🎥 *قدم برداشتن عاشقان در مسیر مشایه به نیابت از آقای شهید ایران*
انتشار: 2026/07/27 05:27 UTCدریافت: 2026/08/07 04:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 04:10 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — علمدارکمیل
📌#شهید علی_باکویی#جنگ_اسرائیل_ایراندقایقی کوتاه از نیمکت مدرسه تا استادی فیزیک هستهای@komail31
📖 #حدیثهمنشین شایسته و خوب بهتر از تنهاییاست و تنهایی بهتر از همنشین بد است. یاد دادن نیکی بهتر از سکوت است و سکوت، بهتر از یاد دادن بدی است.*پیامبر اکرم (ص)
#خاطره 🔸*تسبیحات* /امیر سپهرنژاد دوازدهم مهر ۱۳۵۹ بود.دو سه روز بود كه از ابراهيم هيچ خبری نداشتيم.او مفقود شده بود! برای گرفتن خبر به ستاد اسرای جنگی رفتم اما بی فايده بود.تا نيمه های شب بيدار و خيلی ناراحت بودم. من ازصميمی ترين دوستم هيچ خبری نداشتم. بعد…با تاريك شدن هوا عراقی ها عقب نشينی كردند.دو نفر از همراهان ما كه راه را بلد بودند شهيد شده بودند. ما از سنگر بيرون آمديم، كسي آن اطراف نبود. به پشت تپه و ميان درخت ها رفتيم.در آنجا پيكر شهدا را مخفی كرديم. خسته و گرسنه بوديم. از مسير غروب آفتاب، قبله را حدس زده و نماز را خوانديم.بعد از نماز به دوستانم گفتم: «برای رفع اين گرفتاری ها با دقت تسبيحات حضرت زهرا(س)رابگویید.بعد ادامه دادم:«اين تسبيحات را پيامبر، زمانی به دخترشان تعليم فرمودند كه ايشان گرفتار مشكلات و سختی های بسيار بودند.»بعد از تسبيحات به سنگر قبلی برگشتيم. خبری از عراقی ها نبود.مهمات ما هم كم بود.يكدفعه در كنار تپه، چندين جنازه عراقی را ديدم. اسلحه و خشاب و نارنجك های آن ها را برداشتيم. مقداری آذوقه هم پيدا كرديم و آماده حركت شديم. اما به كدام سمت!؟هوا تاريك و در اطراف ما دشتی صاف بود. تسبيحی در دست داشتم و مرتب ذكر می گفتم.ميان دشمن، خستگی، شب تاريك و... اما آرامش عجيبی داشتيم!نيمه های شب در ميان دشت، يك جاده خاكی پيدا كرديم. مسير آن را ادامه داديم. به يك منطقه نظامی رسيديم که دستگاه رادار در داخل آن قرار داشت.چندين نگهبان هم در اطراف آن بودند. سنگرهایی هم در داخل مقر ديده می شد.ما نمی دانستيم در كجا هستيم. هيچ اميدی هم به زنده ماندن خودمان نداشتيم، برای همين تصميم عجيبی گرفتيم!بعد هم با تسبيح استخاره كردم و خوب آمد. ما هم شروع كرديم!با ياری خدا توانستيم با پرتاب نارنجك و شليك گلوله، آن مقر نظامی را به هم بريزيم.وقتی رادار از كار افتاد، هر سه از آنجا دور شديم. ساعتی بعد دوباره به راهمان ادامه داديم.نزديك صبح محل امنی را پيدا كرديم و مشغول استراحت شديم. كل روز را استراحت كرديم.باور كردنی نبود، آرامش عجيبی داشتيم. با تاريك شدن هوا به راهمان ادامه داديم و با ياری خدا به نيروهای خودی رسيديم.ابراهيم ادامه داد: «آنچه ما در اين مدت ديديم فقط عنايات خدا بود. تسبيحات حضرت زهرا(س) گره بسياری از مشكلات ما را گشود.»بعد گفت: دشمن به خاطر نداشتن ايمان، از نيروهای ما می ترسد.ما بايد تا می توانيم نبردهای نامنظم را گسترش دهيم تا جلوی حملات دشمن گرفته شود.📕«برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم ۱»@komail31
#خاطره🔸*تسبیحات* /امیر سپهرنژاددوازدهم مهر ۱۳۵۹ بود.دو سه روز بود كه از ابراهيم هيچ خبری نداشتيم.او مفقود شده بود! برای گرفتن خبر به ستاد اسرای جنگی رفتم اما بی فايده بود.تا نيمه های شب بيدار و خيلی ناراحت بودم. من ازصميمی ترين دوستم هيچ خبری نداشتم. بعد از نماز صبح آمدم داخل محوطه. سكوت عجيبی در پادگان ابوذر حکم فرما بود. روی خاك های محوطه نشستم. تمام خاطراتی كه با ابراهيم داشتم در ذهنم مرور کردم.هوا هنوز روشن نشده بود.با صدايی درب پادگان باز شد و چند نفری وارد شدند.ناخودآگاه به درب پادگان نگاه كردم. توی گرگ و ميش هوا به چهره آن ها خيره شدم.يكدفعه از جا پريدم! خودش بود، يكی از آن ها ابراهيم بود.دويدم و لحظاتی بعد در آغوش هم بوديم. خوشحالی آن لحظه قابل وصف نبود. ساعتی بعد در جمع بچه ها نشستيم. ابراهيم ماجرای اين سه روز را اينگونه تعريف كرد: با يك نفربر رفته بوديم جلو، نمی دانستيم عراقی ها تا كجا آمده اند. كنار يك تپه پياده شده و يکباره محاصره شديم. نزديك به يكصد عراقی از بالای تپه و از داخل دشت شليك می كردند. ما پنج نفرهم دركنار تپه در چاله ای سنگر گرفتيم و شليك می كرديم.تا غروب مقاومت كرديم،

