چند باریک دوربه دور خورشید گشتمتا سایههایم را بسوزانمهفتاد باربه نزدیک آفتاب چرخیدماما هنوزبیرقصی…
انتشار: 2026/06/24 09:37 UTCدریافت: 2026/08/15 00:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:35 UTC
چند باریک دوربه دور خورشید گشتمتا سایههایم را بسوزانمهفتاد باربه نزدیک آفتاب چرخیدماما هنوزبیرقصی رهایم نمیکندچند باربه دور سیارهای دورتربگردمتا بیآواز نباشمتا بگریزماز خوش رقصی علفهای هرزمیان شقایقها#محمد_زندی @kontamagz
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — نویسه ادبی کنتا
by: #mehrdadmehrju standing at the threshold of Granadafrom those dark eyesI ask timeand the earthwhen it becomes a map of absenceI have not come to weep over stoneswaste is no virtueeven old keysstill have their usein the city's garbage binson the southern shoreswith the easterly windsto the rhythm of Zambrawe reached the thresholdwe reclaimed Andalusia in the circlewithout wasting a single thingthe whole continentbeneath our dancing feethistory had never stood stillAmin Jamalbeyond the borderbecameLamine Yamal— mehrdad mehrjuبه فارسی:ایستاده بر آستانهی گرانادا از آن چشمان سیاهزمان را میپرسمو از زمین آنگاه که نقشهای برای غیاب استنیامدهام برای گریستن بر سنگها اسراف چیز خوبی نیست کلیدهای کهنه هم به کار میآیندبرای سطلهای زبالههای شهریدر سواحل جنوب با وزیدن بادهای شرقی با ریتم زمبرا به آستانه رسیدیم اندلس را در حلقه گرفتیم بازبی آنکه چیزی دورریز شود تمام قاره زیر پایکوبیهای ماستتاریخ از حرکت نایستاده بودامین جمال تا آن سوی مرز لامین یامال شد#مهرداد_مهرجو @kontamagz
"پل" شانههامان شددر ساعت اعدام خسرو هنوز هیچ رجالهای پل ... پل ... نمیکردو از زدنها حرفی در میان نبوداین دکان بازار است یا حاق واقعیت؟باید بودریار جواب دهدبیا پیچ کانال تلویزیون را بچرخانم کوک کنیم به میراث ثابت پاسال! کمی دایی جان ناپلئون تماشا کنیمترفند بیاموزیمسیاست، حقه، کلک، هزار و یک بازی زبانی ...با اسدالله میرزا پیک آخر را بزنیم"یک سفر باهاش برو سانفرانسیسکو"ودر دایره المعارف شکیباپور! پیدا کنیم پل سانفرانسیسکو رانزنیم به سیم آخر و یا به پلفقط آروغ ... آروغ ...آروغ تا بوی نفت از دهانها بیرون بریزدمخلص کلام که اخوان سرود: " هر که آمد بار خود را بست و رفتما همان بدبخت و خوار و بی نصیبآن چه حاصل جز دروغ و جز دروغزین چه حاصل جز فریب و جز فریب"یاد تو هم به خیر خسرو!که سرودی:"باید جوادیه بر پل بنا شودپل این شانههای ما ..."اکنونبا شانهها رسیدن به ضحاکبا بوف کور به رجالههاو با دخترکان مدرسه میناب به پلهاآه! این همه رنجآه! این همه شعر و بربریت#رضا_عابد@kontamagz
اسب ترواتمرینِ بازگشت میکند در شبرنگاز جایِ خالیِ شانههااز نیمکتِ خالیِ هر کلاساز کفشی که جفتش نیستسکوتیکه از چند نفر بیشتر استصفی که یک نفر کم داردنامهایی که در آدرسِ مردمنفس میکشندیالیکه با هر غیاببلندتر میشودبرفِ دیردِ خونها را تا پای البرز نگه داشته استانگار دماوندبیتی نگفته را حفظ داردکیخسرو بازمیگردد از دورِ جهانکسی چیزی نمیگویدجز مجنونی زیرِ لباسبهاگاهی دیر میرسندشیهه کنناگهاناز راه میآیند#مهرداد_مهرجو @kontamagz
