❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۱» - بسه دیگه.... پاشو من رانندگی میکنم باید بریم روستای پدربزرگت تو که…
انتشار: 2026/08/14 20:22 UTCدریافت: 2026/08/16 07:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 07:45 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۱» - بسه دیگه.... پاشو من رانندگی میکنم باید بریم روستای پدربزرگت تو که نمی خوای بهونه بدی دست پدربزرگت و از تمام دنیا محرومت کنه..... حالم تو خودم نبود.... زدم زیر خنده و چیزی بهش نگفتم..... کت و شلوار خودشو بهم داد.... حرفایی که میزد حرفهاش باد هوا بود... سوار ماشین شدم و راه افتادیم... بعد دو ساعت وقتی رسیدیم روستا نگاهمو دور تا دور چرخوندم.... لامپها دور تا دور خونه آویزان بود و منتظر من بودن... به فریدون گفتم پیاده شه و خبر بده که اومدم.... وقتی فریبا پیدام کرد در ماشین رو باز کرد وگفت: کجا بودی خم شدم سمتش و گفتم - یه ساعتی بمون همینجا تا برگردم.... و بعد درو به روم بست و رفت... من نمی خواستم برم داخل و الکی به دختر روستایی رو عقد کنم.... به فریدون :گفتم گازشو بگیر بریم... مسخره است من نمی خوام زن بگیرم..... اونم یه زن روستایی که گوسفند می چرونه نوچ نوچ کرد گفت - خر نشو..... زنه دیگه..... یه دو سال زن داری..... بده. مگه.....؟@hamsardarry💕💕💕





