#تن_داغ#پارت13لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420چهل دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد مطمئن بودم ک…
انتشار: 2026/08/05 16:02 UTCدریافت: 2026/08/12 09:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 09:05 UTC
#تن_داغ#پارت13لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420چهل دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد مطمئن بودم که محمد باید باشه و بدون اینکه به شماره نگاه کنم سریع جواب دادم : _بگو. _سالم. با صدای ناشناسی که شنیدم به شماره نگاه کردم بازم نشناختم ، سریع گفتم شما ؟ _امیر حسینم. _شرمنده ، فکر کردم همسرمه ، شماره من رو از کجا آوردید ؟خیلی سخته شماره کارمند رو داشته باشی به نظرت ؟ _نه ، ببخشید منظوری نداشتم امرتون ؟ _ پس فردا از طرف شرکت تصمیم گرفتیم سه روزی بریم کیش شما هم میاید ؟ اینم سور بابامه. _میشه فردا جوابش رو بدم شرمنده پشت خطی دارم . _اوکی ،و بدون خداحافظی قطع کرد . محمد پشت خطم بود ، سریع دکمه اتصال رو زدم . _بله؟ _سالم ، مبارکه کار جدید . از لرزش صداش حس کردم که عصبی و ناراحته ممنونی گفتم ، و پرسیدم: _کاری داشتی ؟ _آدرس سر کارت رو می خواستم . چون می دونستم چقدر گیره بی چون و چرا دادم بهش و گفتم امر دیگه ای باشه ؟مگه من هر ماه سه تومن به حسابت نمیریزم مگه کمه ؟ چرا کار میکنی ؟ مگه نگفتم تا وقتی که ازدواج نکردی خرجت رو میدم . _جهزیه هم بهم میدی ؟ _واقعا که مهسا . _لطفا تو کارای من دخالت نکن . _با من این جوری حرف نزن اگر از محیط کارت خوشم نیاد حق نداری بری ، _باشه ، خداحافظ. گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم هنوزم غکر کرده روی من مالکیت داره بهونه کرده که دخترم باید مادرش سالم باشه وگرنه نمیزارم سایشم ببینه ، نکنه خودش چهدقدر سالم موند ، زیر بار نمیره که خیانت کرده میگه که مست بوده و هیچی نفهمیده تازه انداخته سر باجناقش که باهاش دشمنی کردی تو مهمونی و این حرفا ، فقط خدا عالمه ، گوشی رو گذاشتم روی زنگ و روی تخت دراز کشیدم به یاد امیر حسین افتادم پسره بی آر بی درد وارد شرکت که شدم نشستم پشت میزمو شروع کردم به انجام کارهای عقب افتادم ، با صدای شخصی که گفت : _سالم، میتونم با حسین صحبت کنم ؟ سرم رو که باال آوردم شهرام رو دیدم همون پسری که شب تولد مینا جلوی چشمام هنر نمایی می کرد ، اون هم از دیدن من متعجب شده بود نفس عمیقی که کشید رو دیدم ، گفتم که پیش پدرشون هستند ثبر کنید هماهنگ کنم ،برید داخل، لطفا بشینید . بعد از هماهنگ کردنم امیر حسین از اتاق اومد بیرون و با شهرام دست داد و با هم رفتند بیرون ، پسره ی چندش حیف اون زن خوشگلی که تو داشتی با صدای مینا به سمتش برگشتم . _سالمسالم مینا خوبی؟ _عالی ، تو چطوری ؟ _خداروشکر، خوبم. _عکس های جشن رو آوردم ببینید ، از توی کیفش در آورد و داد دستم ، دونه دونه عکس ها رو نگاه کردم که به یکیش رسیدم و مکث کردم همون دختری که شب جشن با شهرام تو اتاق بود از مینا پرسیدم که این عکس کیه ؟ گفت: _خوشگله؟ زن داداشمه . مات و مهبوت به عکس خیره شدم ، موندم تو کار بعضی از این آدم ها چجوری میتونن با دوتا زندگی بازی کنن ، شایدم من خیلی حساس بودم ، شاید.... عکس های بعدی رو که نگاه کردم به عکس خودم با شهرزاد و مینا رسیدم خیلی بامزه افتاده بودم و چاله گونمم بامزه ترم کرده بود به مینا گفتم وای مینا خیلی مسخرست چال گونم پارش کن تو رو خدا . مینا عکس ها رو از دستم گرفت و گفت : _نه خیر خیلیم خوشگل افتادی . با صدای امیر حسین که گفت : عکس دارید ؟بدید منم ببینم .به سمتش برگشتیم . در همین حین گوشیم زنگ خورد و شماره محمد افتاد . تپش قلب گرفتم ، نفسم برای لحظه ای باال نیومد. رو کردم به امیر حسین و گفتم : _شوهرمه . _با تعجب پرسید : _چیشده مگه ؟ جواب بدید خوب .❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
