تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 01:26 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 21 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
آیین رونمایی از کتاب «من و رسانه» در اتاق بازرگانی تبریز برگزار شدیازاکو- آیین رونمایی از کتاب «من و رسانه» با ترجمه محمود ابراهیمی سعید با حضور جمعی از اساتید دانشگاه، فعالان رسانه، مدیران روابط عمومی و اصحاب فرهنگ و ارتباطات در اتاق بازرگانی تبریز برگزار شد.حضور در این رونمایی برای بار چندم به من یاد داد که رونمایی از کتاب راه و رسم متداولی دارد .در رونمایی فوق نیز مدیر جلسه اطلاعات کلی در مورد کتاب به اطلاع رساند و سپس سوابق کاری مترجم کتاب را برای آشنایی حاضرین مطرح کرد و سپس با دعوت ایشان چهار نفر از مهمانان مراسم هر کدام از زاویه ای کتاب فوق را مورد بررسی قرار داده و ایرادات و نقاط ضعف و قوت اثر را مطرح نمودند و در آخر کار مترجم اثر آقای محمود ابراهیمی سعید به موارد گفته شده پاسخ داد و در پایان کتاب برای خرید علاقمندان عرضه شد. ( نظرات در کامنت آمده است)برای من جای تاسف است که " کتاب اول دبیرستان فردوسی تبریز که از شهریور ۱۴۰۳ تا مرداد ۱۴۰۵ برایش زحمت کشیده شده بود مثل کتابهای دیگر نه تنها مورد نقد و بررسی قرار نگرفت بلکه در جلسه ای با حضور بسیاری از اهالی فرهنگ و حدود چهارصد نفر مهمان کلمه ای در مورد محتوایش و مفاخر و مشاهیر دبیرستانی که خاطرات و بیوگرافی آنها در کتاب توضیح داده شده است بر زبان جاری نشد طوریکه در پایان جلسه شاید تعداد کثیری از حاضرین هیچ اطلاعاتی راجع به کتاب به دست نیاورده و نشنیدند.....
کدام تبریز بود که پل روگذر حیدر عمواوغلو داشت و مجتمع هنری بیگجه خانی و پژوهشکده دکتر مبیّن و بزرگراه دکتر هشترودی؟!
خوابِ چهارده امرداد و روز تبریز را دیدم !!!- سلام- سلام ،صبح شمابه خیر،چه کمکی از دست من ساخته است؟- ممنونم ، راستش دیروز رسیده ام به شهر زیبای شما تبریز، دنبال آدرسی میگشتم ، نمیتوانم پیدا کنم ، کمکم میکنید؟- بله ، حتما البته شرمنده که شهرداری از نظر اطلاع رسانی کمی ضعیف عمل کرده...اما من درخدمتتان هستم ، بفرمائید - راجع به باباباغی و زندگی جذامیان در آنجا زیاد شنیده ام میخواستم بروم پژوهشکده مبارزه با جذامِ " دکتر محمد حسین مبیّن" راهنمایی ام میکنید؟!- بله ،چرا که نه ! خوشحالم که بعد از مدتها انتظار اسم این پژوهشکده را به " دکتر مبین" تغییر دادند ،نمیدانم چقدر در جریان هستید، دکتر مبیّن حق بزرگی بر گردن مردم ما و بر گردن جذامیان دارد طوریکه این پزشک عالیقدر و مردم دوست لقب " پدر جذامیان" را از همشهریانش گرفته است.- بله در جریان هستم " دکترمبین" عزیز را همه میشناسند...- خوب ، اما حالا آدرس....اون پارکی که آنور خیابان مشاهده میکنید پارک کودکان " جبار باغچه بان" است ، طرف شمال این پارک ،بغل کتابخانه عمومیِ " دکتر غلامحسین ساعدی " ایستگاه مترو قرار دارد ،اونجا سوار خط ۱ مترو خواهید شد و تا جاییکه در ذهنم مانده بعد از شش یا هفت ایستگاه جلوی بیمارستان قلب " دکتر جواد هیئت" پیاده میشوید البته در مسیر حتما از بغل باغ گلستان ،مقابلِ ارک علیشاه ، از میدان ساعت و جلوی مسجد کبود و موزه آذربایجان خواهید گذشت ،جلوی بیمارستان که پیاده شدید از پل روگذرِ " حیدر عمواوغلو" رد شده ،کنار بلوار استاد شهریار ایستگاه اتوبوسهای باباباغی قرار دارد سوار شوید و به مقصد برسید.