فلسفه جز گریز نیست. فلسفه از دروغ حقیقت می آفریند.فلسفه نه با پرسش که با دهشت آغاز می شود ولی با هز…
انتشار: 2026/07/19 11:53 UTCدریافت: 2026/08/14 03:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 03:15 UTC
فلسفه جز گریز نیست. فلسفه از دروغ حقیقت می آفریند.فلسفه نه با پرسش که با دهشت آغاز می شود ولی با هزاران خودفریبی از آن می گریزد. آنجا که فلسفه آغاز می شود جهانی ست راستین و دهشتناک ولی فلسفه را دلیریِ روبارویی با آن جهان نیست. با دروغِ آزادیِ گزینش، کژراهِ فلسفه و فیلسوفان به خود ریخت می بخشد. فیلسوف، آزمایندهٔ خنثی سازیِ بمبِ تراژیک است. اوُدیپ این آزمایشگرِ خنثی ساز بود اما بمب ترکید و چشمانِ او را ربود. اوُدیپ، خِرَدوَر بود. اوُدیپ، شاه شد. اوُدیپ، فیلسوف شاه بود و خواست بمب سرنوشت را خنثی سازد. اوُدیپ، در برابرِ سرنوشت و آپولون در هم شکست. افلاتون برای درهم شکستن سرنوشت، فیلسوف شاهِ دیگری آفرید. افلاتون برای فیلسوف شاه، شهری زیبا در پندار ساخت. فیلسوف شاهِ افلاتون، فیلسوفِ گریز از جهانِ تراژیک بود. افلاتون برای رهایی از سرنوشتِ فیلسوف شاهِ سوفوکل، برای فیلسوف شاهِ خود جهانی دیگر آفرید و فیلسوف شاهش را برای رسیدن به آن جهان به گریزِ از جهانِ تراژیک واداشت. خرد و هشیاریِ اوُدیپ، دانه ای بود در دلِ دام. کلافِ سردرگمِ راز آنگاه که گشوده شد آپولون چشمانِ اوُدیپ را ربود. از اودیپ پرسیدند: که بود آن که چشمانِ تو را کور کرد؟ اودیپ پاسخ داد: آپولون بود، آپولون.ولی برای فیلسوفِ افلاتونی خرد و دانایی رهاننده است. سکراتِ افلاتون به فرمانِ خدای خود، خود را می کُشد تا روان اش به پرواز درآید و چون قوی آوازخوان سوی آپولون برود. آپولونِ افلاتون، به دیدگان ِکور، بیناییِ راستین می بخشد. آپولونِ افلاتون، به سانِ دانایی و خردِ افلاتونی، رهاننده و رستگارنده است. آپولونِ افلاتون، درستِ مانندِ فلسفه، دروغین و فریبنده است. آپولونِ تراژیک، آدمی را به پشیزی نمی گرفت. آپولونِ افلاتون، یار و یاور و رهانندهٔ آدمی می گردد. فلسفه مانندِ خدای فریبنده اش، پردازشگرِ سامانِ فریب است. افلاتون نه از غار به بیرون که به وارون از بیرون به بی جهانِ غار پناه می برد. افلاتون آدمی را از جهانِ دهشتناک و جنبان به درونِ غار می برد، بر گردن و دست و پایش زنجیر می نهد و او را وامی دارد تا با سایه های ناجنبانی از پندارها که بر بامِ غار می افکند دلخوش کند و آرام گیرد. سایه ها بی آزارند. افلاتون از حقیقتِ تراژیک است که می گریزد. افلاتون زِبَردستی ست که آدمی را می فریبد و در اندیشهٔ او این پندار را می نشاند که آفتابِ جهان، روشنایی اش را وامدارِ ایدهٔ افلاتونیِ خورشید است. فلسفه آشکارا از راز بیم دارد و برای فریبِ خود «راز» را به «پرسش» دگرش می سازد تا برای آن پاسخی ببافد. افلاتون برای گریز از جهانِ تراژیک حتا از مرگ نوشدارو می سازد. فرزانگیِ افلاتون ریشه در بی جهان دارد. بینشِ تراژیک هر آنچه فلسفه رشته را پنبه می کند. فیلسوف، شکارچیِ پندارها که خود شکارِ جهانِ تراژیک می شود. فیلسوف از جهانِ تراژیک بیزار است. زندگی راز است، رازی ناگشودنی در جهانی رازآلود. زندگی پرسش نیست که برایش دنبالِ پاسخ بگردیم. زندگی یک آزمون است، آزمونِ یک انسان، یک راه. سرنوشت را دگرش نتوان کرد. فیلسوف نمی خواهد سرنوشتِ خودش را بزید. فیلسوف می خواهد سرنوشت ساز باشد. این پندار، خود دامی ست از سوی سرنوشت. فیلسوف درنمی یابد که آدمی آنی می شود که هست نه آنی که می خواهد. هر فیلسوفی پناهندهٔ غارِ خود است. فلسفهٔ هر فیلسوفی ساز و کارِ گریز از بی پناهیِ هستی و پناه بردنِ به مستیِ بادهٔ درونِ غار است. فیلسوف تارتنکی ست گرفتار در تارِ دهشتبارِ جهانِ تراژیک. فیلسوف هر فلسفهٔ گریزی بپردازد سرانجام و به ناچار با دیدگانِ مرگ آورِ مدوزِ هستی روبارو خواهد گشت. تراژدی پردازان این داستانِ تلخِ ما میرایان را نیک سروده اند.خسرو یزدانیhttps://t.me/khosrowchannel