#تن_داغ#پارت4لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420لی سایش همیشه دنبالمه حتی اگر بفهمه جایی د…
انتشار: 2026/07/23 16:19 UTC
#تن_داغ#پارت4لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420لی سایش همیشه دنبالمه حتی اگر بفهمه جایی دارم کار می کنم اون باید تایید کنه که جاش مناسبه یا نه و تا زمانی که ازدواج نکردم هر ماه مثل گذشته به حسابم پول واریز می کنه منم که گیرم ، گیر دختر سه ساله ام کمی شام درست کردم و روی مبل نشستم ، گوشی رو روشن کردم و وارد اینستا شدم ، ناخداگاه اسم حاج محسن پاشایی رو سرچ کردم و پیداش کردم ، توی کامنت هایی که داشت عکس پسرش رو دیدم اسم پسرش حسین بود حسین پاشایی پس اسمش حسین بود . شماره محمد رو گرفتم که بعد از چند تا بوق جواب داد . _جانم؟ _سالم. _سالم، خوبی ، چه خبر ، ؟ باید زود بهش می گفتم که کار پیدا کردم خواستم بگم نمی دونم چرا حرف داخل دهنم نچرخید که بگم ، از صداش هم متنفرم محمد خیلی لجبازه فقط به خاطر دخترم صداش رو تحمل می کنم . سالمتی گفتم پرسیدم : _آیالر کجاست ؟ تو اتاقشه و صداش زد . آیالر_سالم مامانی . _سالم ، دختر خوشگلم بغضی که گلوم رو چنگ می انداخت رو مهار کردم . _چه خبر مامان، حالت خوبه ؟ _آره مامان دلم برات تنگ شده. _اشکی از گوشه چشمم سر خورد نفسی عمیق کشیدم و صدام رو صاف کردم ، قوربونت بشم چیزی نمونده تا پنج شنبه فدات بشم یگه صدایی ازش نیومد و فهمیدم که گریه کرده و رفته ، محمد گوشی رو برداشت خواست حرف بزنه که گفتم خداحافظ، بعضی وقت ها میگم کاش صبوری می کردم و به روش نمیاوردم که فهمیدم باز بهتر از این بود که از بچم دور باشم . کمی شام خوردم و بعد از شام به حمام رفتم لباس هام رو که عوض کردم روی تخت خوابم برد. یک هفته از کار کردن من تو این شرکت می گذره خدا رو شکر فعال با شغلم مشکلی ندارم ، جدول رو از روی میز برداشتم و مشغول حل کردن شدم . با صدای یک نفر که گفت : »اجازه هست برم داخل « سرم رو باال آوردم و چشمم به پسر حاج محسن افتاد بدون این که از جام بلند شم و خیلی عادی گفتم : _پدرتون ، با چند نفر جلسه دارن ، تصمیم با خودتونه اگر مال هستین می تونین تشریف ببرید داخل . کمی فکر کرد و گفت : می شینم تا کارش تموم شه . من هم گفتم می خواین خبر بدم که شما اومدین؟ سرش رو به عالمت منفی تکان داد و جدول رو از روی میز برداشت و نگاهی گذرا به آن انداخت. من هم گوشیم رو از کیفم برداشتم و رفتم سری به فیسبوکم زدم ، ده دقیقه بعد در اتاق حاج محسن باز شد و همه خارج شدند و پسری که حاال میدونم اسمش حسین هستش از جاش بلند شد به سمت اتاق پدرش قدم برداشت.❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