- ممنون از لطفتان ،کامل متوجه شدم ، اما سوالی به ذهنم رسید ،مگر دکتر ساعدی اهل تبریز هستند که اسمش را روی کتابخانه عمومی شهر شما گذاشته اند؟- بله ،دکتر ساعدی متولد تبریز هستند و حتی دوره دانشجوییِ رشته پزشکی شان را در دانشگاه تبریز گذرانده اند. ایشان از مفاخر شهر ما هستند و یکی از برجسته ترین نمایشنامه نویسان ایران به شمار میروند...واقعا دست مسئولین شهر درد نکند که اسم کتابخانه عمومی شهر را برای قدردانی از زحمات این نویسنده بزرگ " دکتر ساعدی " گذاشتند...- بله با دکتر ساعدی و آثار ایشان آشنا هستم کتاب " چوب به دستان ورزیل" ایشان را خیلی دوست دارم . حسودی یم میشود که در شهر شما از مفاخر علمی و ادبی و هنری تان اینگونه تجلیل میشود در شهر ما ازین خبرها نیست- اینجا حق با شماست ،در چند سال اخیر پارک " حبیب ساهر" ، دانشکده موسیقی " استاد سلیمی" ،بزرگراه " دکتر محسن هشترودی" و چند مکان علمی و هنری و ورزشی دیگر مثل استادیوم ده هزار نفری " عظیم قیچی ساز" با نام و اسمِ بزرگان علم و ادب و هنر تبریز مزین شده اند....- چقدر جالب ، ببخشید که وقتتان را گرفتم یک سوال دیگر که حالا یادم افتاد بپرسم و بروم سراغ آدرسی که فرمودید..- خواهش میکنم ، من امروز کار چندانی ندارم ،خوشحال میشوم که کاری برایتان بکنم هر سوالی دارید بفرمایید- شرمنده ،دیروز از موزه قاجار و موزه مشروطیت و خانه پروین اعتصامی و مقبره الشعرا دیدار کردم همه شان بسیار عالی و دیدنی بودند آنجا یکی از دوستان پیشنهاد کرد حتما به خانه تاریخی " علی موسیو" سر بزنم ،قرار بود امروز صبح بروم که ازبس تبریز شما محل دیدنی زیاد دارد همه را قاطی کردم و یادم رفت . میشود بفرمایید خانه علی موسیو کجاست؟- با کمال میل ، خانه تاریخی " علی موسیو" بغل مجتمع فرهنگی هنری بیگجه خانی قرار دارد ( بیگجه خانی را که میشناسید؟استاد مسلم تار؟) وقتی در بازگشت از بابا باغی ،در همان جایی که سوار اتوبوس شده بودید پیاده شدید ، صد متر پایین تر ،میدان بزرگ " صمدبهرنگی" قرار دارد که مجسمه نیم تنه صمد در ورودی شمالی میدان گذاشته شده است ،بغل مجسمه سوار تاکسی بشوید که مستقیم وارد بلوار " صمد بهرنگی" میشوند ،با این تاکسیها تا بازار و اول خیابان دارایی خواهید آمد ، همانجا پیاده شده و عرض خیابان را رد شوید ،حدود دویست متر پیاده بطرف جنوب بیایید دست چپ کوچه صدر را پیدا کنید خانه علی موسیو آخر همین کوچه است....دارم آدرس را تکمیل میکنم که متوجه میشوم مخاطب من نیست وغیبش زده است ،یکنفر از پشت بر شانه ام میکوبد با چشمهای خمار و نیم بسته لحاف را کنار میزنم اونی که دارد بیدارم میکند میگوید : این موسیو موسیو کیه که دو ساعته داری موسیو موسیو میکنی؟ نکند رفتی مسافرت خارج ما خبر نداریم؟ جوابی ندارم که بدهم هنوز نیمه خواب و نیمه بیدارم ولی آنقدر حواسم سرجایش است که تبریز خوابَم را از تبریز بیداری ام بیشتر دوست داشته باشم ،هاج و واج به دور وبر نگاه میکنم.....راستش این کدام تبریز بود که من از بلوار بهرنگی اش وارد پارک حبیب ساهر شده و از روبروی بیمارستان قلب دکتر هیئت تا کتابخانه عمومی دکتر ساعدی اش دویدم و از جلوی نرده های دانشکده موسیقی استاد سلیمی گذشتم و .....این
