❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۲» چشمهام دودو می زد. گفتم - پرسیدن داره؟ همین الان هم اینجام برای عقد…
انتشار: 2026/08/15 21:01 UTCدریافت: 2026/08/16 07:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 07:45 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۲» چشمهام دودو می زد. گفتم - پرسیدن داره؟ همین الان هم اینجام برای عقد جلومو گرفت و گفت - اما تو مجبور نیستی اگه دوست نداری میتونی بهمش بزنی.... چشمهام خمار و بی حال بود. خندیدم و گفتم - چیه دلت به حالم سوخت که دارم یه دخترو نشناخته رو عقد میکنم....نگاهم کرد و سرشو تکون داد...... صدای آدمها از داخل اتاق می اومد و من فقط دلم می خواست به این بازی مسخره ای که برام راه انداخته بودن بخندم... یه زن روستایی که اون گوشه ایستاده بود بهم نگاهی کرد و گفت آقا داماد توئی...؟ چشمهام دو دو می زد.... چرخی زدم و گفتم - بله منم... باب میلتون هستم؟ شما کس و کار عروسید؟ گوشه آستینم رو گرفت و طرفش خم شدم... دم گوشم گفت - من قابله روستام.... باید یه چیزی رو بگم؟ به صورت چروکیده اش نگاه کردم گفتم: چی؟ قابله؟ با من کار داری؟ @hamsardarry💕💕💕





