#تن_داغ#پارت10لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420حیف این زن واسه اون مردی که هربار در مورد…
انتشار: 2026/07/31 11:15 UTCدریافت: 2026/08/12 09:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 09:05 UTC
#تن_داغ#پارت10لینک قسمت اولt.me/herbal_magic/53420%D8%AD%DB%8C%D9%81 این زن واسه اون مردی که هربار در موردش صحبت می کنه بی حسه و تو چشمش غمی داره . زمانی که تو بغلم بود خیلی لذت بردم ، تمام حرکت های بدنش پر بود از شهوت ، تقصیری ام نداره تصاویری که اون دیده بود هر کسی رو می تونست به اون حال بندازه ، خوشم اومد حداقل به شوهرش وفاداره شماره سحر رو گرفتم بعد از چندتا بوق جواب داد. _جانم، عشقم؟ _سالم، خوبی ، خونه ای؟ _اره ، میای ؟ _اره حالم خرابه ، ولی شب بر می گردم. _باشه پس منتظرتم . وارد خونه سحر که شدم در رو بستم ، سحر رو صدا کردم : سحر کجایی؟ روی مبل نشستم و کتم رو در آوردم ، سرم رو به مبل تکیه دادم ،با دستی که به صورتم کشیده شد چشمام رو باز کردم و سحر و دیدم ، با یک لباس خواب بنفش رو به روم ایستاده بود . از جام بلند شدم و به یکباره بغلش کردم و از زمین بلندش کردم ، سرم رو زیر گردنش فرو بردم و وحشیانه لیس میزدم وارد اتاق خواب شدیم و گذاشتمش روی تخت #مهسامروز سر کار سرمون خیلی شلوغ بود ، حاج محسن با یه شرکت مالقات دادشتند که اگر قرار داد می بستند به قول خودش تو یه سال خودشون رو می بستند . در حال نوشتن بودم که چند تا پسر حدودا سی و چند ساله با پسر حاج محسن وارد شدند و من سالم کردم و از جام بلند شدم که بادست امیر حسین که اشاره کرد بنشینم نشستم ، بعد از گذشت دوساعت حاج محسن تماس گرفت و گفت که برگه های قرار داد رو ببرم داخل ، از جام بلند شدم و به سمت اتاق حاجی راه افتادم در رو زدم و وارد شدم . سالم. همه جواب سالمم رو دادند و کنار حاج محسن ایستادم . خواستم برم بیرون که حاج محسن گفت : مهسا جان یه لطفی کن صبر کن امضا کنند و ببر ، چشمی گفتم : منتظر شدم تا کارشون تموم شه و برگه ها رو بدن تا ببرم اصال حواسم به هیچ کدوم نبود سرم رو که باال آوردم دیدم امر حسین خودکار به دست به صندلیش تکیه داده و داره نگاهم می کنه ، لبخندی زدم و سریع به حالت عادی برگشتم .باصدای زنگ گوشیم عذر خواهی کردم و به حاج محسن نگاه کردم که با سر تاکید کرد میتونم جواب بدم ، شماره محمد بود . _بله محمد؟ _سالم _سالم، چیزی شده ؟ _نه چیز خاصی نیست ، آیالر سرما خورده بیتابی می کنه اگر امکانش هست امشب بیاد اون جا عروسی یکی از دوستامه فردا شب میام دنبالش ، من و من کردم و گفتم سرکارم باشه غروب بیار شب باهم صحبت می کنیم . صداش رنگ شکایت داشت ، اما به آرومی گفت باشه پس غروب می بینمت . باشه ای گفتم گوشی رو قطع کردم . ❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
