من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار میکنم. از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شبها کار…
انتشار: 2026/07/25 07:26 UTCدریافت: 2026/08/15 04:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:58 UTC
من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار میکنم. از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شبها کار میکنی، آدمهای ثابتی را میبینی، بیخوابها، کارگرهای شیفت شب، آدمهایی که شاید نمیخواهند به خانههای خالیاشان باز گردند.هفتهی گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صف من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت:«میتونم یه چیز عجیب از شما بخوام؟»گفتم:«بله بفرمایید.»گفت:«شما میتونید چیزی روی این رسید بنویسید؟ هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.»گیج شده بودم، گفتم:«چی مثلن؟»گفت:«هر چیزی؛ نامتان، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند، فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.»این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یک خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم:«امیدوارم شب خوبی داشته باشید!مارکوس»رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت و گفت:«ممنونم. توی این شش روز گذشته، شما تنها آدمی هستید که با من حرف زده.»بعد رفت. نمیتوانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتوگوی انسانی! چه طور ممکن بود؟شروع کردم به بیشتر دقت کردن. زنی که ساعت ۴ صبح برخی اقلام خوراکی میخرد، هیچوقت حرف نمیزند. مردی که ساعت ۵ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تکنفره میخرد، همیشه نگاهش پایین است.همه اینجا هستیم در همین فروشگاه، همین ساعتها، اما هر کدام در تنهایی خودمان.پس شروع کردم به کاری انجام دادن، نوشتن پیامهای کوچک روی رسیدها:«شما مهم هستید!»«یک نفر شما را میبیند!»«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچکس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام میدهم. تا این که یک شب همان زن که اقلام خوراکی میخرید آمد. ساعت ۴ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای نخستین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم هم شدیم. گفت:«اینها را شما مینویسید؟»سرم را تکان دادم، همانجا پشت صندوق، شروع کرد به گریه کردن و گفت:«من دارم طلاق میگیرم. بعد از ۳۲ سال، برای نخستین بار تنهایی را تجربه میکنم. این یادداشتها تنها حرفهای مهربانانهای هستند که در چند ماه گذشته شنیدهام. همهاشان را نگه داشتهام. چهارده تا از آنها را روی درب یخچالم چسباندهام.»عکس را در گوشیاش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همهاشان.او گفت:«شما داشتید با من حرف میزدید. من فقط نمیدانستم چه طور جواب بدهم.»نمیدانم چه طور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه میخرید، آن دختر نوجوان، آنها هم شروع کردند به حرف زدن با من و با همدیگر.فروشگاهِ ۴ صبح، دیگر همان جای قبلی نبود. مشتریها دیگر کمتر تنها بودند. آنها گاهی فقط برای حرف زدن میآمدند، نه برای خرید، فقط برای این که کنار آدمهایی باشند که آنها هم وقتی دنیا خواب است، بیدار هستند.مدیرم متوجه شد. گفت:«چرا مردم ساعت ۲، ۳، ۴ و یا ۵،.. صبح این جا دور هم جمع میشوند؟»گفتم:«تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا باشند.»فکر میکردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت:«نیمکت ساعت ۴ صبح، برای هر کسی که جایی برای بودن میخواهد.»فقط خواستم این را بدانی. حالا آن نیمکت هر شب همانجاست. آدمها ساعت ۲، ۳ و ۴، ۵،.. صبح میآیند؛ وقتی خوابشان نمیبرد، وقتی تنهایی سنگین میشود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را میبیند. مینشینند، حرف میزنند، کنار هم هستند.همهاش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همهگیری است که خیلیها دربارهاش حرف نمیزنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است.من هنوز روی رسیدها مینویسم، روی تکتکشان، چون هیچوقت نمیدانیم چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمیدانیم یخچال چه کسی پر از دستخط ماست. نمیدانیم چه زمانی جملهی «شب خوبی داشته باشید.»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه میکند.پس مینویسم؛ هر بار، برای هر کسی، چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن میتواند نجاتبخش باشد.فرستنده؛ یار و رفیق قدیمی خانه تکانی؛افشین فرنگی عزیز
