#تن_داغ#پارت3لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420تو باش شاهزاده انگلیس بشین هماهنگ کنم بعد…
انتشار: 2026/07/22 12:59 UTC
#تن_داغ#پارت3لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420تو باش شاهزاده انگلیس بشین هماهنگ کنم بعد برو تو . عصبانی دندون هاش رو به هم می سابید از سرخی چشم هاش فهمیدم که حسابی کفری شده ، اصال انگاری گردنم افتاده بود به هیچ قیمتی راه ندم رد شه. خواست که با حرص وارد شه بازم جلوش ایستادم. با حرص گفتم : بشین. خنده ای از روی عصبانیت زد که در اتاق باز شد و حاج محسن از در خارج شد و گفت: _چه خبره؟ رو کردم به حاج محسن و گفتم شاهزاده انگلیس اجازه می خواست با شما مالقات کنه. حاج مهدی خنده ای رو لبش آورد و گفت : _نمردیم و شاه انگلیسم شدیم . از حرفش تازه به خودم اومدم و فهمیدم که رابطه این غول گنده خوشتیپ و جذاب با حاج محسن و پدر و پسری هستش. قلبم از شدت هیجان به قفسه سینم کوبیده می شد ، باز هم کم نیاوردم رو کردم به حاج محسن و گفتم : _حاج آقا شما بگین من که تازه اومدم اگه پسر رییس شرکت برای من ارزش قائل نباشه چه انتظاری از بقیه می شه داشت ؟ از فردا به کسی گیر ندم دیگه احتمال پسر شما باید باشه نمی شه که . حاج محسن به جای پسر قد و مغرورش عذر خواهی کرد و به همراه هم داخل اتاق شدند پسره قد نکرد یه عذر خواهی کنه ، اماشروع کردم به باز کردن دکمه های لباسم ، لباس هام رو در آوردم و رو به روش ایستادم آروم آروم چهار دست و پا و موذیانه به سمتم اومد و کیرم رو ماهرانه توی دستاش گرفت و شروع کرد به ساک زدن حس شهوتم بیش تر از همیشه بود و هر لحظه نگاه و زیبایی مهسا تو خاطرم می گذشت چشمام رو بسته بودم و یک لحظه هم از فکرش بیرون نمی اومدم ، سحر رو خوابوندم روی تخت و با شهوت سینه هاش رو میک زدم دستم رو به سمت کسش بردم و سرش رو به آرومی می مالیدم صدای ناله هاش در اومده بود و به سمت کسش خم شدم و با لذت فراوان میخوردمش چند باری زبونم را داخل بردم و بیرون آوردم که گفت : _حسین بسته نکن، بزن توش دارم می میرم. لبخندی روی لبم آوردم و کیرم رو به یکباره داخل کسش کردم که صدای جیغش بیشتر شد و هی میگفت: _تا ته بزن لعنتی ، فشار بده ، من کیر میخوام. با هر حرکت من سینه های سیخ و براقش باال و پایین می شد ، دستی روی نوک سینه هاش کشیدم که حس شهوتم رو دو چندان کرد مکثی کردم و به سمت سینه هاش رفتم با زبونم نوک سینه هاش رو به بازی گرفته بودم و به سمت باال حرکت کردم و لباش رو به لبام گرفتم که با صدای جیغی که کشید کم مونده بود ارضا شم که بیرون کشیدم ، بلندش کردم ، از موهاش گرفتم و برگردوندمش از پشت به کمر باریکش دست می کشیدم و زیر لب اسم مهسا رو آوردم و شدت ضربه هام روتند تر کردم چند ثانیه بعد به اوج لذت رسیدم و آثارش روی کمر تا گردنش دیده می شد با دست به باسنش کوبیدم و گفتم ، دمت گرم .وی تخت افتادم و نفس عمیقی کشیدم ، یک لحظه از خودم بدم اومد از این که موقع ارضا شدنم به فکر یه زن شوهر دار بودم از خودم بدم اومد . لبخندی روی لبم جا خوش کرد اگر فکرش میتونه انقدر شیرین و باحال باشه ، پس خودش چی میتونه باشه . افکار منفی رو با اخمی روی صورتم از خودم دور کردم و به خودم تشر زدم . شوهر داره می فهمی شوهر ، کوفتش بشه. از وقتی که برای اولین بار تو شرکت دیدمش ازش خوشم اومده همین که بابا گفت متاهله انگار آب یخ رو ریختن روی سرم ، دوست داشتم یه چند وقتی باهاش رابطه داشته باشم اما...حیف دیگه هر چند اینم مثل بقیه بالخره وا میده، حس شهوت تو چشماش خیلی قوی بود هر چند زنی که شوهر داره حس خجالتش باید پر رنگتر از شهوتش باشه اما حس شهوت مهسا خیلی پر رنگ تر از حس خجالت بود خودمونیم ها خیلی جذاب بود .منی که هیچ حسی به هیچ مردی رو بعد از طالقم نداشتم قلبم رو لرزوند نه حس دوست داشتنه ، نه حس هوسه ، نه خواستن ، فقط دلم کمی لرزید . نیم ساعت بعد در اتاق باز شد و پدر و پسر بیرون آمدند ، این بار حتی نگاهم به سمت پسر ننداختم ، اومد کنار میزم ایستاد و گفت : اجازه هست ؟ برم؟ و من هم با خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم : عذر می خوام. بعد از ساعت کاری به خانه برگشتم ، خانه ای شصت متری یک خوابه که با مهریه ای که که اصال نمی خواستمش و به زور خود محمد همسر سابقم داده شد خریدم ، همسر سابقی که ظاهرا تو زندگی من نیست❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
