❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۷۷» اما تو الان داری با یکی دیگه ازدواج می کنی؟ نوچی کردم. گفتم چه فرقی میکنه. من از اولش هم گفتم اگه باهات دوست میشم فقط یه دوستی معمولیه..... من قرار نیست با تو ازدواج کنم پس بهت وعده ای ندادم که الان بابتش عذاب وجدان داشته باشم..... از بس گریه کرده بود چشمهاش پف کرده و ماتیک لبش پاک شده بود. گفت: - خب مگه تو نمی خوای سربازیت درست شه....بیا با من ازدواج کن...... حرفش باعث شد بلندتر بخندم :گفتم - چی داری میگی؟ یعنی حاج موسی قبول میکنه دخترشو فقط برای دو سال به من بده؟ فورا گفت: - نه نه.... بهش نگو دو ساله.... بین خودمون بمونه فرهاد من حتى راضى ام فقط برای دو سال زن تو باشم... @hamsardarry💕💕💕
✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ✨ امروز یکشنبه ۲۵ مردادماه ۱۴۰۵ برابر با ۳ ربیع الاول ۱۴۴۸هجری قمری🌸ســــــــلام🌾 صبح زیباتون بخیر🌸امیدوارم🌾در پناه لطف خدا 🌸و عنایت پیامبر مهربانی حضرت محمد صلی الله علیه و آله🌾روزتون پر از رحمت🌸دلتون پر از محبت و مهربانی🌾زندگیتون سرشار از بركت 🌸لحظه هاتون پر از موفقيت🌾و عاقبتتون ختم به بخیر باشه🌸حاجت روا باشید ان شاءالله🌾 #سلام_صبحتون_بخیرhttps://t.me/joinchat/AAAAADvMQzD9XWqQHWgqxw✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ✨ امروز یکشنبه ۲۵ مردادماه ۱۴۰۵ برابر با ۳ ربیع الاول ۱۴۴۸هجری قمری🌸ســــــــلام🌾 صبح زیباتون بخیر🌸امیدوارم🌾در پناه لطف خدا 🌸و عنایت پیامبر مهربانی حضرت محمد صلی الله علیه و آله🌾روزتون پر از رحمت🌸دلتون پر از محبت و مهربانی🌾زندگیتون سرشار از بركت 🌸لحظه هاتون پر از موفقيت🌾و عاقبتتون ختم به بخیر باشه🌸حاجت روا باشید ان شاءالله🌾 #سلام_صبحتون_بخیرhttps://t.me/joinchat/AAAAADvMQzD9XWqQHWgqxw
#صداش_مرتب_توی_گوشم_بود ... بیشتر آستینم رو کشید و گفت - جوون عروست دختر سالمیه.قدرشو بدون... صداش مرتب توی گوشم بود فاصله گرفتم و متعجب نگاهش کردم. این زن قابله داشت چی می گفت؟ حرفشو تو ذهنم مرور کردم..... حرفهای صریح و بی پردهشو... من همین الان داشتم میرفتم داخل تا یه دختر چوپان رو عقد کنم؟ نکنه واقعا انتظار داشتن همیشه شوهرش باشم که این حرفا رو تحویلم میداد...🤨ادامه داره... @hamsardarry💕💕💕
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_نازگل«۸۲» چشمهام دودو می زد. گفتم - پرسیدن داره؟ همین الان هم اینجام برای عقد جلومو گرفت و گفت - اما تو مجبور نیستی اگه دوست نداری میتونی بهمش بزنی.... چشمهام خمار و بی حال بود. خندیدم و گفتم - چیه دلت به حالم سوخت که دارم یه دخترو نشناخته رو عقد میکنم....نگاهم کرد و سرشو تکون داد...... صدای آدمها از داخل اتاق می اومد و من فقط دلم می خواست به این بازی مسخره ای که برام راه انداخته بودن بخندم... یه زن روستایی که اون گوشه ایستاده بود بهم نگاهی کرد و گفت آقا داماد توئی...؟ چشمهام دو دو می زد.... چرخی زدم و گفتم - بله منم... باب میلتون هستم؟ شما کس و کار عروسید؟ گوشه آستینم رو گرفت و طرفش خم شدم... دم گوشم گفت - من قابله روستام.... باید یه چیزی رو بگم؟ به صورت چروکیده اش نگاه کردم گفتم: چی؟ قابله؟ با من کار داری؟ @hamsardarry💕💕💕
❤️🍃❤️#سیاست_همسرداری ✍ به جای قهر، گفتوگو کنید 🔴 قهر، دیوار فاصله میسازد؛ ✍اما گفتوگو، پلِ ارتباط. 🔻وقتی سکوت و دلخوری جای کلام را میگیرد فرصت شناخت و درک از بین میرود.👈 در حالیکه نشستن شنیدن با دقت، و بیان روشن خواستههاریشهی ناراحتی را آشکار میکند و راهی برای #همدلی و #حل_مشکل میگشاید. 🌹 #گفتوگو یعنی #انتخاب_آرامش به جای فاصله؛ #انتخاب_فهمیدن به جای رنجیدن.@hamsardarry💕💕💕