#خاطره🔸*تسبیحات* /امیر سپهرنژاددوازدهم مهر ۱۳۵۹ بود.دو سه روز بود كه از ابراهيم هيچ خبری نداشتيم.او…
انتشار: 2026/08/10 06:18 UTCدریافت: 2026/08/11 13:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 13:35 UTC
#خاطره🔸*تسبیحات* /امیر سپهرنژاددوازدهم مهر ۱۳۵۹ بود.دو سه روز بود كه از ابراهيم هيچ خبری نداشتيم.او مفقود شده بود! برای گرفتن خبر به ستاد اسرای جنگی رفتم اما بی فايده بود.تا نيمه های شب بيدار و خيلی ناراحت بودم. من ازصميمی ترين دوستم هيچ خبری نداشتم. بعد از نماز صبح آمدم داخل محوطه. سكوت عجيبی در پادگان ابوذر حکم فرما بود. روی خاك های محوطه نشستم. تمام خاطراتی كه با ابراهيم داشتم در ذهنم مرور کردم.هوا هنوز روشن نشده بود.با صدايی درب پادگان باز شد و چند نفری وارد شدند.ناخودآگاه به درب پادگان نگاه كردم. توی گرگ و ميش هوا به چهره آن ها خيره شدم.يكدفعه از جا پريدم! خودش بود، يكی از آن ها ابراهيم بود.دويدم و لحظاتی بعد در آغوش هم بوديم. خوشحالی آن لحظه قابل وصف نبود. ساعتی بعد در جمع بچه ها نشستيم. ابراهيم ماجرای اين سه روز را اينگونه تعريف كرد: با يك نفربر رفته بوديم جلو، نمی دانستيم عراقی ها تا كجا آمده اند. كنار يك تپه پياده شده و يکباره محاصره شديم. نزديك به يكصد عراقی از بالای تپه و از داخل دشت شليك می كردند. ما پنج نفرهم دركنار تپه در چاله ای سنگر گرفتيم و شليك می كرديم.تا غروب مقاومت كرديم،