کتاب " یک زمستان ، یک روستا ، یک انار "نوشته ی :" حبیب فرشباف "ترجمه ی : " مرتضی مجدفر "مجموعه دوازده قصه ترکی که حبیب فرشباف جان مایه ی اغلب آنها را از سالهای معلمی اش در روستاهای قره داغ آذربایجان گرفته و با ترجمه مرتضی مجدفر گرد هم آمده اند..... این کتاب را جناب دوست ،حبیب فرشباف در شبِ مراسمِ یکصد و دهمین سالگرد تاسیس دبیرستان فردوسی تبریز به دوستان خود از جمله به بنده هدیه دادند. با تشکر فراوان وار اولسونلار ساغ قالسینلار
در کودکی و نوجوانی، ناظر فعالیت چند تن از افراد خانواده در آموزش و پرورش بودم که سبب گرایش من به معلمی شد که عبارتند از :مرحومه میرزاده سید سراج از اولین معلمان دبستان های بانوانمرحومه حافظه سید سراج، معلم و ناظم دبستان بانوانمرحومه عادله برادران سید ،مدیر دبستان فرخیمرحومه عامله برادران سید، دبیر ادبیاتخانم کامله برادران سید رئیس سابق دانش سرای دختران و تربیت معلم که در حال حاضر بازنشسته اند.خانم رفیعه برادران سید، دبیر بازنشسته علوم خانم ملوک برادران سید آموزگار بازنشسته مرحومه فریده برادران سید دبیر زبان ومرحوم آقای میرداوود اسماعیلی حسینی برادرِ استاد و دبیر ادبیات و مدیر مدارس ......دانش آموزان استاد از طبع جوشان و حافظه قوى ایشان و احاطه بر حل مسايل رياضى که مثل چشمه از ذهن شان مى جوشيد داستانها میگویند در حین تدریس کمتر تپق میزدند ودر طرح فی البداهه ی انواع مسائل كم نمیآوردند .انسانى وارسته وفهيم بودند ؛ درسالهای نزدیک به تحولات اجتماعی کشور در سال۱۳۵۵ مدتى هم رئيس دبيرستان فردوسى شدنداما چون ادامه مديريت برايشان مطلوب نبود عليرغم اصرار وخواهش همكاران وكادر دبيرستان در سال ۱۳۵۶ انصراف داده و در سال ۱۳۵۸ ش بعد از سالها خدمت در آموزش و پرورش به افتخار بازنشستگی نائل آمدند و در اول آذر سال ۱۳۸۹ ش زندگی شرافتمندانه و پر افتخارِ این دبیر با سواد و انسان بی همتا به نقطه پایان خود رسید روحش شاد و یاد و نامش جاوید باد.( در مطلب فوق از خاطرات خود نوشته استاد اسماعیلی حسینیدر کتاب " مهر معلم" استفاده شده است)
از دانش آموختگان برجسته دبیرستان فردوسی تبریز و دبیر ریاضیات ( هندسه تحلیلی و ترسیمی رقومی ، جبر و مثلثات ، رسم فنی) دبیرستان فردوسی و سایر مدارس ممتاز تبریز استاد میر یوسف اسماعیلی حسینی .....(۴۸)جناب میر یوسف اسماعیلی حسینی فرزند مرحوم حاج میر احمد اسماعیلی حسینی ( چایچی) در سال ۱۳۱۱ شمسی در تبریز در یک خانواده متوسط فرهنگی پا به عرصه وجود گذاشت کلاسهای اول و دوم ابتدایی را به راهنمایی مرحوم خانم حافظه سید سراج دختر دایی بزرگشان (دختر مرحوم آقای میر علی اکبر سید سراج فرهنگ پرور از پیشگامان دوران مشروطیت که زندگی نامه شان در خانه ی مشروطیت در معرض دید همگان قرار دارد ) در دبستان مختلط بانوان سپری کردند توجه شان به درس و مشق شان همان اندازه که در یادگیری درس و سازندگی ایشان مؤثر بود یکی از اولین عوامل کشش ایشان به شغل یا به بیان بهتر عشق معلمی بوده است کلاس سوم تا ششم ابتدایی را در دبستان ۱۵بهمن از محضر آقایان تفرشی و حسن حکمت و امین سبحانی و رضایی توانا و نخجوانی و شهردار و جواد حریرچی که در آن زمان کار آموز معلمی بودند بهره بردند دوره ی اول دبیرستان ( که مدتی دوره راهنمایی نامیده شد ) را در دبیرستان سعدی به مدیریت آقای رسول عطایی یکی دیگر از بزرگ پیشگامان فرهنگ آذربایجان به پایان رساندند لازم به تذکر است