#تن_داغ#پارت11لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420کار حاج محسن هم تموم شده بود برگه ها رو گ…
انتشار: 2026/08/02 07:51 UTCدریافت: 2026/08/12 09:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 09:05 UTC
#تن_داغ#پارت11لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420کار حاج محسن هم تموم شده بود برگه ها رو گرفتم و از در خارج شدم ، بد جوری فکرم مشغول شده بود درسته ازش جدا شدم اما هنوزم ازش حساب میبرم فقط یه خاطر دخترم خودش هیچ ارزشی برام نداره ، خدا امشب رو به خیر بگذرونه ، نفسی عمیق کشیدم و به کارم ادامه دادم. نیم ساعت بعد همگی از اتاق حاج محسن اومدن بیرون معلوم بود دوطرف از این قرار داد راضی هستند ، بعد از رفتن اون ها حاج محسن گفت مهسا جان امشب شام همه دعوت من هستید به بچه های این بخش همشون بگو خودت هم اگر دوست داری آماده شی می تونی کمی زودتر بری ، تشکری کردم و گفتم: چشم ، االن به همه خبر میدم اما من نمیتونم بیام ، چشم های امیر حسین تیز شد و گفتم :انشاهلل سری بعد امشب حالم خوش نیست . با صدای هانیه که تازه رسیده بود و از جریان شام امشب با خبر شده بود گفت: _وااا، مهسا چرا نمیای ؟ اگر بدونی.چقدر خوشتیپ تو بساط امشب هست ! پوزخندی با نمک زدم و گفتم: همشون مال تو . امیر حسین گفت : _اگر مایل باشید همسرتون هم امشب میتونن تشریف بیارن ،از طرف من دعوتشون کنید . تشکری کردم و گفتم : _باشه بهشون میگم اما بعید میدونم بتونن بیان ، امشب قرار دارند. _اوکی، هر جور راحتین . از وقتی که یادم میاد ، از این حرف متنفر بودم هر جور که راحتین ، ورد زبون خانواده محمد بود بعد از رسیدن به خونه رفتم و حموم کمی خستگی از تن خارج شد ، شروع به پختن شام کردم دخترم عاشق الزانیاست ، شروع کردم به درست کردن الزانی❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
