چون ماجرای حملهٔ عاری از هرگونه استدلال و منطق آقای دباغ (عبدالکریم سروش) به آقای غنینژاد مطرح شده…
انتشار: 2026/07/28 10:47 UTCدریافت: 2026/08/03 02:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 02:52 UTC
چون ماجرای حملهٔ عاری از هرگونه استدلال و منطق آقای دباغ (عبدالکریم سروش) به آقای غنینژاد مطرح شده است، خواستم به موضوعی اشاره کنم که نه مربوط به انقلاب فرهنگی و نقش مخرب او، بلکه مربوط به بعد از آن و دهههای هفتاد و هشتاد خورشیدی است. قبلاً این را هم بگویم که من تابهحال نه آقای سروش و نه آقای غنینژاد را از نزدیک ندیدهام، ولی نوشتههای هر دو را کموبیش خواندهام و با افکارشان آشنایم.حداقل تا پیش از فراگیری اینترنت، این یک الگوی تکراری در تاریخ چند دههٔ اخیر ایران بود که کسی چند سالی بهواسطهٔ حضور در صداوسیمای ملی که سازمانی انحصارگر است یا دیگر سازمانهای انحصارگر مثل هیئت علمی دانشگاهها، شهرتی به هم بزند، پس از چند سال به کارفرمایان همان سازمانها پشت کند، از شهرت بهدست آمده برای حمله به کارفرمایان پیشین استفاده کند و با بیان درصد اندکی از حرفهای مخالفان، چهرهای قهرمان از خود بسازد. درحالیکه مخالفانی که در سالهای قبل و هنگام حضور این افراد در سازمانهای انحصارگر، بابت همان حرفها و باورها در سینهٔ قبرستان خوابیده بودند یا به انزوا رفته بودند، اینان با تکرار گزینشی حرفهای همان مخالفان، اینبار جایگاه «دگراندیش» را تصاحب میکردند.از این دست «قهرمانها» و «مبارزها» زیاد میتوان مثال زد. شاید تازهترین نمونهاش یکی از مجریان ورزشی مشهور است که همین روزها جملهٔ «چرا نمیگذارید کار کنیم؟» او توجه زیادی را جلب کرد. منظورم این نیست که این افراد لزوماً استعدادی در زمینهٔ کاری خودشان ندارند؛ بعضی از آنان احتمالاً بدون برخورداری از رانتِ حضور در سازمانهای انحصارگر چهبسا میتوانستند پیشرفت کنند؛ در مقابل بعضی دیگرشان بدون برخورداری از رانت هیچ نمیشدند.بااینحال، دستکم این را با قاطعیت میتوان در مورد تمامشان گفت که هیچکدام، اعم از بااستعداد یا بیاستعداد، قهرمانان اخلاق و پایداری و مبارزه نیستند. شاید درصدی از آنها در زمینهای خاص استعداد ذاتی داشتند، ولی نمیتوان آنها را الگوی اخلاق و پایداری و مبارزه بر سر اصول قرار داد. یکی از پایهایترین اصول اخلاقی این است که شما با شر اگر مبارزه نمیکنید، دستکم همکاری هم نکنید؛ و اگر کسی به همین اصل ساده هم پایبند نبوده است، دیگر معنا ندارد که از او قهرمان بسازند و ستایش نثارش کنند.کسی که بخش اعظم آثار منتشرشدهاش، متن پیاده شدهٔ سخنرانیهایش است، جزو آن دستهٔ بااستعدادهای برخوردار از رانت قرار نمیگیرد. کار علمی کارِ ارجاعات دقیق، موشکافی و درگیری در جزئیات دشوار و گاه ملالآور و بیان منطقی و دقیق گزارههاست. ادبینویسی در این حیطه جایی ندارد و یک وجه مشترک مهم شریعتی و فرد مورد نظر همین است. شریعتی خوب و پرشور سخنرانی میکرد و آن دیگری نثر خوبی دارد؛ بگذریم که آن نثر را هم با اصرار بیش از حد بر استفاده از آرایههای ادبی و ذکر فراوان ابیات در لابهلای متنهایش خراب کرد.بااینحال، هم شریعتی در دهههای چهل و پنجاه و هم او در دهههای شصت تا هشتاد، ذهن خیل مخاطبان خود را تخریب کردند و به سمتوسوی بیهوده بردند. ذهن کنجکاو جوان ایرانی به جای آنکه درگیر یافتههای علم اقتصاد از عوامل رشد یا انحطاط جوامع انسانی بشود، درگیر این شد که «کیفیت وحی» چگونه است یا آیا مثنوی همان قرآن به زبان فارسی هست یا نیست.شما اگر آدم غیرمذهبی باشید که این حرفها کلاً موضوعیتی برایتان ندارد. بعضیها میگویند این مباحث بر روی مذهبیها اثر گذاشت و آنها را به طرف اعتدال بیشتر سوق داد. این حرف هم غلط است. امروز «جولانی» را جلوی چشممان داریم که زمانی حتی رفیق ابوبکر بغدادی بود. او بدون هیچکدام از این مسخرهبازیهای «روشنفکری دینی» و وسط کشیدن پای پوپر و گادامر و هابرماس، به فاصلهٔ کمتر از یک سال پس از تصرف دمشق ریشش را کوتاه کرد و با کراوات کنار تمام رهبران مهم دنیا عکس یادگاری انداخت. من طرفدار جولانی نیستم، چون نه با دمکراسی سرکار آمده و نه برای حقوق اقلیتهای قومی سوریه احترامی قائل است و میتوان گفت حکومتش یک حکومت بعثی تعدیلشده است. اما حرف اینجاست که تمام آن راهی را که مذهبیهای ما قرار بود با کمک «روشنفکران دینی» و بافندگیهایشان ظرف چند دهه بروند، او ظرف چند ماه تا آخرش را رفت.امروز دیگر بازار این جماعت رونقی ندارد؛ اما از لحاظ تاریخ فکری و سیاسی شناختن ضربهای که این جریان به ذهن نسلی از ایرانیان زدند، ضروری است.

