگاه میکند، همان انباشتِ تجربهها، داوریها، مشاهدهها، دانش و مانندِ آنهاست. او همان مرکز، همان ناظر است.او خود را از آنچه مشاهده میشود جدا میکند و میگوید: «من دارم ترسِ خودم، احساسِ گناهِ خودم، نومیدیِ خودم را مشاهده میکنم.»اما ناظر، همان چیزی است که مشاهده میشود. اگر چنین نبود، چگونه نومیدیِ خود را بازمیشناخت؟ من میدانم نومیدی چیست، تنهایی چیست، و این خاطره در ذهن باقی میماند. بارِ بعد که نومیدی سر برمیآورد، میگویم: «من دارم چیزی را میبینم که از من جداست.»این جدایی میانِ ناظر و آنچه مشاهده میشود، تضاد میآفریند؛ و آنگاه ذهن به بیراهه میرود و میکوشد راهی برای حلِ این تضاد پیدا کند.اما واقعیت این است که ناظر، همان مشاهدهشونده است. این یک مفهومِ انتزاعی یا صرفاً فکری نیست، بلکه یک واقعیتِ عینی است.جیدو کریشنامورتیاز: مجموعه آثار، جلد هفدهم@Krishnamurti
Are you actually observing your life and actually observing how you look at it? Do you look at it with an image or conclusion, and therefore do not come directly into contact with it? When you look at the life of your daily existence, not at a theoretical life, not at an abstract life where all human beings are one, all is love – when you observe it, you see that you are looking with your past knowledge. You are looking with all the images, tradition and accumulation of human experience. That prevents you from actually looking. It is a fact that must be realised, that to observe your life actually, you must look at it afresh; that is, to look at it without any condemnation, without any ideal, without any desire to suppress it or change it; just to observe. Are you doing this? Are you using the speaker as a mirror in which you see your own life? Are you seeing that looking at it from a conclusion prevents you from looking at it directly, from being in contact with it? Are you doing this? If you don’t do it now, you won’t do it later. If you are not doing it, don’t bother to listen – look at the sky, look at a tree, look at the beauty of light, look at the clouds with their curves, with their delicacy. If you look without any image, you have understood your own life.Jiddu Krishnamurti From "Inward Revolution"آیا واقعاً زندگیِ خود را مشاهده میکنید؟ و آیا واقعاً مشاهده میکنید که چگونه به آن مینگرید؟ آیا با یک تصویر ذهنی یا نتیجهگیری به آن نگاه میکنید و بنابراین هرگز بهطورِ مستقیم با آن تماس پیدا نمیکنید؟وقتی به زندگیِ روزمرهٔ خود نگاه میکنید ــ نه به یک زندگیِ نظری، نه به یک زندگیِ انتزاعی که در آن میگویند همهٔ انسانها یکی هستند و همهچیز عشق است ــ آیا میبینید که با دانشِ گذشتهٔ خود به آن مینگرید؟ با همهٔ تصویرهای ذهنی، سنتها و انباشتِ تجربهٔ بشری به آن نگاه میکنید. همینها مانعِ دیدنِ واقعی میشوند.این حقیقتی است که باید عمیقاً درک شود: اگر میخواهید زندگیِ خود را آنگونه که هست مشاهده کنید، باید هر بار آن را تازه ببینید؛ یعنی بدونِ هیچ محکومکردنی، بدونِ هیچ آرمانی، بدونِ هیچ میلِ به سرکوب یا تغییرِ آن؛ فقط مشاهده کنید.آیا چنین میکنید؟آیا از گوینده همچون آینهای استفاده میکنید که در آن زندگیِ خود را ببینید؟ آیا میبینید که نگاهکردن از دریچهٔ یک نتیجهگیری، مانعِ دیدنِ مستقیم و تماسِ بیواسطه با واقعیت میشود؟آیا اکنون این کار را میکنید؟ اگر اکنون نکنید، بعداً هم نخواهید کرد. اگر این کار را نمیکنید، زحمتِ گوشدادن را هم به خود ندهید؛ به آسمان نگاه کنید، به درختی نگاه کنید، زیباییِ نور را ببینید، به ابرها با انحناها و ظرافتشان بنگرید.اگر بدونِ هیچ تصویرِ ذهنی نگاه کنید، زندگیِ خود را درک کردهاید.جیدو کریشنامورتیاز کتاب "انقلابِ درونی"@Krishnamurti
