#روزشماری_بامحبوب_حجازی #روزهفتادو نهم🔹 عُمَر (رضیاللهعنه) و خواهرشارقم، پیامبرمان ﷺ را از جانش ب…
انتشار: 2026/08/26 05:48 UTCدریافت: 2026/08/27 04:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 04:10 UTC
#روزشماری_بامحبوب_حجازی #روزهفتادو نهم🔹 عُمَر (رضیاللهعنه) و خواهرشارقم، پیامبرمان ﷺ را از جانش بیشتر دوست داشت. همه چیز را با دینش تطبیق میداد. او انسان بسیار خوبی بود. درِ خانهاش برای مسلمانان همیشه باز بود. همه برای شنیدنِ سخنانِ پیامبرمان ﷺ در خانه او جمع میشدند. باز پیامبرمان ﷺ و دوستدارانش در خانه ارقم بودند.عُمَر شنیده بود که پیامبرمان ﷺ در خانه ارقم است. وقتی با عصبانیت به سمتِ آنجا میرفت، در راه دوستش نُعَیم را دید. نُعیم مسلمان شده بود؛ اما هنوز آن را مخفی نگاه میداشت. عُمَر را که دید با کنجکاوی از او پرسید:"کجا میروی ای عُمَر!"عُمَر با خشم پاسخ داد:"میروم که محمد را از میان بردارم!"یکباره مو به تنِ نُعیم سیخ شد. گفت:فکر میکنی بعد از این کار میتوانی با خیالِ راحت به زندگیات ادامه بدهی؟بر عصبانیتِ عُمَر افزوده شد، و به دوستش گفت:چه شده؟ نکند تو هم طرفِ او هستی!نُعیم گفت:تو کاری به من نداشته باش، برو خواهرِ خودت را ببین! خواهرت و شوهرش هم مسلمان شدهاند.عُمَر از عصبانیت دیوانه شده بود. چنین چیزی چطور ممکن بود؟ باید مطمئن میشد. فوراً راهش را عوض کرد و به سمت خانه خواهرش رفت.در همین وقت، فاطمه، خواهرِ عُمَر با همسرش سعید آیاتی از قرآن را تلاوت میکردند. عُمَر وقتی به دمِ در خانه خواهرش رسید، صدا را شنید. اولین بار بود که چنین چیزی میشنید. آواز نبود... شعر هم نبود... کلماتی متفاوت و اثرگذار بودند. عمر مدتی توقف کرد و به صدا گوش فرا داد. تاب نیاورد و شروع کرد به مشت کوبیدن به در. خواهرش با نگرانی صفحات قرآن را پنهان کرد، و در را گشود. با دیدن برادرش، عُمر، خشکش زد.ادامه دارد، إِنشَاءَالله ☆کانال کلام و قلم☆•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @kalam_ve_qalam


