#تن_داغ#پارت7لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420زنت شک نکنه ، حالم خراب شد ، یاد کار محمد…
انتشار: 2026/07/27 06:58 UTCدریافت: 2026/08/06 10:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 10:52 UTC
#تن_داغ#پارت7لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420زنت شک نکنه ، حالم خراب شد ، یاد کار محمد افتادم یعنی اون لحظه ای که داشت بهم خیانت می کرد یاد من افتاد ؟ تنم لرزید ، صداشون بد جوری رو مخ بود هم ناراحتم می کرد هم تحریکم می کرد برای زنی که سه ساله با کسی رابطه نداشته تحملش خیلی سخت می شه . اصال تو حال خودشون نبودند پرده رو که کنار زدم دیدم هر دوشون لخت روی هم افتاده بودند و مثل وحشی هم در حال لب گرفتن بودند خواستم از جام بلند شم که پشیمون شدم اصال روم نمی شد ، کل بدنم داغ کرده بود و هر لحظه حسم نصبت به یه رابطه بیش تر می شد یواش یواش بعد سه سال حس کردم که کمی تحریک شدم ، پرده رو کنار زدم و به حرکاتشون نگاه میکردم که چطور همدیگر رو نوازش می کردند دستای مرد به هیچ عنوان از حرکت نمی ایستاد و با تمام اعضای بدنش بازی می کرد ، چند ثانیه بیشتر طول نکشید که تمام بدنشان با هم یکی شد ، با هر حرکتی که می کردند حس درون من پر رنگ تر می شد و دلم می خواست همون لحظه میمردم چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم که شاید از این حس بیام بیرون اما صداشون کل اتاق رو برداشته بود حتی اگر نمی دیدم هم با حرف های که می زدند تجسم می کردم که در چه حالی هستند ، صدای ناله های زن هر لحظه بیشتر می شد که گوشیم که تو دستم بود زنگ خورد شانس آوردم که روی ویبره بود هرچند اگر روی ویبره هم نبود بازهم شنیده نمی شد با صدایی که این دونفر راه انداخته بودند، شهرزاد بود ، قطع کردم و بهش پیامک زدم : _شهرزاد توی اتاق گیر افتادم داشتم ،دو نفر در حال رابطه هستند منم پشت پرده . تا جواب پیامکم رو بده پرده رو کنار زدم و دیدم که پشتشان به من هستند و حواسشان نیست خواستم بلند شم برم بیرون که یادم افتاد در رو قفل کردن، شهرزاد پیامک فرستاد گفت :کدوم اتاق؟ آدرس اتاق رو که دادم دوباره نگاهی به آنها انداختم که چه طور در هم غرق شدند و در حال لذت بردن هستند حرکت هایشان تند تر شد که در زده شد اما آنها بدون توجه به صدای در به حرکت های هم ادامه می دادند مرد در حالی❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
