گاشربروم ۲ ـ سال ۱۳۷۶ نخستین سجده بر خاک هیمالیاسلام بر سال ۱۳۷۶...هنوز عطر یخ و سنگ در خاطرم زنده…
انتشار: 2026/08/01 05:55 UTCدریافت: 2026/08/15 01:38 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:38 UTC
گاشربروم ۲ ـ سال ۱۳۷۶ نخستین سجده بر خاک هیمالیاسلام بر سال ۱۳۷۶...هنوز عطر یخ و سنگ در خاطرم زنده است.ناگهان کمپ اصلی در هیاهویی عجیب فرو رفت. همه میگفتند: «آمد... آمد...» و دقایقی بعد، او در میان جمعیتی از کوهنوردان و همراهانش وارد کمپ شد. برای بزرگداشت دوستش، «هرمان»، که در قله چوگولیزا بر اثر بهمن جان باخته بود، به منطقه آمده بود.به دعوت ما در مراسم برافراشتن پرچم ایران شرکت کرد و سپس راهی شد.برای من، دیدار چنین کوهنورد نامداری افتخار بزرگی بود؛ اما راستش را بخواهید، نگاه بیش از حد تجاری و اسپانسری او، در دلم نشانی از دلسردی گذاشت؛ احساسی که سالها با من ماند...تا جشن پنجاهمین سالگرد نخستین صعود اورست؛ جایی که به دعوت پادشاه نپال، چهار نفر از ایران، اولنج، چشمه قصابانی، اوراز و اینجانب، محمد حسن نجاریان، حضور داشتیم.سالن، لبریز از کوهنوردان بزرگ جهان بود.او بر صحنه رفت و پیوسته از فتحها، رکوردها و حامیان مالی سخن گفت. سخنانش که پایان یافت، با تشویقی معمولی، از سن پایین آمد؛ تشویقی که هرگز با نام و آوازهاش همخوانی نداشت.سپس نوبت پیتر هابلر رسید...هنوز از انتهای سالن قدم برنداشته بود که سالن منفجر شد؛ سوت، کف، فریاد و هورایی که سقف را میلرزاند.به پای سن که رسید، نگاهی به اطراف انداخت؛ خبرنگاران، پادشاه، ملکه و انبوه کوهنوردان را از نظر گذراند و با لبخندی گفت:«انگار اینجا هم باید از روی یک شکاف یخچال پرید!»و با یک خیز چابک، بر روی سن ایستاد.تعظیمی کوتاه کرد و پشت تریبون قرار گرفت.چشمانش پر از اشک بود.نگاهش روی چهره شرپاها میچرخید؛ آپا، نورگی، نوربا، پوربا... انگار سالها خاطره را در همان چند ثانیه مرور میکرد.سکوتی سنگین، تمام سالن را فرا گرفته بود.لبهای خشکیدهاش را به میکروفن نزدیک کرد و تنها چند جمله گفت:«در جایی که شرپاها، آپا، نورگی، نوربا، پوربا و همه عاشقان کوه حضور دارند، من دیگر چه میتوانم بگویم؟ سپاسگزارم که مرا به قلبهایتان، سرزمینتان و قلههایتان راه دادید... ناماسته.»همین...نه سخنی از رکوردها بود، نه از تعداد صعودها، نه از اسپانسرها.سالن در انفجاری از احساس غرق شد؛ ایستاده تشویقش کردند، هلهلهها پایان نداشت و اشک و لبخند در هم آمیخته بود.و همانجا، در دل هیمالیا، درسی را آموختم که هیچ کتابی نمیتوانست به من بیاموزد:تعداد صعودها، انسان را بزرگ نمیکند؛ آنچه ماندگار است، فتح قلهها نیست... فتح دلهاست.📕 از خاطرات کتاب زندگی نهاوند تا اورست؛ هم خاطرهای از هیمالیا، هم درسی از فروتنی. در دست تدوینمحمد حسن نجاریان@k93k93

