یک خاطره خندهناکعلیرضا حسنزادهانسانشناس و رماننویسهیچوقت یادم نمیرود. کلاس سوم دبستان بودیم.…
انتشار: 2026/07/22 12:59 UTCدریافت: 2026/08/17 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 00:05 UTC
یک خاطره خندهناکعلیرضا حسنزادهانسانشناس و رماننویسهیچوقت یادم نمیرود. کلاس سوم دبستان بودیم. یکی از همسایهها و همکلاسیهای ما پسربچهای بسیار بازیگوش بود که تقریباً هیچوقت درس نمیخواند.بعد از دریافت کارنامهها، با خوشحالی و نفسزنان به سمت خانه دوید. درست همان لحظه پدرش از در بیرون میآمد. پسر با ذوق گفت:«بابا! باید به قولت عمل کنی!»کارنامه را به دست پدر داد.پدر نگاهی به کارنامه انداخت؛ صورتش از خشم سرخ شد و گفت:«برای این کارنامه باید بهت جایزه بدم؟! معدل ۹ گرفتهای!»پسر، بیآنکه ذرهای دستپاچه شود، گفت:«خب... اگر معدلم ۶ میشد، چی؟!»پدر با لحنی قاطع جواب داد:«رفوزه، رفوزه است!»در کمال تعجب بابا برای این که جلوی بقیه باباها و همسایهها کم نیاورد فردا برای پسرش دوچرخه خرید.این خاطره هر از گاهی یادم میآید؛ بهویژه وقتی میبینم بعضیها برای کارنامههایی نهچندان درخشان، جایزه گرفته و تشویق میشوندمدیون هستید اگر یاد تیم فوتبال و جام جهانی بیفتید.😂😂یک خاطره خندهناکعلیرضا حسنزادهانسانشناس و رماننویسهیچوقت یادم نمیرود. کلاس سوم دبستان بودیم. یکی از همسایهها و همکلاسیهای ما پسربچهای بسیار بازیگوش بود که تقریباً هیچوقت درس نمیخواند.بعد از دریافت کارنامهها، با خوشحالی و نفسزنان به سمت خانه دوید. درست همان لحظه پدرش از در بیرون میآمد. پسر با ذوق گفت:«بابا! باید به قولت عمل کنی!»کارنامه را به دست پدر داد.پدر نگاهی به کارنامه انداخت؛ صورتش از خشم سرخ شد و گفت:«برای این کارنامه باید بهت جایزه بدم؟! معدل ۹ گرفتهای!»پسر، بیآنکه ذرهای دستپاچه شود، گفت:«خب... اگر معدلم ۶ میشد، چی؟!»پدر با لحنی قاطع جواب داد:«رفوزه، رفوزه است!»در کمال تعجب بابا برای این که جلوی بقیه باباها و همسایهها کم نیاورد فردا برای پسرش دوچرخه خرید.این خاطره هر از گاهی یادم میآید؛ بهویژه وقتی میبینم بعضیها برای کارنامههایی نهچندان درخشان، جایزه گرفته و تشویق میشوندمدیون هستید اگر یاد تیم فوتبال و جام جهانی بیفتید.😂😂

