#تن_داغ#پارت16لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420که گوشیم زنگ خورد ، امیر حسین بود این بار دیگه شمارش رو می شناختم ، شوکه شدم ساعت دوازده شب ! جواب دادم : _بله؟ _سالم _سالم، آقا امیر حسین مشکلی پیش اومده؟_نه، باید مشکلی پیش بیاد ؟_اخه ، فکر نمی کنید این وقت شب ؟ شاید خواب باشم یا همسرم کنارم باشه ؟ ظاهر خوبی نداره؟_خواستم ببینم که همسرتونم تشریف میارن یا نه ؟ اینم بگم ها دیدم نه همسرم اینستا برای بابا کامنت گذاشتید فهمیدم بیدارید ، عذر می خوام ._ نمیان ، سرشون شلوغه، ممنون از اینکه به فکرش بودید.باشه ، پس تا فردا و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد .عوضی چه صدای گیرایی هم داره .خجالتم نمی کشه ، این وقت شب ، اگر می فهمید متاهل نیستم از چه اداهایی در میومد .پاشدم رفتم اتاقمو گوشی رو گذاشتم رو زنگ و خوابم برد .با صدای آالرم گوشی از خواب بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم ، بعد از خوردن صبحانه ای مختصر رفتم جلوی آینه و شروع کردن به فر کردن موهام ، آرایش الیتی هم کردم و از جلوی آینه بلند شدم ،شاید این سفر کمی حالم رو بهتر کنه به پدرم مسیج دادم که دو سه روزی نیستم و به سفر کاری می رم ، دو دقیقه نشد که گوشیم زنگ خورد شماره پدرم بود جانم بابایی؟ با صدای خواب آلوی مامانم که با حرص گفت : _مهسا ، کجا می خوای بری ؟ روبه رو شدم . _سالم مامان، خوبین ؟ _سالم ، مادر قوربونت بشم ، کجا ؟ _میریم کیش مامان جونم ، دوست دارم برم یکم حال و هوام عوض شه . _مادر ، برو ، امااا ، به محمد گفتی ؟مادر من به محمد چه ربطی داره آخه؟ _بزن مادر بگو ، آخر هفتست ، خلقش رو تنگ نکن ، بزار آیالر رو بیاره خونه ما . _مامان می دونه ، من باید برم خداحافظ. باشه ، مادر در پناه خدا خوش باشی . دوری دور اتاق زدم تا چیزی رو جا نذاشته باشم ، از اتاق خارج شدم و جلوی آینه ایستادم مانتوم رو پوشیدم زنگ زدم به آژانس و به فرودگاه رفتم . توی فرودگاه بچه ها رو پیدا کردم و به سمتون رفتم . با همشون دست دادم و کنارشون نشستم ، مشغول صحبت با شهرزاد بودم که حاج محسن با خانوادش به سمتمون اومدن از جامون بلند شدیم و به سمتشون رفتیم با یاسمین دخترشون دست دادم و احوال پرسی کردم خیلی دختر خوشگلیه، با امیر حسین هم دست دادم زمانی که دستم رو گرفت بود طوری نگاهم می کرد که معذب شدم ، با صدای گوشیم دستم رو از دستش کشیدم و با یه عذر خواهی جدا شدم گوشیم رو جواب دادم . _بله، محمد؟ سالم _سالم . _کجایی؟ فرودگاهی؟ _اره ، تازه رسیدم،آیالر چطوره ؟ می شه فردا ببریش خونه مادرم اینا؟ _تو که نیستی مهسا. _شاید من بمیرم ، اونا حق ندارن نوه شونو ببینن؟ مادرم دلش براش تنگ شده .م❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》