آقایان عطایی ،جدی ،کوپاهی ،کاظمیان گنجویان و میرزا طاهر خوشنویس و بخصوص آقای جلیل عابدین زاده نقش بسزایی در سازندگی و عشق به معلمی ایشان داشته اند آقای عابدین زاده که دروس ریاضی آنها با ایشان بود برای تقویت و تسلط دانش آموزان در دروس ریاضی ، کلاس را به چند گروه تقسیم نموده و برای هر گروه یک سر گروه که یکی هم اسماعیلی حسینی بود تعیین کرده بود که هفته ای دو جلسه عصرها با نظارت ایشان مسایل را تمرین میکردند که یک عامل مهم دیگر در کشش ایشان به شغل شریف و لذت بخش معلمی بود. اسماعیلی حسینی از آقای میرزا طاهر خوشنویس خطاط بزرگ و معلم خط خاطره ای بس آموزنده را یادآور میشوند: تکیه کلام میرزا طاهر خوشنویس این بود: بنویس بنویس تا بشوی خوشنویس و بعد توضیح میدادند منظورم از خط اعم است خوب توجه کنید: انسان هایی که به مرور در مسیر زندگانی ما قرار میگیرند به صورت زنده یا زندگینامه شان هر کدام دارای شخصیت و رفتارهای متفاوتی بس آموزنده هستند که نباید بی توجه از کنار آنها بگذریم بلکه با دقت و با تمام وجود باید به آنها توجه کنیم و همان گونه که در مورد لباس و دکوراسیون و سایر چیزها از دیگران تقلید میکنیم همان گونه باید رفتارها و گفتارهای آنان را الگو قرار داده و تجربیات مفید و آموزنده آنها را سر مشق خود قرار دهیم تا فردی کامل بار آییم تا هم برای خود و هم برای محیط خانواده واجتماع مفید و ثمرده باشیم. ............در دوره ی دوم دبیرستان فردوسی به ریاست آقای تقی میرفخرایی که یکی دیگر از با ایمان ترین و عاشق ترین و مدیر و مدبرترین پایه گذاران فرهنگ آذربایجان بودند از محضر آقایان امامی ،نوری خالیچی، فرهنگ، علم الهدی و منصور آذر و قاضی طباطبایی ،صبا و امید و گنجویان و باتمانقلیج و آرمناک و زاهد کسب فیض نمودند که شخصیت بارز هر یک در علاقمندی ایشان به شغل دبیری قابل ذکر است.آقای اسماعیلی حسینی میگویند: (درس رسم فنّی مان با آقای امامی بود روزی کمی تأخیر داشتند من تا آمدنشان بخشی از رسم فنی مورد نظر را در تابلو کشیده بودم که ایشان وارد شدند با خنده ی مخصوص به خودشان که کلاس می لرزید کمی نگاه کرده گفتند اسماعیلی راحتم کردی بعد از این تا آمدنم تو رسم را بکش بعداً من بیایم و توضیح میدهم و من هم به کارهای عقب افتاده خودم میرسم بدین ترتیب در یک دقیقه کمک دبیر شدم و این برنامه تا آخر سال ادامه داشت ( گامی دیگر به طور مستقیم برای دبیر شدن )در آن موقع در کلاس ششم ریاضی در تبریز و حومه کلا ۵ نفر حضور داشتند که با وساطت آقای امامی و پایداریِ آقای میرفخرایی کلاس آنها تعطیل نشد منتهی ریاضیها برای درسهای غیر اختصاصی از کلاس ششم طبیعی که هشتاد نفر بودند استفاده میکردنداستاد اسماعیلی حسینی پس از پایان دوره دبیرستان و دریافت دیپلم ریاضی در سال ۱۳۲۸ ش از دبیرستان فردوسی تبریز وارد دانشگاه تهران شده ولیسانس ریاضی را در سال ۱۳۳۲ ش از دانشکده علوم دانشگاه تهران و لیسانس علوم تربیتی را برای دبیر شدن از دانشسرایعالی در سال ۱۳۳۸ش دریافت نمودند و بعد به استخدام آموزش پرورش درآمدند و درمدارس حکمت ، لقمان ، سعدی و هنرستان پسران مشغول به فعالیت شدند و لازم به اشاره است که استاد غلامحسین فرنود ، صمد بهرنگی و کاظم سعادتی از دانش آموزان کلاسهای ایشان در آن سالها بودند..... استاد اسماعیلی حسینی سپس به دبیرستان فردوسی منتقل شدند و تا سال ۱۳۵۸ ش در فردوسی مشغول فعالیت آموزشی بودند ایشان در کتاب " مهر معلم " در مورد علت گرایش خودشان به شغل معلمی میگویند :