We are concerned with observing the actual facts, the ‘what is’. To observe ‘what is’ very clearly and to see the full significance of those facts, we must look at it without our conditioning. That is where the difficulty is going to lie, because you have opinions, you have values, you approach them as a Hindu, Buddhist, Christian, or what you will, with your nationality, with your peculiar idiosyncrasies, and these prevent you from observing, from looking. Observation is an art. It is not easily learnt. One has observed neither the sunset nor the stars, neither the trees nor the facts, outwardly or inwardly. So, if we are going to travel together – and I hope we will – we have to observe scientifically, ruthlessly and with great intelligence.Jiddu Krishnamurti From Collected Works, Vol. 14ما در اینجا با مشاهدهٔ واقعیتِ بالفعل، یعنی «آنچه هست»، سروکار داریم. برای آنکه «آنچه هست» را با وضوح ببینیم و معنای کاملِ آن واقعیتها را دریابیم، باید بدونِ شرطیشدگیِ ذهن به آنها بنگریم. دشواری دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ زیرا شما عقیدهها، ارزشها و پیشداوریهای خود را دارید. بهعنوانِ یک هندو، بودایی، مسیحی یا هر هویتِ دیگری، با ملیت، عادتهای ذهنی و ویژگیهای شخصیِ خود به موضوع نزدیک میشوید و همینها مانعِ مشاهدهٔ ناب و دیدنِ مستقیم میشوند.مشاهده یک هنر است؛ هنری که بهآسانی آموخته نمیشود. ما نه غروبِ خورشید را واقعاً دیدهایم، نه ستارگان را، نه درختان را و نه واقعیتها را، چه در جهانِ بیرون و چه در درونِ خود.پس اگر قرار است با هم در این سفر همراه شویم ــ و امیدوارم چنین باشد ــ باید با ذهنی علمی، بیرحمانه و با هوشی سرشار، مشاهده کنیم.جیدو کریشنامورتی — از مجموعهٔ آثار، جلد ۱۴@Krishnamurti
جمعخوانیِ کتابِ جدید در جلسات لایوِ کریشنامورتیخوانی چند روزِ دیگر شروع میشود.علاقمندانی که مایل هستند از ابتدای این کتاب در جمعِ کتابخوانی و گفتگو دربارهٔ آثار جیدو کریشنامورتی شرکت داشته باشند، جهتِ کسبِ جزئیات و اطلاعاتِ بیشتر به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند.@Krishnamurti
‘The Person, Krishnamurti, Is Not at All Important’Jiddu Krishnamurti«شخصِ کریشنامورتی، بههیچوجه اهمیتی ندارد.»جیدو کریشنامورتی @Krishnamurti
If you so listen, what takes place?Let us say that the Buddha says to me, ‘The ending of sorrow is the bliss of compassion.’ I don’t examine the statement; I don’t translate it into my own way of thinking. I don’t question it; I don’t analyse it; I don’t say, ‘What do you mean by it?’ I am only in a state of acute, total attention of listening – nothing else – because that statement has enormous truth, and there is tremendous content in that statement. Then I would say to the Buddha, ‘Forgive me, but I am not capable of such intense action or non-action – whatever it is – of listening, so please help me’. So the Buddha says, ‘First listen to what I have said, namely, that no agency the mind or thought has invented will help you. Nothing will help you. There is no outside agency that will help you to have this tremendous insight.’ I listen, and I am frightened, for that means I must drop everything I am attached to. So I ask, ‘How am I to be detached?’ You see, my reasoning is false? My reasoning – the questioner’s reasoning – is false. The moment I ask, ‘How am I to be detached?’ I am lost. He says, ‘Be detached,’ but I am not listening. I have a great reverence for him, but I am not listening. I am not listening because attachment has been a tremendous thing in my life, and in one stroke, he says, ‘Throw it out.’ And in one instant, I must throw it out...Jiddu Krishnamurti From "Fire in the Mind"اگر به این روش گوش بدهی، چه رخ میدهد؟فرض کنیم بودا به من میگوید: «پایانِ اندوه، سرورِ شفقت است.» من این گفته را بررسی نمیکنم؛ آن را به شیوۀ اندیشیدنِ خودم ترجمه نمیکنم. آن را زیرِ سؤال نمیبرم؛ تحلیلش نمیکنم؛ نمیپرسم: «منظورت از این چیست؟» من فقط در حالتِ توجهی تیز، کامل و سراسر گوشدادن هستم؛ هیچ چیزِ دیگر. زیرا آن گفته حقیقتی عظیم در خود دارد و محتوایی بس ژرف در آن نهفته است.آنگاه به بودا میگویم: «مرا ببخش، اما من توانِ چنین کنش ـ یا بیکنشی، هرچه که هست ـ یعنی چنین گوشدادنِ شدید و کامل را ندارم؛ پس لطفاً به من کمک کن.»بودا میگوید: «نخست به آنچه گفتهام گوش بده؛ یعنی اینکه هیچ عامل یا وسیلهای که ذهن یا فکر ابداع کرده باشد، نمیتواند به تو کمک کند. هیچ چیز کمکت نخواهد کرد. هیچ عاملِ بیرونیای وجود ندارد که بتواند تو را به این بینشِ عظیم برساند.»من گوش میدهم، اما میترسم؛ زیرا این یعنی باید هر آنچه را که به آن وابستهام، رها کنم. پس میپرسم: «چگونه میتوانم وابستگی را کنار بگذارم؟»میبینی که استدلالِ من نادرست است؟ استدلالِ پرسشگر نادرست است. همان لحظه که میپرسم: «چگونه از وابستگی رها شوم؟» دیگر گم شدهام. او میگوید: «رها باش؛ وابسته نباش.» اما من گوش نمیدهم.احترامِ عمیقی برای او قائلم، اما گوش نمیدهم. گوش نمیدهم، زیرا وابستگی بخشِ عظیمی از زندگیِ من بوده است، و او در یک آن میگوید: «همه را دور بینداز.» و من باید در همان یک لحظه، همه را دور بیندازم...جیدو کریشنامورتیاز کتابِ «آتش در ذهن»@Krishnamurti
So we are going to talk over together like two friends discussing a problem, neither one trying to persuade the other to accept or to discard. And to talk over together, both must listen, and that is going to be our difficulty. Listening is one of the most difficult things to do. We never listen. We are listening to our own thoughts, to our own ideas, to our own concepts, to the ways of how we should or should not behave. We are concerned with our own occupations, with our own problems, with our own sorrows, and we have our own answers and explanations; or we have the explanations and the sayings of another whom we respect or whom we are afraid of – which is the same thing. The act of listening is really one of the most difficult things to do.Jiddu Krishnamurti From Collected Works, Vol. 16پس قرار است با هم گفتوگو کنیم؛ همچون دو دوستی که دربارهٔ مسئلهای با هم بحث میکنند، بیآنکه هیچیک بخواهد دیگری را متقاعد کند که چیزی را بپذیرد یا کنار بگذارد. و برای اینکه بتوان با هم گفتوگو کرد، هر دو باید گوش بسپارند؛ و همین قرار است دشواریِ ما باشد. گوش سپردن یکی از دشوارترین کارهایی است که انسان میتواند انجام دهد. ما هرگز واقعاً گوش نمیسپاریم. ما به اندیشههای خودمان، به ایدههای خودمان، به برداشتهای خودمان، و به تصوراتِ خود از اینکه چگونه باید یا نباید رفتار کنیم گوش میدهیم. ذهنِ ما درگیرِ مشغلههای خودمان، مسائلِ خودمان و اندوههای خودمان است، و پاسخها و توضیحهای خودمان را نیز از پیش آماده داریم؛ یا به توضیحها و گفتههای شخصِ دیگری تکیه میکنیم که برایش احترام قائلیم یا از او هراس داریم ــ که در اصل یک چیز است. عملِ گوش سپردن، حقیقتاً یکی از دشوارترین کارهایی است که انسان میتواند انجام دهد.جیدو کریشنامورتیاز مجموعهآثار، جلدِ شانزدهم@Krishnamurti
