#روزگار_مش_یدل قسمت نهم ✅ بزرگی مرد به اندازه رازهای درون سینه اوست . . . مش یدل همون یک گیر کوچولو…
انتشار: 2026/08/14 07:02 UTCدریافت: 2026/08/14 14:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 14:13 UTC
#روزگار_مش_یدل قسمت نهم ✅ بزرگی مرد به اندازه رازهای درون سینه اوست . . . مش یدل همون یک گیر کوچولو رو هم رفع کرد و از مستراح بیرون زد، آفتابه رو برداشت و توی حیاط دستاش رو شست و وضو گرفت و چند تا نفس عمیق هم کشید و بعد ایستاد به نماز، سر نماز به خیلی چیزا فکر کرد، به خواب خجالت آور دیشبش، به زری به ولی، به اکی، به خانم آغا، اون روز حتی مش یدل نفهمید که چند رکعت نماز خوند.مش یدل که همیشه سر سفره شلوغ خانواده بيشتر از همه سر و صدا می کرد اون روز ساکت بود و این از نگاه تیزبین خانم آغا مخفی نمانده بود، اما مش یدل هم آدمی نبود که به این راحتی ها اعتراف کنه، مش یدل ذاتا تودار بود، رازدار بود، مش یدل معتقد بود که بزرگی مرد به رازهای درون سینه ش بستگی داره، هر چه راز بیشتر مرد بزرگ تر . . .اون روز مش یدل جلوی آینه بیشتر مکث کرد، دستی به سبیلاش کشید، مش یدل معتقد بود که مردی به سبیل هم هست، هر چند رابطه مستقیمی میون اندازه سبیل و بزرگی مرد پیدا نکرده بود، کم کم موهای سفید هم در ریش مش یدل داشت راه پیدا می کرد و اون روز مش یدل حتی به پیری هم فکر کرد، مکث مش یدل جلوی آینه باعث تحریک هوش زنانه خانم آغا هم شد، خانم آغا که برعکس مش یدل هیچوقت چیزی رو درون دلش نگه نمیداشت هوش زنانه خودش رو به رخ مش یدل کشید که: امروز یه چیزیت میشه ها، فکرایی که توی سرت نیست؟ هست؟ و مش یدل لبخند زد و نظاره گر بچه ها شد که به ردیف آماده رفتن به مدرسه می شدند . . .مش یدل بیل به دوش به باغ رفت، آواز خواند و کار کرد، کار کرد و آواز خواند، مش یدل معتقد بود که کار جوهره مرد هست، اصلا رابطه مستقیمی میان مردی و کار هست، اینکه مش یدل چگونه رابطه میان مردی و راز و سبیل و کار رو پیدا کرده بود خودش هم نمیدونست، گاهی افکار فيلسوفانه مش یدل ابتدا و انتهای یک موضوع رو پیدا نمی کرد و این رابطه هم از آن نوع افکار بود. مش یدل حالا پولدار پولدار بود، کوک بود و سر کیف و و با هر بهانه ای به دنبال حال خوب زندگی بود ، اون روز هم همینطور ، تا بالاخره دم دمای غروب از شر خواب خجالت آور دیشبی رها شد و به خونه بر گشت، سر سفره شام مش یدل طبق معمول گوشت کوب به دست آماده کوبیدن گوشت کوفته بود که خانم آغا نگاهی معنی دار به مش یدل کرد ، این نگاه برای مش یدل آشنا بود، مش یدل گوشت کوب به دست علاوه بر بوی خوش غذای خانم آغا بوی دیگری هم شنید، بوی بچه ششم و بعد لبخندی زد و گفت: آره؟ و خانم آغا هم با لبخندی جواب داد : آره .اون شب مش یدل دلش می خواست که گوشت کوبیده رو به هشت قسمت تقسیم کنه اما خانم آغا بهش یادآوری کرد که هنوز همون هفت قسمت! و حتی بهش گفت که گاهی رفتاراش مثل خل و چل هاست و اون شب مش یدل مثل خل و چل ها خوابید . . .ادامه دارد ایرج احمدی هزاوه@irajahmadihezave eitaa.com/hezavehvillage#%D8%A7%DB%8C%D8%…



