#تن_داغ#پارت9لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420مینا از جاش بلند شد و بغلم کرد. _ممنون عزی…
انتشار: 2026/07/29 14:40 UTCدریافت: 2026/08/06 10:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 10:52 UTC
#تن_داغ#پارت9لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420مینا از جاش بلند شد و بغلم کرد. _ممنون عزیزم، خوش حال شدم اومدی عزیز. خداحافظی کردم و به سمت میز حاج محسن و شهرزاد اینا رفتم و با اون ها هم خداحافظی کردم و از در خارج شدم . موندم که حاال امیر حسین رو چه جوری پیداش کنم که از دور چراغ زد و به سمت ماشینش قدم برداشتم و به محض رسیدن سوار شدم . _ممنون آقا امیر حسین ، تو زحمت افتادین. _خواهش می کنم تشکر الزم نیست ، خودمم خسته شده بودم،تک پسر بودن خیلی سخته ، هرجا که میگن باید بری ، اما و اگر هم نداره ، من باید تشکر کنم که باعث شدی از اون جا خالص شم . لبخندی زدم و سرم رو به نشانه تاکید حرفاش تکان دادم ، در حال بازی با انگشتای دستم بود و خدا خدا می کرد راجع به اون جریان حرفی نندازه ، با صداش به سمتش برگشتم ، مهسا خانوم همسرتون شغلشون چیه ؟ _مهندس معماری هستند. _خوش حال می شم باهاشون آشنا بشم _حتما. بعد از این که از ماشین پیاده شدم ، خواستم خداحافظی کنم که نگاهم به صورت پر جذبه و خمارش افتاد ، سرم رو پایین انداختم و آروم زیر لب گفتم خداحافظ ، و به سمت خونه راه افتادم و بدون این که به امیر حسین نگاهی بندازم داخل خونه شدم ، به محض وارد شدن به واحد لباس هام رو در آوردم و به حموم رفتم ، شاید یک دوش آب سرد کمی حالم رو بهتر کنه و این حس سرکشم رو کمی مهار کنه . #امیر_حسین بعد از رسوندن مهسا به خونشون به سمت خونه راه افتادم ، نمی دونم این دختر چه کششی داره که این قدر من رو کالفه کرده ، از روز اولی که تو شرکت دیدمش دلم رو لرزوند ، خیلی خوشگله المصب!❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
