◽️خودم را از راهپلهٔ دودگرفته و کجومعوج مطب بهمن به خیابان میرسانم. آفتابی بیرمق روی آسفالت پهن…
انتشار: 2026/07/20 15:38 UTCدریافت: 2026/07/31 23:51 UTCآخرین مشاهده: 2026/07/31 23:51 UTC
◽️خودم را از راهپلهٔ دودگرفته و کجومعوج مطب بهمن به خیابان میرسانم. آفتابی بیرمق روی آسفالت پهنشده است. دلم میخواهد همینجا وسط خیابان آمادگاه زانو بزنم، گوشم را بگذارم روی زمین و به آدمهایی که دورم حلقهزدهاند بگویم قطارم دارد میآید.بعد از ناکجا قطاری سوتزنان پیش بیاید، جلوی پایم بایستد، بپرم روی پلّههایش و برای جماعت حیران دست تکان بدهم.از کنار داروخانهها، مطبها، آزمایشگاهها و فروشگاههای تجهیزات پزشکی رد میشوم. میرسم به اغذیهفروشی کوچکی. در ویترین، پیراشکیها و سمبوسهها برق میزنند. دلم غش میرود.از آن چربترین و ناسالمترینهاست. جسارتش را دوست دارم. از اینکه همان است که هست، من همانکه هستم، نیستم. نتوانستهام باشم. بهای سنگینی داشت که هرگز از پس پرداختش برنیامدهام.🔗 داستان کوتاه «گسل» را به قلم سمیه سمساریلر در وبسایت جهان کتاب بخوانید:ttr.ir/mt9fwd#%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8…