باز خوانی شعری از امیر پازواری"جلیل قیصریدَپِتِمِه شِه دِلِ دَرونِ کاغذ چون خطِ شِکستِه به میونِ کاغذنازکتَر از این گِمِه پیونِ* کاغذ گِلِ نَم بِدا دارنه زِوونِ کاغذ ترجمه: دل خود را درونِ کاغذ پیچیدمچون خط شکستهای در میان کاغذ پیچیدمنازکتر از این "پَیون"*کاغذ را می گویم زبان کاغذ (در خود) گُلِ نم داده دارد.در میان آن دسته از اشعار امیر پازواری که به قیاس و اقتباس یا ترجمه تا حدی کلام به کلام ِ شعرهای پارسی سروده نشدهاند و به زبان و بیان و زادگاه مادری متمایلترند، گاه نمونههایی یافت میشود که با چینش کمنظیر کلمات و ریزهکاریهای زبانی و ایماژهای انفجاری با نوترین نقدهای جهانی هم از بُعد تصویری و نیز معنای معناها قابل محک و سنجه اند (عبدالقاهر جرجانی -ویتگنشتاین). با این پیش در آمد به سراغ یکی از این دوبیتیها میرویم:دَپِتِمِه شِه دِلِ درونِ کاغذ: دل خود را درون کاغذ پیچیدمپیچیدن دل، درون کاغذ از بُعد بصری نوعی چشمروشنی و هدیه را به خاطر میآور؛ هدیهای که عزیزترین چشمروشنیهاست و از جانبی دلنوشتههای درون کاغذ بهخاطر میآید و هم کاغذی که با خونِ دل نوشته شده است که در بندهای بعدی این دادههای دیداری و معنایی کاملتر میشود.چون خطِ شکسته به میونِ کاغذ:چون خط ِ شکستهای در میان کاغذ (پیچیدم)دلی که شکسته است با سطرهای شکسته توامان میشود چرا که شکستهدلی را باید با کلمات شکسته نوشت افزون بر اینکه شکستگی معنایی ناشی از حزن واژهها صورت تصویری ِ خط شکسته را به چشم میآورد (کلمات در اثر حزن و اضطراب ناشی از غم به صورت شکسته نوشته میشوند)نازکتر از این گومِه پیونِ کاغذ:نازکتر از این بسان کاغد میگویم حرفم را بسان کاغذ نازکانه میگویم... که این نازکی هم به مصرع اول (نازکدلی) میرود و نیز به مصرع آخر (نازک گُلی) افزون بر اینکه نازکی کاغذ هم مد نگر است. دلی که از کاغذ نازکتر است! و دل و کاغذ و راوی توامان ِ لطافت و شکستگی هستند که به یکجا به شعر نشستهاند.گِلِ نم بِدا دارن ِ زوونِ کاغذ:زبانِ کاغذ در خود گُل ِنم داده دارد زبان کاغذ گَلِ نم داده یا به شبنم نشسته، در خود دارد:در یک نگاه اشک راوی تداعی میشود که با واژهواژهی دل (گُل) عجین شده است یعنی در وقت نوشتن، اشک ریزان مینوشت یا واژههایی که خود ِ بغض و اشک هم هستند و در سویهی دیداری، دلِ درون کاغذ نیز به چشم میآید که با توجه به «خطِ شکسته» در خوشهی دوم، به چینچین یا لایههای گُلِ شبنمزده یا دلِ خونالود ماننده است.*شاعر مازندرانی دورهی صفویه که شعرش با جان و زبان همهی اقشار و طبقات اجتماعی مازندران درآمیخته و زبانِ حالِ این مردم در اعیاد و جشنها و حتی مراسم سوگواری است. نیما در مجموعهی روجا به بسیاران و و به یکی از این شاعر مردمی و بومیسرا یاد کرده است.*پیون، گوشهی چشمی به پیام هم دارد و پیام نازکتر از کاغذ و نیز پایان نوشته #جلیلقیصریHttps://t.me/kontamagz