خودشناسیصحیح فکر کردن به همراه خودشناسی میآید. شما بدون درک کردن خود، هیچ مبنایی برای فکر کردن ندارید؛ بدون شناخت خود، آنچه فکر میکنید صحیح نیست.شما و دنیا دو موجود متفاوت با مسائل مجزا نیستید؛ شما و دنیا یکی هستید. مسئلۀ شما مسئلۀ دنیا است. ممکن است شما نتیجۀ تمایلات خاصی باشید، نتیجۀ تأثیرات محیطی باشید، اما از اساس از دیگری جدا نیستید. ما از نظر درونی بسیار شبیه هم هستیم؛ همۀ ما بوسیلۀ طمع، خصومت، ترس، جاهطلبی، و چنین چیزهایی راه برده میشویم. اعتقادات ما، امیدها و آرزوهای ما، اساس مشترکی دارد. ما یکی هستیم؛ ما یک نوع بشر هستیم، اگرچه مرزهای ساختگی اقتصادی و سیاسی و تعصب ما را جدا کردهاند. اگر دیگری را بکُشید، دارید خودتان را نابود میکنید. شما مرکز کلّ هستید، و بدون درک کردن خود، نمیتوانید حقیقت را درک کنید.ما دانشی فکری از این وحدت داریم، اما دانش و احساس را در محفظههای متفاوت نگه میداریم و به همین سبب هرگز وحدت خارقالعادۀ انسان را تجربه نمیکنیم.کتاب «کتاب زندگی»جیدو کریشنامورتی@Krishnamurti
I hope we are thinking together, observing together, as two friends walking along a road and seeing what is around us, not only what is very close and immediately perceived, but what is in the distance. We are taking the journey together, perhaps affectionately, hand in hand – two friends amicably examining the complex problem of life, neither of them leader or guru, because when one sees actually that our consciousness is the consciousness of the rest of mankind, then one realises that one is both the guru and the disciple, the teacher as well as the pupil, because all that is in one’s consciousness. That is a tremendous realisation. So as one begins to understand oneself deeply, one becomes a light to oneself and not dependent on anybody, on any book or on any authority – including that of the speaker – so that one is capable of understanding this whole problem of living and of being a light to oneself.Jiddu Krishnamurti From "The Network of Thought"امیدوارم که با هم بیندیشیم، با هم مشاهده کنیم؛ همچون دو دوستی که در جادّهای گام میزنند و آنچه را پیرامونشان است میبینند؛ نه فقط آنچه بسیار نزدیک است و بیدرنگ ادراک میشود، بلکه آنچه را در دوردست نیز هست.ما این سفر را با هم میپیماییم؛ شاید با محبّت، دست در دستِ یکدیگر؛ دو دوستی که با صمیمیت، مسئلۀ پیچیدۀ زندگی را بررسی میکنند؛ بیآنکه هیچیک رهبر یا گورو باشد. زیرا وقتی انسان واقعاً ببیند که إشعارِ او، إشعارِ همۀ بشریت است، درمییابد که هم گورو(مُرشِد) است و هم شاگرد، هم آموزگار است و هم آموزنده؛ زیرا همۀ آنها در إشعارِ او حضور دارند.این، دریافتی بس عظیم است.پس، هنگامی که انسان آغاز میکند خود را عمیقاً بشناسد، خود چراغِ خویش میشود و دیگر به هیچکس، به هیچ کتابی، و به هیچ اُتوریتهای ــ از جمله اُتوریتۀ گوینده ــ وابسته نیست. در این صورت، انسان قادر است همۀ مسئلۀ زندگی را بفهمد و خود، چراغِ خویش باشد.جیدو کریشنامورتیاز کتاب «شبکۀ اندیشه»@Krishnamurti
I hope we are thinking together, observing together, as two friends walking along a road and seeing what is around us, not only what is very close and immediately perceived, but what is in the distance. We are taking the journey together, perhaps affectionately, hand in hand – two friends amicably examining the complex problem of life, neither of them leader or guru, because when one sees actually that our consciousness is the consciousness of the rest of mankind, then one realises that one is both the guru and the disciple, the teacher as well as the pupil, because all that is in one’s consciousness. That is a tremendous realisation. So as one begins to understand oneself deeply, one becomes a light to oneself and not dependent on anybody, on any book or on any authority – including that of the speaker – so that one is capable of understanding this whole problem of living and of being a light to oneself.Jiddu Krishnamurti "The Network of Thought"امیدوارم که با هم بیاندیشیم و با هم مشاهده کنیم؛ همچون دو دوستی که در جادهای در کنارِ هم قدم میزنند و آنچه را پیرامونِ خود هست میبینند؛ نه فقط آنچه بسیار نزدیک و بیدرنگ درک میشود، بلکه آنچه را در دوردست نیز هست. ما این سفر را با هم میپیمائیم؛ شاید با مهر، دست در دستِ هم؛ دو دوستی که با صمیمیت مسئلۀ پیچیدۀ زندگی را بررسی میکنند، بیآنکه هیچیک رهبر یا مرشد باشد. زیرا هنگامی که انسان حقیقتاً درمییابد که إشعارِ او همان إشعارِ دیگرِ انسانهاست، آنگاه درمییابد که هم مرشد است و هم شاگرد، هم آموزگار است و هم آموزنده؛ زیرا همۀ آنها در إشعارِ خودِ او حضور دارند. این، دریافتی بس عظیم است.بنابراین، هنگامی که انسان آغاز میکند به عمیقاً فهمیدنِ خویشتن، خود به چراغِ راهِ خویش بدل میشود و دیگر به هیچکس، به هیچ کتابی و به هیچ مرجعی وابسته نیست ــ حتی به مرجعیتِ گوینده ــ و از اینرو تواناییِ آن را مییابد که همۀ این مسئلۀ زندگی کردن را دریابد و خود، چراغِ راهِ خویش باشد.جیدو کریشنامورتیاز کتابِ «شبکۀ اندیشه»@Krishnamurti
We are friends, you and I; we are two friends who are not persuading or dissuading, not asking each other to commit to something or other – then they would not be friends. We are two friends asking each other whether it is possible to live peacefully for the entire existence of our lives. Not at odd moments, not when we have nothing to do, but to live without a single conflict or problem.Jiddu Krishnamurti From "Where Can Peace Be Found?"ما، من و شما، دوست هستیم؛ دو دوستی که نه در پیِ قانعکردن یا منصرفکردنِ یکدیگرند و نه از هم میخواهند به چیزی متعهد شوند؛ زیرا در آن صورت، دیگر دوست نخواهند بود. ما دو دوستیم که از یکدیگر میپرسیم: آیا ممکن است سراسرِ زندگیِ خود را در آرامش بگذرانیم؟ نه فقط در لحظههای گذرا، نه فقط وقتی کاری برای انجامدادن نداریم، بلکه چنان زندگی کنیم که حتی یک تعارض یا مسئله نیز در میان نباشد.جیدو کریشنامورتی@Krishnamurti
As long as we are trying to achieve a psychological result, as long as we want inward security, there must be a contradiction in our lives. I do not think most of us are aware of this contradiction, or if we are, we do not see its real significance. On the contrary, contradiction gives us an impetus to live; the very element of friction makes us feel that we are alive. The effort, the struggle of contradiction, gives us a sense of vitality. That is why we love wars, that is why we enjoy the battle of frustrations. So long as there is the desire to achieve a result, which is the desire to be psychologically secure, there must be a contradiction; and where there is contradiction, there cannot be a quiet mind. Quietness of mind is essential to understand the whole significance of life.Jiddu Krishnamurti From The First and Last Freedomتا زمانی که در پیِ دستیابی به یک نتیجهٔ روانشناختی هستیم، تا زمانی که خواهانِ امنیتِ درونی هستیم، ناگزیر در زندگیِ ما تناقض وجود خواهد داشت. گمان نمیکنم بیشترِ ما از این تناقض آگاه باشیم؛ و اگر هم آگاه باشیم، اهمیتِ واقعیِ آن را درک نمیکنیم. برعکس، همین تناقض به ما نیروی محرکهای برای زندگی میبخشد؛ همین عنصرِ اصطکاک است که به ما احساسِ زنده بودن میدهد. تلاش و کشمکشِ ناشی از تناقض، به ما احساسِ سرزندگی میبخشد. به همین دلیل است که جنگها را دوست داریم؛ به همین دلیل است که از نبردِ ناکامیها لذت میبریم.تا زمانی که میل به دست یافتن به نتیجهای وجود دارد ــ و این همان میل به امنیتِ روانشناختی است ــ تناقض نیز ناگزیر وجود خواهد داشت؛ و هر جا تناقض باشد، ذهن نمیتواند آرام باشد. آرامشِ ذهن برای درکِ تمامِ معنای زندگی امری ضروری است.جیدو کریشنامورتیاز کتابِ «اولین و آخرین رهایی»@Krishnamurti