عکس : تصویری تاریخی و خانوادگی از میرزا حسن رشدیه ، پدر معارف ایران و پایه گذار مدارس نوین و فرهنگ جدید در ایران و مولّفِ کتاب " وطن دیلی" به زبان ترکی برای آموزش زبان مادری عکاس : عکس متعلق است به سرکار خانم بهدخت رشدیه نوه میرزا حسن رشدیه توضیح : معرفی حاضرین در عکس:ایستاده از راست : هوشنگ آزاد و همایون آزاد مراغه اینشسته از راست : شمس الدین، دکترعلی، میرزاحسن رشدیه، ابوالقاسم آزاد مراغه ای، کریم رشدیهاطفال از راست: ثریا رشدیه، فریدون آزاد، مهری ، بدری، سعید، مصطفی، مریم رشدیه...........................................این مرد عاشقِ زندگی یک پهلوان بود انسانی بزرگ و شرافتمند و معلمی بی نظیر "میرزا حسن رشدیه"پهلوانی یک تندیس نیست، یک آئین است.پهلوانان همیشه بازوبند بر بازوی ستبر ندارند/ و یا اسبی شرزه به زیر ران/ یا شبی با کیسهی نان بر دوش پنهان، در کوچهها چرخان/ و یا بر شانهشان تفنگی آویزان/ یا بسته به تیری آماج تیرباران... پهلوانی یک آئین است/ گاه ابزارش یک مداد است و دلی خندان/ گاه یک شاعر با دستی تهی، با نغمهای رقصان و دستافشان/ اما تا پای جانش بر سر پیمان !... پهلوانی رسم است...آئین است.... چراغ است... تاریخ است... راه است و ایمان!................. و میرزا حسن رشدیه ، این فرزند شایسته تبریز یک پهلوان بود
پنجشنبه اول مرداد ۱۴۰۵ ، شبِ مراسم بزرگداشت یکصد و دهمین سالگرد تاسیس دبیرستان فردوسی تبریز عکس : از راست ، استاد حبیب فرشباف ( نویسنده ، شاعر ، عکاس و معلم روستاهای آذربایجان ) پروفسور حسن عشایرینورولوژیست برجسته و مهمان گرانقدر انجمن دانش آموختگان دبیرستان فردوسی تبریز ( هر دو بزرگوار عضو موسسه حمایت از حقوق کودکان هستند ) و اینجانب
گفتگوی صمیمانه با دو انسان نازنینی که از صحبتهای شیرین آنها نمیشود سیر شد . جناب پروفسور غلامرضا برادران خسروشاهی دانشمند برجسته ریاضی و جناب پروفسور حسن عشایری نوروسایکولوژیست برجسته با دعوت انجمن دانش آموختگان دبیرستان فردوسی تبریز برای شرکت در مراسم بزرگداشت یکصد و دهمین سال تاسیس دبیرستان فردوسی سه روز مهمان تبریز و انجمن دانش آموختگان شدند و صبح پنجشنبه اول مرداد ۱۴۰۵ از محوطه دبیرستان فردوسی ، حیاط وسیع آن و ساختمان قدیم دبیرستان که در حال ترمیم و بازسازی است بازدید کردند و خاطرات دوران دانش آموزی شان در دبیرستان فردوسی تبریز را تجدید نمودند و بعد ساعتی در دفتر انجمن دانش آموختگان به استراحت پرداختند .....گفتگوی صمیمانه با دو انسان نازنینی که از صحبتهای شیرین آنها نمیشود سیر شد . جناب پروفسور غلامرضا برادران خسروشاهی دانشمند برجسته ریاضی و جناب پروفسور حسن عشایری نوروسایکولوژیست برجسته با دعوت انجمن دانش آموختگان دبیرستان فردوسی تبریز برای شرکت در مراسم بزرگداشت یکصد و دهمین سال تاسیس دبیرستان فردوسی سه روز مهمان تبریز و انجمن دانش آموختگان شدند و صبح پنجشنبه اول مرداد ۱۴۰۵ از محوطه دبیرستان فردوسی ، حیاط وسیع آن و ساختمان قدیم دبیرستان که در حال ترمیم و بازسازی است بازدید کردند و خاطرات دوران دانش آموزی شان در دبیرستان فردوسی تبریز را تجدید نمودند و بعد ساعتی در دفتر انجمن دانش آموختگان به استراحت پرداختند .....
