دست بر دار از دلم دیوانه می خواهی چه کارهمنشینی با دل ویرانه می خواهی چه کاردر شبستانی چنین متروک و بی شمع و چراغشور بخشی های این پروانه می خواهی چه کارزخمها در سینه دارم از قضای روزگارعشق را از کنج این ویرانه می خواهی چه کاراستخوان سوز است بودن در هوای بی کسیاز تن فرسوده ی من شانه می خواهی چه کاربال پروازم شکستند و دهانم دوختندعاشق گنگ و ز خود بیگانه می خواهی چه کارشد حقیقت پایمال و در دلم شوری نمانددیگر از من قصه و افسانه می خواهی چه کارساغر و مینا شکست و میکده بر چیده شدگو که از ساقی می و پیمانه می خواهی چه کارآتشی افتاده در جنگل درختان سوختنددر میان دود و آتش لانه می خواهی چه کار #اقبالبنیعامریان@joureh