غزلباغ(۲۱)پیشکش میهمانان گرانسنگ چکامه های نامیرابارانشب بود و غمگین بودم و گریانتب دار و دل بی تاب…
انتشار: 2026/07/19 16:12 UTCدریافت: 2026/08/07 23:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 23:55 UTC
غزلباغ(۲۱)پیشکش میهمانان گرانسنگ چکامه های نامیرابارانشب بود و غمگین بودم و گریانتب دار و دل بی تاب و سرگردانانگار بیرون یک هیاهو بودانگار وا می شد دَرِ زندان!در باز کردم نصف شب، دیدمغوغا به پا کرده ست باران جان!لب تشنه از گوش جگر گفتم:خوش آمدی! ای مهربان! باران!بغضم شکست و زار، نالیدمباران به شُر بارید و من طوفانمن بسته ی اوهام خود بودمباران رها بود از غم دورانبر من ببار ای قصه گو! امشبسر باز کرده زخم بی درمانعمری است من زندانی خویشمای رفته و در من شده پنهان!روزی برایت قصه خواهم گفتطولانی و زیبا و بی پایانیادت بماند! نیمه ی شب بودمن بودم و تو بودی و باران!علی گودرزیان ع-پایدارنیمه_شب/آذرماه ۱۴۰۴برای پیگیری غزلباغ ها به چکامه های نامیرا بپیوندید!eitaa.com/chekamenamira%D8%A8%D9%84%D9%87… این مطلب را مفید می دانید این کانال را به دوستانتان معرفی بفرمایید!