🔹بیوگرافی مولانا سید احمد شهید#بیوگرافی_علما ☆کانال کلام و قلم☆•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @kalam_ve_…
انتشار: 2026/08/25 18:32 UTCدریافت: 2026/08/27 04:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 04:10 UTC
🔹بیوگرافی مولانا سید احمد شهید#بیوگرافی_علما ☆کانال کلام و قلم☆•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @kalam_ve_qalam
پستهای تلگرام — کلام و قلم
#تلاوت_شبانه🌙«آرامشِ جان، در کلامِ اوست…»تلاوتِ امشب، هدیهای برای آرامشِ دلهای شما در انتهای شب.امید که شنیدنش، مرهمی بر خستگیهای امروزتان باشد. ✨🎧 ☆کانال کلام و قلم☆•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @kalam_ve_qalam
🔹 سه گناه که کیفرشان در همین دنیا میرسد. #حدیث_نبوی ☆کانال کلام و قلم☆•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @kalam_ve_qalam
#روزشماری_بامحبوب_حجازی #روزهفتادو نهم🔹 عُمَر (رضیاللهعنه) و خواهرشارقم، پیامبرمان ﷺ را از جانش بیشتر دوست داشت. همه چیز را با دینش تطبیق میداد. او انسان بسیار خوبی بود. درِ خانهاش برای مسلمانان همیشه باز بود. همه برای شنیدنِ سخنانِ پیامبرمان ﷺ در خانه او جمع میشدند. باز پیامبرمان ﷺ و دوستدارانش در خانه ارقم بودند.عُمَر شنیده بود که پیامبرمان ﷺ در خانه ارقم است. وقتی با عصبانیت به سمتِ آنجا میرفت، در راه دوستش نُعَیم را دید. نُعیم مسلمان شده بود؛ اما هنوز آن را مخفی نگاه میداشت. عُمَر را که دید با کنجکاوی از او پرسید:"کجا میروی ای عُمَر!"عُمَر با خشم پاسخ داد:"میروم که محمد را از میان بردارم!"یکباره مو به تنِ نُعیم سیخ شد. گفت:فکر میکنی بعد از این کار میتوانی با خیالِ راحت به زندگیات ادامه بدهی؟بر عصبانیتِ عُمَر افزوده شد، و به دوستش گفت:چه شده؟ نکند تو هم طرفِ او هستی!نُعیم گفت:تو کاری به من نداشته باش، برو خواهرِ خودت را ببین! خواهرت و شوهرش هم مسلمان شدهاند.عُمَر از عصبانیت دیوانه شده بود. چنین چیزی چطور ممکن بود؟ باید مطمئن میشد. فوراً راهش را عوض کرد و به سمت خانه خواهرش رفت.در همین وقت، فاطمه، خواهرِ عُمَر با همسرش سعید آیاتی از قرآن را تلاوت میکردند. عُمَر وقتی به دمِ در خانه خواهرش رسید، صدا را شنید. اولین بار بود که چنین چیزی میشنید. آواز نبود... شعر هم نبود... کلماتی متفاوت و اثرگذار بودند. عمر مدتی توقف کرد و به صدا گوش فرا داد. تاب نیاورد و شروع کرد به مشت کوبیدن به در. خواهرش با نگرانی صفحات قرآن را پنهان کرد، و در را گشود. با دیدن برادرش، عُمر، خشکش زد.ادامه دارد، إِنشَاءَالله ☆کانال کلام و قلم☆•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @kalam_ve_qalam
10 رفتاری که بچه ها مستقیم از مادرشون کپی میکنند:▪️1_ الگوی صحبت کردن : 🔹کودک نزدیک ترین مراقب رو تقلید میکنه اگر مادر آروم صحبت کنه تن صدای آرومی داشته باشه کودک هم مدل حرف زدن رو تکرار میکنه . ▪️2_ نحوه واکنش به استرس : 🔹سیستم عصبی کودک از طرق « آینه سازی هیجانی » تنظیم میشه . اگر مادر واکنشش به استرس ترس و پرخاشگری باشه کودک هم موقع زمین خوردن بیشتر میترسه و وحشت میکنه ▪️3_ عادت های روزمره : 🔹 نظافت ، خواب ، غذا رفتارهای