❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۷۹» حال روحی ام خوب نبود.... گفتم: نمی خوام... مگه مراسم فردا نیست؟ پس ف…
انتشار: 2026/08/12 16:58 UTCدریافت: 2026/08/14 17:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 17:47 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۷۹» حال روحی ام خوب نبود.... گفتم: نمی خوام... مگه مراسم فردا نیست؟ پس فردا میرم.... و بعد بلافاصله ازش دور شدم و به اتاقم برگشتم..... برای من مهم نبود با یه دختر موقت ازدواج کنم تا سربازیم بیفته تبریز..... اونم وقتی خانواده اش پول خوبی گرفته بودند. اما گریه های پروانه با اون حالش واقعا داشت منو دچار عذاب وجدان می کرد. نوار رو تو ضبط صوت گذاشتم و دکمه رو روشن کردم و در حالی که آهنگ خواننده محبوبم پخش میشد روی تخت دراز کشیدم... میخواستم آروم بشم اما نمیشد چند بار دلم خواست تلفن رو بردارم و به پروانه زنگ بزنم اما هر بار منصرف شدم. حتما تا الان پدرش خونه اومده بود و ..نمیشد. انقدر آهنگ گوش دادم تا شب شد اما من خوابم نمی گرفت. نیمه های شب در حالی که هنوز بیدار بودم تلفن اتاقم زنگ خورد. @hamsardarry💕💕💕





