#تن_داغ#پارت 1لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420مطلقه با صدای آالرم گوشی از خواب بیدار شد…
انتشار: 2026/07/18 19:14 UTC
#تن_داغ#پارت 1لینک قسمت اولhttps://t.me/herbal_magic/53420مطلقه با صدای آالرم گوشی از خواب بیدار شدم ، با یاد آوری قرار امروز خواب از سرم پرید و از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم ، به آینه که نگاه کردم دستی به پف زیر چشمام کشیدم و نفسی عمیق کشیدم ، باید هرچه سریع تر آماده می شدم، بعد از این همه بدبختی که تو زندگیم کشیدم بالخره یه کار خوب گیر آوردم نمی خوام بعد از این همه انتظار با دیر رسیدنم شانسم رو از دست بدم ، کم چیزی نیست کار کردن تو شرکت پاشایی ها ، خداروشکر خدا خیرش بده حاج محسن رو که قبول کرد که توشرکت شون کار کنم هر کسی به یک زن مطلقه کار نمیده ، کلی التماسش کردم که تو شرکت به کسی نگه که من مطلقه هستم ، حوصله ی حرف های مردم رو ندارم ، بعضیا با ترحم بهت زل میزنن وبعضیام فکر بد راجع بهت می کنن روی هم رفته دمش گرم مرد شریفیه ، من هم کم کسی نیستم دختر حاج یونس از طالقم به بعد از خانوادم جدا زندگی می کنم ، دست و صورتم رو شستم و اومدم بیرون ، لقمه ای روی هوا خوردم و به سمت اتاق خواب قدم برداشتم ، جلوی آینه کمی آرایش کردم و لباس هام رو پوشیدم و از خانه خارج شدم ، برای این که دیر نرسم تاکسی گرفتم ، به موقع به شرکت رسیدم ، امروز رسما کارم رو شروع می کردم ، منشی شرکت حاج محسن پاشایی . بعد از مالقات با حاج محسن با هم از اتاقش خارج شدیم و حاج محسن میز کارم رو بهم نشون داد ، گفت: _خانوم صولتی انشاهلل کارتون براتون خیر باشه و پر برکت . لبخندی زدم و گفتم : _آمین ، به ا مید خدا. موقع نهار بود که به سمت سالن غذا خوری رفتیم ، حاج محسن رو کرد به پرسنل و گفت دوستان توجه کنین خانوم مهسا صولتی از این به بد با ما کار می کنن امیدوارم درکنار هم آینده این شرکت رو به خوبی رقم بزنید ، مهسا جان از آشناهای نزدیک ما هستند امیدوارم شیطنت هاتون رو زیاد رو این دختر گلم پیاده نکنید که من به پدرش قول دادم که دخترش هیچ رقمه ناراحت نباشه ، ممنون از همراهیتون، حاج محسن با زبون بی زبونی به همه قشنگ حالی کرد که من مشکل دارم از خجالت آب شدم اما دلم رو بزرگ کردم و گفتم »هرچی پیش میاد ،بیاد که خوش اومده« موقع نهار سه تا دختر با اجازه ای گفتند و کنارم نشستن. یکی از اون دخترها که شالش از روی سرش افتاده بود و روی شونه هاش جا خوش کرده بود پرسید: _چند سالته مهسا جون ؟ با لبخندی جواب سوالش رو دادم: _25 سالمه .❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