روزانه از طریق مشاهده و تکرار تثبیت میشن . اگر هر شب قبل خواب براش کتاب بخونید ، ناخوادآگاه تبدیل به روتینش میشه . ▪️4_ شیوه ابراز محبت : 🔹 کودک سبک دلبستگی اش رو از مادر یاد میگیره اگر محبت و دوست داشتنش رو نشون بده ، کودک هم نسبت به هم سن و سال هاش و عروسک هاش نشون میده . ▪️5_ نحوه برخورد با اشتباهات : 🔹 از مادر یاد میگیره چطور با خطاها رفتار کنه اگر هنگام خراب کاری مادر بگه « اشکالی نداره یادمیگیری » کودک هم هنگام اشتباه خودش رو کمتر سرزنش میکنه .إن شاءالله ادامه دارد... ☆کانال کلام و قلم☆•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @kalam_ve_qalam
📢 معرفی یکی از بهترین سایت های اسلامی برای خانواده ها📖 با قرآن تیویدنیایی از محتوای قرآنی، آموزشی و اسلامی برای کودکان، نوجوانان و خانوادهها🎬 آموزش قرآن و مکاتب قرآن📚 قصهها و داستانهای قرآنی و اسلامی🌱 انیمیشن و کارتونهای آموزنده🤲 ادعیه و اناشید کودکانه🕌 آموزش آداب اسلامی📜 محتوای تاریخی و آموزشیاگر به دنبال محتوای سالم، آموزنده و قرآنی برای خود و فرزندانتان هستید، «با قرآن تیوی» را ببینید.🌐 tv.baquran.net☆کانال کلام و قلم☆•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @kalam_ve_qalam
#روزشماری_بامحبوب_حجازی #روزهفتادوهشتم🔹عُمَر در جستجوی پیامبردشمنانِ پیامبر ﷺ باز گردِ هم آمده بودند. در چشمان همهی آنها کینه و نفرت دیده میشد. قلبهایشان پر بود از خشم. نگران بودند؛ با این روند، بیشترِ مردم مسلمان میشدند. این مسئله خیلی ناراحتشان میکرد. آنها قدرتمندترین و ثروتمندترین مردمانِ مکه بودند. کسی بالای حرفِ آنها جرأتِ حرف زدن نداشت؛ اما حالا کسی پیدا شده بود که رسماً آنها را به مبارزه میطلبید. مردم را از پرستش بتها نهی کرده و به عبادتِ الله فرا میخواند. این چه گستاخیای بود! دیگر نمیخواستند او را مقابلِ خود ببینند. برای همین، تصمیم گرفتند پیامبرِ عزيزمان ﷺ را به قتل برسانند. ابوجهل میگفت:هرکس محمد را بکُشد، صدشتر به او خواهم داد و هر قدر طلا و پول که بخواهد به او خواهم داد.همه از این کار ترس داشتند. کُشتنِ او کار سادهای نبود این را همه می دانستند. هر بار که میخواستند به این کار دست بزنند؛ با موانع بزرگی روبرو میشدند. به قدرت و شجاعت فراوانی نیاز داشتند. به کسی که از هیچ چیز نترسد و همه را به مبارزه دعوت کند.در میانشان فردی جسور، تنومند و پرتوان با نگاههایی خشن حضور داشت. همه از او میترسیدند. او بسیار باهوش بود. دوست داشت با همه یکسان رفتار کند. اگر تصمیم به کاری میگرفت حتماً انجامش میداد. این انسان قدبلند از جایش برخاست و گفت:من این کار را میکنم.یک باره همه نگاهها متوجه او شد. خیلی به خودش مطمئن بود. کسی نمیتوانست بر او غلبه کند. همه گفتند:فقط عُمَر از پسِ این کار بر می آید. و تشویقش کردند و گفتند:ما به تو اطمینان داریم. ببینیم چه میکنی ای عُمَر!عمر شمشیرش را تیز و تمیز کرد. از عصبانیت چشمهایش پرِ خون شده بود. درونش پر بود از کینه و نفرت. دلش میخواست هرچه زودتر این کار را به انجام برساند.ادامه دارد، إِنشَاءَالله ☆کانال کلام و قلم☆•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•● 𝗝𝗢𝗜𝗡 : @kalam_ve_qalam


