📝 برونو فررو مینویسد: همه میدانند زندگی ابرها بسیار پرتحرک است (و اما بسیار کوتاه). 🌹🌹🌹🌹🌹ابر جوا…
انتشار: 2026/08/02 01:49 UTCدریافت: 2026/08/03 15:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 15:07 UTC
📝 برونو فررو مینویسد: همه میدانند زندگی ابرها بسیار پرتحرک است (و اما بسیار کوتاه). 🌹🌹🌹🌹🌹ابر جوانی در میان طوفان عظیمی بر فراز دریای مدیترانه به دنیا آمد، اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت. باد عظیمی تمام ابرها را به سوی آفریقا راند. همین که به قاره آفریقا رسید، اوضاع عوض شد. آفتاب تندی در آسمان میدرخشید و در زیر، شنهای خشک صحرا دیده میشد. باد آنها را به سوی جنگلهای جنوب راند؛ در صحرا هیچ بارانی نمیبارید.بنابراین ابر جوان تصمیم گرفت از پدر و دوست پیرترش جدا شود و به کشف جهان بپردازد.باد اعتراض کرد: «چه کار میکنی؟ صحرا همه یکشکل است. به جنوب برگرد تا به مرکز آفریقا برویم، آنجا کوهها و درختان زیبایی وجود دارد.»اما ابر جوان و عاصی توجهی نکرد. کمکم ارتفاعش را کم کرد و سرانجام نزدیک تپههای شنی، پست، بر نسیم ملایمی نشست. پس از مدت درازی متوجه شد یکی از تپهها میخندد. تپه هم جوان بود و باد تازه به آن شکل داده بود. همین جا ابر عاشق تپه شد:«روز بخیر! زندگی آن پایین چطور است؟»تپه گفت: «باد و تپههای دیگر، خورشید و کاروانها همصحبتم هستند که هر از گاهی از اینجا میگذرند. گاهی خیلی گرم میشود اما تحمل میکنم. زندگی در آن بالا چطور است؟»ابر پاسخ داد: «اینجا هم باد و خورشید کنار ما هستند، اما حسنش این است که میتوانم در آسمان بگردم و با چیزهای زیادی آشنا شوم.»تپه گفت: «زندگی من کوتاه است و با بادی که از جنگل برگردد، ناپدید میشوم.»– «حالا غمگینی؟»– «حس میکنم به هیچ دردی نمیخورم.»– «من هم همین حس را دارم. باد تازه که بیاید، مرا به جنوب میراند و باران میشوم. به هر حال سرنوشتم همین است.»تپه لحظهای مکث کرد و بعد گفت: «میدانی؟ اینجا در بیابان به باران میگویند بهشت!»ابر با غرور گفت: «نمیدانم میتوانم به چیزی به این مهمی بدل شوم یا نه. از تپههای پیر افسانههای زیادی شنیدهام. میگویند بعد از باران، گیاه و درخت ما را میپوشاند، اما هیچوقت نفهمیدم این یعنی چه. در صحرا خیلی کم باران میبارد.»این بار ابر مکث کرد، اما خیلی زود دوباره خندید: «اگر بخواهی میتوانم باران بر سرت بریزم. همین که رسیدم عاشقت شدم و دلم میخواهد همیشه کنارت بمانم.»تپه گفت: «وقتی برای اولین بار تو را در آسمان دیدم، من هم عاشقت شدم. اما اگر موهای زیبا و سفیدت را به باران مبدل کنی، میمیری.»ابر گفت: «عشق هرگز نمیمیرد! دیگر چه میماند؟ میخواهم بهشت را نشانت بدهم.»و با قطرههای ریز باران شروع کرد به نوازش تپه. زمان درازی به همین شکل ماندند تا اینکه رنگینکمان ظاهر شد. روز بعد، تپه کوچک از گل پوشیده شد. ابرهای دیگری که از آنجا میگذشتند، دیدند که آنجا جنگل کوچکی به وجود آمده و آنها هم بر تپه باریدند. ۲۰ سال بعد، آن تپه مکانی شده بود که با سایه درختانش به مسافران پناه میداد؛ و همه اینها به خاطر این بود که روزی ابری عاشق، نترسید و زندگیاش را فدای عشق کرد.📍این مطلب برگرفته از کتاب چون رود جاری باش، اثر پائولو کوئیلو است.رونوشت: #سیامک_صادقی_چهرازی / زندان شیبان اهوازیکشنبه ۱۴۰۵/۵/۱۱رسانه، شمایید. لطفاً با دوستان خود به اشتراک بگذارید.کانال چالش صنفی معلمان ایران 🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸t.me/kchaleshFI