#تن_داغ#پارت15لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420خانوم صولتی لطف کنین یه زنگ به آژانسمسافر…
انتشار: 2026/08/07 16:40 UTCدریافت: 2026/08/12 09:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 09:05 UTC
#تن_داغ#پارت15لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420خانوم صولتی لطف کنین یه زنگ به آژانسمسافرتی بزنید و جویای بلیط برای سفر فردا باشید ، نگاهی به محمد انداختم که اخماش در هم بود امیر حسین به سمتش رفت حاج محسن محمد رو به امیر حسین معرفی کرد ،. امیر حسین بعد از احوال پرسی از اتاق خارج شد و یک لحظه برگشت و رو به محمد گفت : _آقا محمد خوش حال می شیم تو سفر فردا همراه ما بیاید . محمد نگاهی به من انداخت سریع گفتم : _من معلوم نیست بیام . محمد کمی فکر کرد و گفت : _من وقت نمی کنم بیام مهسا جان میاد ، عزیزم تو برو کمی حال و هوات عوض شه . امیر حسین رفت و محمدم به حاج محسن با اجازه ای گفت و اومد سمتم آروم طوری که من فقط بشنوم گفت : _جای بدی نیست ، بازم بهت سر میزنم ، و بعد باصدایی که بقیه هم بشنوند گفت : عزیزم من باید برم کلی کار دارم و از همه خداحافظی کرد و رفت . نفسی آسوده کشیدم و توی دلم گفتم : خداروشکر مینا و دخترا اومدن سمتم و گفتن وای مهسا چه قدر خوشگل بود شوهرت ، خیلی به هم میاید ، به نظر میاد خشن باشه و جذاب معلومه خیلی باهاش حال می کنیا! خنده ای به سادگی شان زدم و گفتم : آره ، خیلی.! قرار بر این شد که من هم همراه بقیه به این سفر برم ، زنگ.زدم به محمد و گفت که آیالر حالش بهتر شده ، خیالم راحت شد . فردا راه می افتیم، شب همه چیز رو آماده کردم ، گوشیم رو برداشتم رو روی کاناپه دراز کشیدم ، وارد اینستاگرامم شدم داشتم جواب کامنت هام رو می دادم❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
