#تن_داغ#پارت6لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420له ، دعوتم . حاج مهدی خیلی سریع گفت: _اگر…
انتشار: 2026/07/26 07:57 UTC
#تن_داغ#پارت6لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420له ، دعوتم . حاج مهدی خیلی سریع گفت: _اگر مایل باشید بیایم دنبال تون به همراه خانواده ما باهم بریم ، حاج یونس بهترین دوست من هستش و بهش قول دادم که حواسم به دخترش هست. با بغضی که به گلوم چنگ انداخته بود گفتم: _شما لطف دارید، ممنون که به یادم بودید ، شهرزاد جان میان دنبالم ، شما خیال تون راحت ، شما برید ما هم میایم. _باشه ، هر جور راحتی دخترم ، فعال خدانگهدار 2 _خداحافظ برای بار آخر تو آینه نگاهی به خودم انداختم از ظاهرم راضی بودم ، گوشیم که زنگ خورد فهمیدم که شهرزاد رسیده کیفم رو از روی جا کفاشی برداشتم ، چراغ ها رو خاموش کردم و از خونه بیرون اومدم. سوار ماشین شدم و سالم کردم . سالم . _سالم خوشگل خانوم ، خوبی؟ _خوبم عزیزم تو چطوری ؟ منم خوبم ، دیر که نیومدم؟ نه بابا ، یه تولد دیگه یه ساعتم اون جا باشیم بسته، دوره؟ _نه یک ربع راهشه خونه خودشونه _خوبهبعد از رسیدن به خونه مینا ماشین رو پاک کردیم وارد خونه ویالیی بزرگ شون شدیم از باغ که گذشتیم به در ورودی رسیدیم و داخل خونه شدیم ، جشن مختلط بود و منم کمی معذب بودم ،. مینا رو دیدم که با خوش حالی به سمت مون اومد و خوش آمد گفت به سمت راست سالن رفتیم تا روی یکی از میزها بنشینیم که چشمم به حاج محسن افتاد و به سمتش رفتیم ، و سالم کردم . _سالم دخترم بیاین بشینین. با خانواده اش دست دادم و کنار دختر زیباش نشستم با صدای حسین به سمتش برگشتم. _سالم ، اجازه هست بشینم ؟ از لحن صحبتش خجالت کشیدم و گفتم : _هنوز فراموش نکردین؟ خندید و لبش رو به دندون گرفت . _فراموش نشدنیه! شوهرتون تشریف نیاوردند؟ با تعجب به سمت حاج محسن نگاهی انداختم و با تکان دادن سرش فهمیدم که نگفته که مطلقه هستم ، تعجب داره چرا نگفته مجردم و گفته متاهلم حتما ترسیده پسر دردونه اش رو بور بزنم ! رو کردم به سمت حسین و گفتم مسافرت هستند ، با یه عذر خواهی از جام بلند شدم و گفتم که برم لباسم رو عوض کنم شهرزاد گفت که تو خونه لباسش رو پوشیده . از پله ها که باال رفتم به سمت یکی از اتاق ها رفتم و کیفم رو گذاشتم روی تخت ، دکمه های مانتوم رو که باز کردم که دو نفر فیس تو فیس هم داخل اتاق شدند و در حال لب گرفتن از هم بودند ، و در اتاق رو بستن و قفلش کردند من هم سریع رفتم پشت پرده قایم شدم ، عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود ، تپش قلبم دوبرابر شده بود ، باشنیدن صدای دختر که گفت :❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
