#تن_داغ#پارت5لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420با مینا نشسته بودیم تو سالن غذا خوری و با…
انتشار: 2026/07/24 14:26 UTC
#تن_داغ#پارت5لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420با مینا نشسته بودیم تو سالن غذا خوری و با هم صحبت می کردیم. خیلی باهاش جور شده بودم ، خیلی دختر ماهیه ، زیر زبونش رو کشیدم که پسر حاج محسن چکارست . اونم گفت :»همه کاره و هیچ کارست« یه پسر پولدار که با پول باباش همش خوشه اما می گفت تا حاال ندیده که تو شرکت با دختری بور بخوره . مینا گفت : مهسا جون جمعه شب تولدمه خوش حال می شم بیای ، البته باید بیای . کمی فکر کردم و گفتم آیالر که غروب جمعه میره پس خونه نمونم بهتره رو کردم به مینا و گفتم حتما میام. پنج شنبه شب با آیالر و خانوادم به شهربازی رفتیم خیلی خوش گذشت همین که کنار دخترم بودم خوشبختی رو احساس می کردم ، آیالرم بعد از نهار روز جمعه از پیشم رفت . بعد از یک دوش اساسی از حموم بیرون اومدم ، داشتم موهام رو خشک می کردم ، گوشیم رو از روی پاتختی برداشتم و روشنش کردم چند تا تماس از دست رفته از حاج محسن و دوتا پیامک از شهرزاد داشتم. که نوشته بود امشب میاد دنبالم تا با هم بریم تولد . شماره حاج محسن رو گرفتم ، بعد از چند تابوق جواب داد. _الو، بفرمایین؟ _سالمی کردم و با عذر خواهی پرسیدم: _عذر می خوام حاج آقا ، تماس گرفته بودید؟ از استرس این که نکنه از کارم راضی نباشه آب دهنم رو قورت دادم و منتظر شدم تا جوابش رو بشنوم. _بله_دخترم، خواستم ببینم شما هم امشب تولد دعوت هستید ؟ نفسی آسوده کشیدم و گفتم :❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
