❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۷۸» نمی خوام همین الان برادرت یا بابات از راه برسه و الم شنگه راه بندازه…
انتشار: 2026/08/11 17:49 UTCدریافت: 2026/08/13 03:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 03:27 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۷۸» نمی خوام همین الان برادرت یا بابات از راه برسه و الم شنگه راه بندازه چشمهای درشت مشکیش لرزید... و گفت: - اما من دوستت دارم.... با دلم چی کار کنم... من نمیتونم ببینم با یکی دیگه ازدواج کنی مدام پیش خودم می گفتم تا بری سربازی و برگردی دو سالی هم رفته..... به خودم امید دادم اصلا تو این دو سال الهام با یکی دیگه ازدواج کنه.... اما تو... کم کم داشتم عصبی میشدم... با حرص گفتم -بهت میگم کافیه..... من از اولش هم بهت قول ازدواج ندادم... دیگه وقت ندارم پیاده شو.. دونه های اشکش دوباره پایین ریخت...... دست و پا میزد تا منو قانع کنه ولی موفق نمیشد. آخرش هم پیاده شد و با گریه رفت... حوصله ام بهم ریخته بود.... به خونه برگشتم.... @hamsardarry💕💕💕