به زودی جمعخوانیِ کتابِ جدید در جلسات لایوِ کریشنامورتیخوانی شروع میشود.علاقمندان به شرکت از ابتدای این کتاب، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند.@Krishnamurti
The engineer has been taught how to achieve certain physical results by the application of the knowledge man has gathered through the centuries, and you have been taught how to achieve certain inner results by controlling your thoughts, cultivating virtue, doing good works, and so on, all of which is equally a matter of knowledge gathered through the centuries. The engineer has his books and teachers, as you have yours. Both of you have been taught a technique, and both of you desire to achieve an end, you in your way, and he in his. You are both after results. And is God, or truth, a result? If it is, then it’s put together by the mind, and what is put together can be rent asunder.Jiddu Krishnamurti From Commentaries on Living Series 3مهندس آموخته است که چگونه با بهکارگیریِ دانشی که بشر در طولِ سدهها گرد آورده است، به نتایجِ معیّنِ فیزیکی دست یابد؛ و شما نیز آموختهاید که چگونه با مهارِ اندیشههای خود، پرورشِ فضیلت، انجامِ کارهای نیک، و مانندِ آن، به نتایجِ معیّنِ درونی برسید؛ و همۀ اینها نیز، به همان اندازه، مبتنی بر دانشی است که در طولِ سدهها گرد آمده است.مهندس کتابها و آموزگارانِ خود را دارد، همانگونه که شما نیز کتابها و آموزگارانِ خود را دارید. هر دوی شما فنّی را آموختهاید، و هر دوی شما میخواهید به غایتی دست یابید؛ شما به شیوۀ خود، و او به شیوۀ خویش.هر دوی شما در پیِ نتیجهاید.امّا آیا خدا، یا حقیقت، یک «نتیجه» است؟ اگر چنین باشد، پس ساخته و پرداختۀ ذهن است؛ و آنچه ساخته و پرداخته شود، میتواند از هم گسسته و فروپاشیده گردد.جیدو کریشنامورتی@Krishnamurti
@KrishnamurtiMan has made progress from the bow and arrow to the atom bomb, from the bullock cart to the jet plane that travels at 1,600 miles per hour. That is generally called progress. But is there progress in any other direction, inwardly? Have you, as an individual, progressed inwardly? Have you found anything for yourself? We know what other people have said and what they say they have found, but have we found anything for ourselves? Are we more charitable, more kind? Are our minds more expansive and alert, inwardly? Have we put away fear? Without that, to make progress in the world, is to destroy ourselves.Jiddu Krishnamurti From Collected Works, Vol. 8@Krishnamurti
بهنظرِ ما میرسد که کریشنامورتی بیش از حد به وصفِ طبیعت میپردازد و این، به نظر ما غیرعادی میرسد. من در جایی توضیح دادهام که انسان، بهعلّتِ درگیر شدن به یک رابطهٔ سوداگرانه با انسان، بهعلّتِ اینکه از انسان میترسد، بهعلّتِ اینکه مدام باید مراقب و مواظبِ خطراتِ او باشد، بهعلّتِ اینکه نسبت به او خشم و نفرت دارد، دیگر پدیدههای هستی را از یاد برده، نسبت به طبیعت بیاعتنا و بیتوجّه شده است.اکنون برگشت به طبیعت، با طبیعت زیستن، با طبیعت بودن و در طبیعت ماندن نهتنها زیباییِ فوقالعادهای دارد، بلکه درکِ آن شکوه و زیبایی، بسیار کمک میکند به دل برگرفتن از یک رابطهٔ پوچ، نمایشی، دروغ، ریاکارانه و سوداگرانه با انسان. و این کمک میکند به تضعیفِ «خود»!محمدجعفر مصفاپاورقیِ فصلِ ۷۷ از کتابِ «تعالیم کریشنامورتی» چاپ سیزدهم، نشر قطره @MossaffaDotCom