#تن_داغ#پارت12لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420کار حاج محسن هم تموم شده بود برگه ها رو گ…
انتشار: 2026/08/04 14:26 UTCدریافت: 2026/08/12 09:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 09:05 UTC
#تن_داغ#پارت12لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420کار حاج محسن هم تموم شده بود برگه ها رو گرفتم و از در خارج شدم ، بد جوری فکرم مشغول شده بود درسته ازش جدا شدم اما هنوزم ازش حساب میبرم فقط یه خاطر دخترم خودش هیچ ارزشی برام نداره ، خدا امشب رو به خیر بگذرونه ، نفسی عمیق کشیدم و به کارم ادامه دادم. نیم ساعت بعد همگی از اتاق حاج محسن اومدن بیرون معلوم بود دوطرف از این قرار داد راضی هستند ، بعد از رفتن اون ها حاج محسن گفت مهسا جان امشب شام همه دعوت من هستید به بچه های این بخش همشون بگو خودت هم اگر دوست داری آماده شی می تونی کمی زودتر بری ، تشکری کردم و گفتم: چشم ، االن به همه خبر میدم اما من نمیتونم بیام ، چشم های امیر حسین تیز شد و گفتم :انشاهلل سری بعد امشب حالم خوش نیست . با صدای هانیه که تازه رسیده بود و از جریان شام امشب با خبر شده بود گفت: _وااا، مهسا چرا نمیای ؟ اگر بدونی.چقدر خوشتیپ تو بساط امشب هست ! پوزخندی با نمک زدم و گفتم: همشون مال تو . امیر حسین گفت : _اگر مایل باشید همسرتون هم امشب میتونن تشریف بیارن ،از طرف من دعوتشون کنید . تشکری کردم و گفتم : _باشه بهشون میگم اما بعید میدونم بتونن بیان ، امشب قرار دارند. _اوکی، هر جور راحتین . از وقتی که یادم میاد ، از این حرف متنفر بودم هر جور که راحتین ، ورد زبون خانواده محمد بود بعد از رسیدن به خونه رفتم و حموم کمی خستگی از تن خارج شد ، شروع به پختن شام کردم دخترم عاشق الزانیاست ، شروع کردم به درست کردن لازانیابعد از اینکه کارم تموم شد گذاشتمش تو فرو رفتم اتاقم تا لباس بپوشم حوله رو از تنم در آوردم و نگاهم به اسم محمد افتاد که روی گردنم خالکوبی شده بود سریع از کشو یه شلوار لی با یه تاپ برداشتم و پوشیدن اومدم رو کاناپه قرمز رنگم دراز کشیدم و خوابم برد ، با صدای زنگ آیفون از خواب پریدم و در رو باز کردم چند دقیقه بعد آیالر با ذوق به در می کوبید شالم رو سر کردم و در رو باز کردم با محمد که رو به رو شدم قلبم یک دفعه تیر کشید یاد گذشته افتادم چه قدر دوستش داشتم کاش زمان به عقب برمی گشت و من از کارش چشم پوشب میکردم االن انقدر دلم نمی گرفت سالمی کرد و تعارف کردم که داخل بیاد اما گفت که دیرش شده و شب میاد دنبال آیالر تا من فردا بتونم برم سر کار سرم رو پایین انداختم و تشکر کردم بعد از اینکه رفت در رو بستم نگاهم آیالر افتاد وای که چقدر به این بچه ظلم میشه لبخندی زدم و گفتم خوش اومدی قشنگم پرید بغلم و بوسم کرد و پرسید: _مامانی و میخوای علوسی کنی ؟نگاهی از سر تعجب انداختم و گفتم نه کی گفته ؟ _بابا _وا بسم هللا ، این از کجا در اومد ؟بریده بریده گفت عزیز به باباذگفت علوسی گنه بابام گفت تا مهسا علوسی نکنه اونم علوسی نمیکنه با هم علوسی می کنید به علوسی گفتنش خندیدم و گفتم نه عشقم من نمیخوام علوسی کن الزانیا رو از فر در آوردم و با هم خوردیم و کلی بازی کردیم و خندیدیم ساعت یازده شب بود که خوابش برد و محمد زنگ زد که میاد دنبالش منم لباس هاش رو توخواب پوشوندم و خودمم شالم رو سرم کردم محمد که اومد تعارف کردم که بیاد تو اومد آیالر رو.بغل کرد و گفت اگه بیداری بهت زنگ.بزنم کارت دارم االن نمیتونم بگم مادرمینا پایین تو ماشینن باشه ای گفتم و پشت سرشون در رو بستم ، از استرس لرزش دست هام رو به وضوح حس میکردم ، ❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
