سی ام تیر ۱۳۳۱هما ارژنگیآن روز هم مرا یدک می کشیدند. خواهرانم را می گویم. مهین دخت و اذرم دخت. با ه…
انتشار: 2026/07/26 08:33 UTC
سی ام تیر ۱۳۳۱هما ارژنگیآن روز هم مرا یدک می کشیدند. خواهرانم را می گویم. مهین دخت و اذرم دخت. با هم از خانه بیرون امدیم و از کوچهنظامیه به سوی میدان بهارستان رهسپارشدیم. در پیاده رو جمعیت موج می زد و فریاد ها و مشت های گره شده رو به آسمان بلند بود. خواهرم آذر، از ترس آنکه مبادا در میان مردم گم و گور شوم یا در زیر دست و پا بمانم دستم را سخت می فشرد و مرا با خود می کشید.من میدان بهارستان را خوب میشناختم . همه جایش را. در آن سوی میدان کنار کلانتری، کوچه باریک و بن بستی بودکه در انتهایش خانه کوچک مهین دخت قرار داشت.از ان روز یادبود های گنگی در خاطرم مانده. شلوغی، گرما و فریاد ها..و از میان فریاد ها واژه های آشنای زنده باد ایران...زنده باد و مرده باد و ...من زندگی و پایندگی را بسیار دوست می داشتم ولی مرگ و مردگی را نه !پس از اندکی پیشروی دشوار، در برابرم ماشین های سخت و خشن و تیره رنگی دیدم. تانک هایی که لوله هاشان به سویمردم نشانه رفته بود و سربازانی با تفنگ های نیزه دار و چهره های سرد .و من با چشمانی شگفت زده، به خود می گفتم: اخر چرا ؟ ! چرا مرگ و مردگی!گرما بود و فشار کسانی که به سختی به جلو رانده می شدند و فریاد ها و... ناگهان سرم به چرخش افتاد و تنم خم شد ولی پیش از ان که در زیر پای مردم له شوم، خواهرم به دادم رسید و مرا بهگوشه ای کشید تابتوانم اندکی هوا بگیرم و نفس تازه کنم.صفیر گلوله ها وبانگ فریادها در گوش هایم می پیچید. یادم نیست که این هیاهو کی فرو نشست اما هنگامی که میدان از جمعیت تهی شد، در جای جای ان نشانه هایی بر جا ماند.خون های بر زمین ریخته شده، لنگه کفش های تک افتاده، پرچمهای کوچک واژگون، و ..در کنار این نشانه ها، گویی فرشته ازادی بود که از فراز اسمان به میدان می نگریست و لبخند می زد.با مهین دخت به ان سوی میدان، به سوی کوچه باریکی که خانه اش در ان بود روان شدیم. درب خانه را با کلید گشود.رشته خون نازکی کف حیاط را شیار زده بود. با ترس و نگرانی بسیار وارد خانه شدیم. شیار خونین تا حیاط خلوت وروی نورد بام چوبی که به پشت بام می رسید ادامه داشت. خواهرم از نورد با م لرزان در زیر پایش بالا رفت. من هم بهدنبالش ، تا اگر هم وطنی زخمی در ان جا باشد به دادش برسیم. اما، در ان جا هیچکس نبود..آن روز دانستم که برای دست یابی به ازادی و ارمان های سپند، باید ایستادگی کرد. باید از جان مایه گذاشت. باید باعاشقان میهن همدل و هم داستان شد.آن روز سی ام تیر ماه سال ۱۳۳۱ خورشیدی بود.هما ارژنگی ۲۸ تیرماه ۱۳۹۸t.me/iranboom_ir