مراسم یکصد و دهمین سال تاسیس دبیرستان ماندگار فردوسی تبریز ، پنجشنبه اول مرداد ۱۴۰۵ ، آمفی تئاتر بیمارستان ولیعصر تبریز با حضور حدود چهارصد نفر از مدیران ، دبیران و دانش آموختگان سالهای مختلف دبیرستان فردوسی و مهمانان عزیزنفرات حاضر در عکس : ردیف پشت از راست :پروفسور دکتر حسن عشایری نورولوژیست و عصب شناس برجسته کشور ، دکتر عظیم زاده ، استاد رسول براهنی مدیر اسبق و صاحب نام دبیرستان فردوسی و برادر دکتر محمد نقی براهنی ( پدر روان سنجی ایران ) و دکتر رضا براهنی ( نویسنده ، شاعر و منتقد ادبی)، حمید رضا مظفری مسئول کمیسیون فرهنگی انجمن دانش آموختگان دبیرستان فردوسی تبریز و مسئول " کتاب اول " دبیرستان که قرار بود در این مراسم به عنوان برنامه اصلی رونمایی شود و متاسفانه نشد چون برنامه های مهمتری از گوشه و کنار نوبت را رعایت نکردند...ردیف جلو از راست :علی پولاد : کارآفرین ، نویسنده و صاحب هتل لاله و مجتمع لاله پارک تبریز ، دکتر جلیل شربیانلو متخصص برجسته ارتوپدی ، دکتر بیگی استاندار اسبق آذربایجانشرقی، دکتر رحیمی : معاون وزارت ورزش و جوانان
یا نصیب یا قسمت : دیشب آخر وقت دیدار فینال جام جهانی فوتبال را از شبکه trt ترکیه تماشا کردم بازی جذاب و زیبا نبود ولی به اجبار نگاه میکردم ، از شانس بد بازی به وقت اضافه رفت و کماکان کسل کننده ادامه یافت تا اینکه یک گل که اسپانیایی ها زدند آنها را قهرمان جهان کرد و ما را از شرّ یک بازی بد خلاص نمود . اهالی خانه خواب بودند مراسم اهدا جام و مدالها را سرِ پا دیدم و حدود ساعتِ ۲ و خرده ای شب ، سر جایم دراز کشیدم ، خوابم نمیامد فکرهای آزار دهنده مجبورم میکرد سرِ جایم وول بخورم ، ذهنم درگیر آن بود که با این اوضاع خراب مملکت شاید این جام جهانی سال ۲۰۲۶ آخرین جام جهانی فوتبالی من باشد که با عشق و علاقه تماشایش میکنم ( اولین جام جهانی که یادم میاید سال ۱۹۶۶ بود که من ده سال داشتم و ما در شهر مرزی جلفا تلویزیون نداشتیم و دقیق تر اینکه که داشتن تلویزیون در جلفا به دلیل هم مرز بودن با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی که اسمش را تریلی نمیکشید ممنوع بود و ما بازیهای فوتبال را از طریق رادیو با گزارش عطاءالله بهمنش گوش میدادیم و در ذهن تصویر سازی میکردیم. در آن سال انگلیس قهرمان شد ،دوره بعد جام جهانی ۱۹۷۰ ( ۱۳۴۹) بود و گمان میکنم فینالش را ایتالیا و برزیل برگزار کردند که برزیل با پله ۴-۱ پیروز شد . دوره بعدی سال ۱۹۷۴ ( ۱۳۵۳) همان سالی بود که من کنکور دادم و دقیقا در روزی که فینال مسابقات بین آلمانغربی و هلند برگزار میشد از جلفا به تبریز آمده بودیم و در مسافرخانه ای در میدان ساعت ساکن بودیم تا فردا به دانشگاه برویم. فینال را در سالن ورودی مسافرخانه تماشا کردم و آلمان ۲-۱ هلند را برد و من گریه ام گرفت چون هلند و کرایف را دوست داشتم .....