❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۷۴» ب فقط یه قوطی کبریت برداشتم و از خونه بیرون اومدم..... ساعت دو نیمه…
انتشار: 2026/08/07 20:49 UTCدریافت: 2026/08/08 05:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 05:10 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۷۴» ب فقط یه قوطی کبریت برداشتم و از خونه بیرون اومدم..... ساعت دو نیمه شب بود و همه جا تاریک و بی نور جز صداهایی که احتمالا مربوط به گرگهای آبادی بود هیچ صدای دیگه ای به گوش نمی رسید.... چشمهامو بستم.... از خدا کمک خواستم و راهی شدم... به کمک نور ماه کمی پیش رفتم. نمی دونم چرا یکهو تنم یخ زد..... نمی دونم شبهای تابستون این روستا بود که سرد شده بود و یا من کم آورده بودم و داشتم یخ می زدم صدای گرگهایی انگار از دوردست می اومد... @hamsardarry💕💕💕





