من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار…
انتشار: 2026/07/15 04:12 UTCویرایش: 2026/08/01 00:01 UTCدریافت: 2026/08/15 23:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 23:55 UTC
من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه ... گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه ... سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی برخاست فغان آخر از اُستُنِ حنّانه (استن حنانه یعنی چوب گریان/ تمثیلوار میگویند در مسجد النبی ستونی چوبیای بود که پیامبر (ص) به آن تکیه میداد و خطبه میخواند. وقتی منبر ساختند، این ستون چوبی از فراق و دوری پیامبر مثل انسان ناله کرد و گریه کرد. تا جایی که پیامبر دستشان را روی آن گذاشت و آرامش کرد.مولانا از این داستان بهره زیبایی میبرد و میگوید: حتی یک چوب خشک از عشق و فراق معشوق الهی ناله میکند. شرمآوره که انسان از آن چوب کمتر باشد. 🍀🍀 شایعاتی وجود دارد که هر دوی اجراها توسط هوش مصنوعی است! مهم نیست، ما از قدرت صدا و شور و معنایش لذت میبریم 👌🏻🍀#موسیقی @happy_private_life