از آن سال تا به امروز هر چهار سال یکبار مسابقات جام جهانی فوتبال را تعقیب کرده ام که این دوره در واقع شانزدهمین و احتمالا آخرین دوره ای است که عمرم قد بدهد ببینم یا شاید هم یک دوره دیگر هم در سال ۲۰۳۰ بتوانم ببینم همانطور که در همچو مواردی مرحوم مادرم میگفت : یا نصیب یا قسمت) ....در همین افکار عوطه ور بودم و کم کم چشمانم گرم خواب میشد که صدایی شبیه آسمان قرمبه آمد. دومی را که شنیدم هنوز تصور میکردم رعد و برق هست وپیش درآمد باران .اما بلافاصله سه انفجار شدید برخاست طوری که همه سرجایمان بلند شدیم و از شیشه های پنجره فاصله گرفتیم. صدای انفجار و برخورد راکت یا موشک در واقع شبیه به صدای دشمنی بود که در جواب من و جام جهانی ۲۰۳۰ میگفت :سویمَه سَن !!!( بامداد ۲۹ تیر ۱۴۰۵)
معرفی کتاب : فلسفه حماقتحماقت ، بلاهت و احمقانِ آبلهنویسنده : لارس اسنودسنمترجم : احمد امیر خلیلیبخشی از کتاب ،صفحه ۵۲ :ندانستن حماقت نیستدر یک کلاس منطق ،کانت میگوید که واژه «ابله» هرگز نباید برای کسی استفاده شود که صرفاً چیزی را نمی داند .بلکه باید برای کسی استفاده شود که فکر میکند میتواند درباره همه چیز اظهار نظر کند در صورتی که واقعاً هیچ دانشی درباره هیچ موضوعی ندارد. همان طور که "سال بِلو " در رمانِ هرزوگ نشان میدهد : اگر کسی همیشه آماده است به همۀ سؤال ها پاسخ دهد این نشانه بی چون و چرایی از حماقت اوست. چرا؟ چون اگر کسی فکر میکند دربارۀ همه چیز حرف منطقی دارد پس درک درستی از محدودیت های دانش خود ندارد .در نتیجه به جای اینکه ساده بگوید "نمی دانم" درباره موضوعی مثل حل بحران اسرائیل و فلسطین یا آینده انرژی جهان شروع به حرف زدن میکند ! واقعیت این است که همۀ ما هر روز درگیر گفتن چرندیاتی هستیم دربارۀ چیزهایی که واقعاً هیچ سررشته ای از آنها نداریم.هری فرانکفورت، فیلسوف آمریکایی تأکید میکند که یکی از سرچشمه های اصلی"چرندگویی" یا به قول نروژی ها "حرف مفت زدن" این تصور رایج است که درجامعه دموکراتیک هر شهروند موظف است درباره همه چیز نظری داشته باشد. اگر از من بپرسید شانس پیروزی اوکراین در برابر روسیه چقدر است یا اینکه آیا رمزارزها سقوط میکنند یا هدف گذاری تورمِ بانک مرکزی کار درستی است یا نه، هر طور شده وانمود میکنم که اینها مسائل کلیدی ذهن من هستند و در موردشان صاحب نظرم اما واقعیت این است که در اصل هیچ تصوری از آنها ندارم و نمی دانم اصلاً موضوع چیست فقط و فقط حرف میزنم تا گفت و گویمان ادامه پیدا کند. ذات چرند گفتن همین است . اینکه برایمان مهم نیست حرفمان درست است یا غلط فقط می خواهیم اثری بگذاریم ، فضایی بسازیم یا گفت وگویی را به زور زنده نگه داریم .شاید در ظاهر نیّتمان خوب باشد مثلاً برای ایجاد فضایی صمیمی یا حفظ حالِ خوش گفت وگو، اما درنهایت آنچه می گوییم چرند محض است حقیقت را گفتن دشوار و پر زحمت است.اما چرند گفتن تقریباً هیچ زحمتی ندارد؛ از قضا حتی به اندازه یک کالری هم از گوینده آن انرژی نمی گیرد.